حافظ ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۴۰۷
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
۱۸۷ شعر دارای شاهد مستقیم
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
خرد که قید مجانین عشق میفرمود
که با خود عشق بازد جاودانه
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
حبیبا در غم سودای عشقت
امن انکرتنی عن عشق سلمی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
اگر نه دایره عشق راه بربستی
یاران صلای عشق است گر میکنید کاری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش
گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگرد
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی