۱ بار
عقلی نه که از عشق بپرهیزم من
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
عقلی نه که از عشق بپرهیزم من
من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین
یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد
من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
وز عشق دلم شده است همخانهٔ او
آوارهٔ عشق چون تو کم نیست برو
ای روشنی هوای عشق تو عیان
عشقست که کیمیای شرقست در او
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو
در رو تو درین عشق، اگر جویایی
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو
مه پاره شده ز عشق مه پارهٔ تو
ما در ره عشق چست و چالاک شویم
بیعشق مباش تا نباشی مرده
در عشق بمیر تا بمانی زنده
در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ
سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه
روزی شنوی کز غم عشقت ایماه
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
عشق غلب القلب و قد صار به
عشق نتف الریش و قد طار به
گفتم که ز عشقت شدهام دیوانه
دیدم که عشق است یقین پوشیده
مستم ز می عشق خراب افتاده
عشقش ده شوقش ده و بسیارش ده
از عشق ازل ترانهگویان گشتی
وز حیرت عشق گول و نادان گشتی
از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
وی عشق بیا که سخت با تمکینی
با عشق بساز گر حریف دینی
پیوسته حریف عشق و گرمی میباش
عشق آب حیات آمد و منکر چو خری
ای داده مرا چو عشق خود بیداری
انصاف بده که عشق را چون سائی
عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست