۴ بار
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست
یکی گوید که این از عشق ساقیست
خدا داند که این عشق از چه باب است
که جان عشق را اندیشه عارست
بزن شمشیر و ملک عشق بستان
چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
میان گر پیش غیر عشق بندم
خمش کن همچو عشق ای زاده عشق
منم آن کهنه عشقی که دگربار
گرفتم عشق از آغاز این چه شیوهست
طبیب عشق را دکان کدامست
بیا ای عشق این می از چه خمست
بحمدالله به عشق او بجستیم
بجز با روی خوبت عشقبازی
به هر دم از زبان عشق بر ما
آن نکته که عشق او در آن جاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
هر سوی که عشق رخت بنهاد
در عشق حسد برند شاهان
در گوشم گفت عشق بس کن
در آتش عشق چون خلیلی
کز عشق دریده شد براتت
مگریز ز سوز عشق زیرا
جز آتش عشق دود و سوداست
من عشق خورم که خوشگوارست
شد جمله روح عشق محبوب
کاین عشق صوامع کرامست
عشق و عاشق یکیست ای جان
چون گشت درست عشق عاشق
کت عشق ز عاشقان گزیدهست
ای گشته ز شاه عشق شهمات
در آتش عشق بیقرارت
نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
جان جمله پیشهها عشقست اما آنک او
عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
عشق بیچون بین که جان را چون قدح پر میکند
یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید
جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رستهاند
جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست
گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد