شاه نعمتالله ولی ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۸۳۹
نعمت الله در خرابات مغان
۴۳۰ شعر دارای شاهد مستقیم
نعمت الله در خرابات مغان
خرابات است و ساقی نعمت الله
در خرابات فنا می بر به سر
ما خراباتی و رند و عاشقیم
در خرابات مغان در نه قدم
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
از بندگی سید مستان خرابات
ما و بت ترسا بچه و کوی خرابات
سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم
درخرابات همدم خمار
در خرابات مغان دیگر مجو
در خرابات عشق می گردیم
حریف سیدم و ساقی خراباتم
همچو سید در خرابات مغان
در خرابات مست و رندانه
بندهٔ سید خراباتم
در خرابات مغان مست و خراب
در خرابات رند او باشیم
خراباتست و رندان لاابالی
در خرابات عشق رندانه
در خرابات مغان مستیم باز
ما خراباتی و رند و عاشق و میخواره ایم
در خرابات مغان مستانه ایم
در خرابات رو ز رندان پرس
بگذر خوشی به کوی خرابات عاشقان
در خرابات عشق رندانه
به خرابات رو خوشی بنشین
در خرابات فنا افکنده باش
در خرابات مغان قلاش باش
خراباتست و عاشق مست وبا معشوق خود همدم
در خرابات مغان مست و خراب