شاه نعمتالله ولی ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۵۱۳
نعمت الله در خرابات مغان
۴۳۰ شعر دارای شاهد مستقیم
نعمت الله در خرابات مغان
در خرابات مغان رندی که شد
در خرابات مغان بزم خوشی است
می کشندم در خرابات مغان
در خرابات اگر فنا گردی
به خرابات رفت خاطر ما
از مجلس رندان خرابات کجا شد
هر رند که در کوی خرابات درآمد
به خرابات فنا رخت بقا خواهم برد
بندهٔ سید خراباتیم
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
گفتم که در خرابات خواهم که بار یابم
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
وی عاشق میخواره خرابات چه باشد
رندی که در خرابات با ما دمی برآرد
در خرابات مغان مست خراب افتاده ایم
به خرابات رندی ار آید
رندی که می رود به خرابات عاشقان
در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند
در خرابات عشق مست و خراب
درخرابات مغان سید سرمستانیم
در خرابات فنا جام بقاء
در خرابات مغان سلطان عشق
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
مستیم و خراب در خرابات
خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خود
در خرابات مغان خواهیم رفت
خراباتست و ماسرمست و ساقی جام می بر دست
بر سر کوی خرابات گذر می کردم
بیا که میر خرابات نعمت اللهست