۱ بار
از نورسیدگان خرابات نیستیم
۲۰۵ شعر دارای شاهد مستقیم
از نورسیدگان خرابات نیستیم
سرحلقهٔ رندان خرابات جهانیم
به خرابات نه از بهر نماز آمدهای
چندان که پا ز کوی خرابات میکشم
صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا
مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست
چون آمدی به کوی خرابات بیطلب
تا پیر خرابات به راهت نگرفته است
ادب پیر خرابات نگهداشتنی است
مرا ز پیر خرابات نکتهای یادست
در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست
نومید نیم از کرم پیر خرابات
از خود مرا برون بر، تا کی در این خرابات
عاقبت پیر خرابات ز بیپروایی
در خرابات تجرد می کنم چون عشق شیر
نیست صائب در خرابات مغان دریا دلی
در خراباتی که ما لنگر ز مستی کرده ایم
سربلندان خرابات مغان کوچک دلند
در خرابات از می دیرینه می یابیم ما
در خراباتی که هشیاری طمع داریم ما
همین بس حاصل ما در خرابات از تهیدستی
ز چشم بد خرابات مغان را حق نگه دارد!
در خرابات چه حاجت به مناجات من است
صائب از کوی خرابات به جایی نرود
سر به سر خشت خرابات مغان آیینه است
صحبت پیر خرابات بهار طرب است
در خرابات جنون نشو و نما یافته ام
صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا
در خرابات مغان دیده من باز شده است
به آستان خرابات سرکشی مفروش
مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
ز ساکنان خرابات شو که خلوت خم