۳ بار
انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق
هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق
هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
در عشق باش که مست عشقست هر چه هست
تا کار و بار عشق هوای تو دیدهام
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکتههای پریشانم آرزوست
این دست خود همیبرد از عشق روی او
رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت
و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق
هین که براقان عشق در چمنش میچرند
عشق اگر محرم است چیست نشان حرم
آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
از هوس عشق او باغ پر از بلبلست
کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست
جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل
دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
کدام صبح که عشقت پیالهای آرد
پریر جان من از عشق سوی گلشن رفت
به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
به غیر خون مسلمان نمیخورد این عشق
جفای عشق کشیدن فن سلاطین است
بدانک مدرسه عشق را قوانینست
جنون عشق به از صد هزار گردون عقل
که عقل دعوی سر کرد و عشق بیسر و پاست
چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان
تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور میگردی
هر که در عشق روت غوطی خورد
جان من جام عشق دلبر دید
عشق جز دولت و عنایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نکرد
عشق آن یک که پاره ده نیست
خواب مسکین به زیر پنجه عشق
عشق همچون نهنگ لب بگشاد
بیش مگو حجت و برهان که عشق
کیست که از عشق تو مخمور نیست
هر دل بیعشق اگر پادشاست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
خویش من آنست که از عشق زاد