۱ بار
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است
ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر
در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست
از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر
حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد
ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر
گر تو عاشق شدهای عشق تو برهان تو بس
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
روش عشق روش بخش بود بیپا را
عشق را چند بیانها است که فوق سخنست
عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش
هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت
منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت
تا چه عشقست که اندر دل ما بسرشتهست
گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید
غیر عشقت راه بین جستیم نیست
ای ز عشقت عالمی ویران شده
عشق را بیخویش بردی در حرم
عشق گردان کرد ساغرهای خاص
عشق میداند که او گردان کیست
عشق و هجران ابر آتشبار ماست
مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال
چون گل زردی ز عشق لالهای
جمله حیرانند و سرگردان عشق
ای عجب این عشق سرگردان کیست
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت
خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است
آهن شکافتن بر داوود عشق چیست
خامش که شاه عشق عجایب تهمتنیست
از عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق
در چشم صادقان ره عشق کافرست
گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو
چاکرنوازیست که کردست عشق تو
ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست
از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر
جان نعره میزند که زهی عشق آتشین
کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست