حکایت عابد و استخوان پوسیده
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شنیدم که یک بار در حلهای
۲
سخن گفت با عابدی کلهای
۳
که من فر فرماندهی داشتم
۴
به سر بر کلاه مهی داشتم
۵
سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق
۶
گرفتم به بازوی دولت عراق
۷
طمع کرده بودم که کرمان خورم
۸
که ناگه بخوردند کرمان سرم
۹
بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش
۱۰
که از مردگان پندت آید به گوش