شاه نعمتالله ولی ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۶۷۰
دوش رفتم درخرابات مغان
۴۳۰ شعر دارای شاهد مستقیم
دوش رفتم درخرابات مغان
وجود نعمت الله درخرابات
در خرابات عشق مست و خراب
دلم از کوی خرابات به خلوت می رفت
بندهٔ سید رندان خرابات شوید
کار همه رندان خرابات برآید
رازی است میان من و ساقی خرابات
در خرابات فنا ساغر می نوش کنید
در خرابات در آئید و خدا را طلبید
افتاد در این کوی خرابات بسی دل
صد بار درین کوی خرابات فتادم
در خرابات مغان مستانه رفت
در خرابات آمد و آنجا فتاد
مستانه در این کوی خرابات فتادیم
در خرابات مغان بنشسته ام
در خرابات مغان رندی که نام ما شنود
بندهٔ سید خراباتند
هر که او بندگی پیر خرابات نکرد
در خرابات مغان رندان ما
برو از پیر خرابات بکن وامی چند
بت پرستان در خرابات مغان
باده نوشان در خرابات فنا
ما خراباتی و رند و عاشق می خواره ایم
در خرابات مغان رندان ما
خراباتست و ما مست و خرابیم
هرجا که رند مستی است در گوشهٔ خرابات
خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
در خرابات مغان رندانه رو
در خرابات مغان ما را نگر
در خرابات میر مستانیم
در خرابات مغان در نه قدم
نعمت الله در خرابات مغان