شاه نعمتالله ولی ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۹۴۰
در خرابات مست می گردم
۴۳۰ شعر دارای شاهد مستقیم
در خرابات مست می گردم
در خرابات تا سحرگه دوش
ما خراباتیان سرمستیم
گر می نوشی تو در خرابات
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
عزم کردم تا خرابات مغان
خراباتست و ما مست و خرابیم
خراباتست و می درجام و او معشوق می خواران
مستیم و خراب در خرابات
خراباتست و رندان مست و ساقی جام می بر دست
در خرابات مغان افتاده مست
در خرابات مغان مست و خراب افتادهایم
در خرابات مغان مست و خراب
عاشقانه در خرابات مغان
در خرابات مغان مست خراب
عمری است که در کوی خرابات مقیمیم
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
در خرابات مست می گردیم
در خرابات رند و سرمستیم
مستیم و خراب در خرابات
پیر خرابات عشق یار عزیز من است
گم گشته بودم از خود در گوشهٔ خرابات
به خرابات کنم دعوت رندان شب و روز
ساکن کوی خراباتم و سرمست مدام
در خرابات مغان مست و خراب
آمدم رندانه در کوی خرابات مغان
در گوشه خرابات عمری طواف کردم
در خرابات گرد گردیدم
خراباتست و رندان مست و سید ساقی مجلس
در خرابات چو کام دل خود می یابم
روز و شب گرد خرابات از آن می گردم
در خرابات مست می گردم
بندهٔ سید خراباتم
سبوکشی خرابات ، دولتی باشد
بندهٔ سید خراباتم