سعدی · بوستان

حکایت پادشاه غور با روستایی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شنیدم که از پادشاهان غور
۲
یکی پادشه خر گرفتی بزور
۳
خران زیر بار گران بی علف
۴
به روزی دو مسکین شدندی تلف
۵
چو منعم کند سفله را، روزگار
۶
نهد بر دل تنگ درویش، بار
۷
چو بام بلندش بود خودپرست
۸
کند بول و خاشاک بر بام پست
۹
شنیدم که باری به عزم شکار
۱۰
برون رفت بیدادگر شهریار
۱۱
تگاور به دنبال صیدی براند
۱۲
شبش درگرفت از حشم دور ماند
۱۳
بتنها ندانست روی و رهی
۱۴
بینداخت ناکام شب در دهی
۱۵
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
۱۶
ز پیران مردم شناس قدیم
۱۷
پسر را همی‌گفت کای شادبهر
۱۸
خرت را مبر بامدادان به شهر
۱۹
که آن ناجوانمرد برگشته بخت
۲۰
که تابوت بینمش بر جای تخت
۲۱
کمر بسته دارد به فرمان دیو
۲۲
به گردون بر از دست جورش غریو
۲۳
در این کشور آسایش و خرمی
۲۴
ندید و نبیند به چشم آدمی
۲۵
مگر این سیه نامهٔ بی‌صفا
۲۶
به دوزخ برد لعنت اندر قفا
۲۷
پسر گفت: راه درازست و سخت
۲۸
پیاده نیارم شد ای نیکبخت
۲۹
طریقی بیندیش و رایی بزن
۳۰
که رای تو روشن تر از رای من
۳۱
پدر گفت: اگر پند من بشنوی
۳۲
یکی سنگ برداشت باید قوی
۳۳
زدن بر خر نامور چند بار
۳۴
سر و دست و پهلوش کردن فگار
۳۵
مگر کان فرومایهٔ زشت کیش
۳۶
به کارش نیاید خر لنگ ریش
۳۷
چو خضر پیمبر که کشتی شکست
۳۸
وز او دست جبار ظالم ببست
۳۹
به سالی که در بحر کشتی گرفت
۴۰
بسی سالها نام زشتی گرفت
۴۱
تفو بر چنان ملک و دولت که راند
۴۲
که شنعت بر او تا قیامت بماند
۴۳
پسر چون شنید این حدیث از پدر
۴۴
سر از خط فرمان نبردش بدر
۴۵
فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ
۴۶
خر از دست عاجز شد از پای لنگ
۴۷
پدر گفتش اکنون سر خویش گیر
۴۸
هر آن ره که می‌بایدت پیش گیر
۴۹
پسر در پی کاروان اوفتاد
۵۰
ز دشنام چندان که دانست داد
۵۱
وز این سو پدر روی در آستان
۵۲
که یارب به سجادهٔ راستان
۵۳
که چندان امانم ده از روزگار
۵۴
کز این نحس ظالم برآید دمار
۵۵
اگر من نبینم مر او را هلاک
۵۶
شب گور چشمم نخسبد به خاک
۵۷
اگر مار زاید زن باردار
۵۸
به از آدمی زادهٔ دیوسار
۵۹
زن از مرد موذی ببسیار به
۶۰
سگ از مردم مردم‌آزار به
۶۱
مخنث که بیداد با خود کند
۶۲
ازان به که با دیگری بد کند
۶۳
شه این جمله بشنید و چیزی نگفت
۶۴
ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت
۶۵
همه شب به بیداری اختر شمرد
۶۶
ز سودا و اندیشه خوابش نبرد
۶۷
چو آواز مرغ سحر گوش کرد
۶۸
پریشانی شب فراموش کرد
۶۹
سواران همه شب همی تاختند
۷۰
سحرگه پی اسب بشناختند
۷۱
بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه
۷۲
پیاده دویدند یکسر سپاه
۷۳
به خدمت نهادند سر بر زمین
۷۴
چو دریا شد از موج لشکر، زمین
۷۵
یکی گفتش از دوستان قدیم
۷۶
که شب حاجبش بود و روزش ندیم
۷۷
رعیت چه نزلت نهادند دوش؟
۷۸
که ما را نه چشم آرمید و نه گوش
۷۹
شهنشه نیارست کردن حدیث
۸۰
که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
۸۱
هم آهسته سر برد پیش سرش
۸۲
فرو گفت پنهان به گوش اندرش
۸۳
کسم پای مرغی نیاورد پیش
۸۴
ولی دست خر رفت از اندازه بیش
۸۵
بزرگان نشستند و خوان خواستند
۸۶
بخوردند و مجلس بیاراستند
۸۷
چو شور و طرب در نهاد آمدش
۸۸
ز دهقان دوشینه یاد آمدش
۸۹
بفرمود و جستند و بستند سخت
۹۰
بخواری فگندند در پای تخت
۹۱
سیه دل برآهخت شمشیر تیز
۹۲
ندانست بیچاره راه گریز
۹۳
سر ناامیدی برآورد و گفت
۹۴
نشاید شب گور در خانه خفت
۹۵
نه تنها منت گفتم ای شهریار
۹۶
که برگشته بختی و بد روزگار
۹۷
چرا خشم بر من گرفتی و بس؟
۹۸
منت پیش گفتم، همه خلق پس
۹۹
چو بیداد کردی توقع مدار
۱۰۰
که نامت به نیکی رود در دیار
۱۰۱
ور ایدون که دشخوارت آمد سخن
۱۰۲
دگر هرچه دشخوارت آید مکن
۱۰۳
تو را چاره از ظلم برگشتن است
۱۰۴
نه بیچاره بی‌گنه کشتن است
۱۰۵
مرا پنج روز دگر مانده گیر
۱۰۶
دو روز دگر عیش خوش رانده گیر
۱۰۷
نماند ستمگار بد روزگار
۱۰۸
بماند بر او لعنت پایدار
۱۰۹
تو را نیک پندست اگر بشنوی
۱۱۰
وگر نشنوی خود پشیمان شوی
۱۱۱
بدان کی ستوده شود پادشاه
۱۱۲
که خلقش ستایند در بارگاه؟
۱۱۳
چه سود آفرین بر سر انجمن
۱۱۴
پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟
۱۱۵
همی گفت و شمشیر بالای سر
۱۱۶
سپر کرده جان پیش تیر قدر
۱۱۷
نبینی که چون کارد بر سر بود
۱۱۸
قلم را زبانش روان تر بود
۱۱۹
شه از مستی غفلت آمد به هوش
۱۲۰
به گوشش فرو گفت فرخ سروش
۱۲۱
کز این پیر دست عقوبت بدار
۱۲۲
یکی کشته گیر از هزاران هزار
۱۲۳
زمانی سرش در گریبان بماند
۱۲۴
پس آنگه به عفو آستین برفشاند
۱۲۵
به دستان خود بند از او برگرفت
۱۲۶
سرش را ببوسید و در بر گرفت
۱۲۷
بزرگیش بخشید و فرماندهی
۱۲۸
ز شاخ امیدش برآمد بهی
۱۲۹
به گیتی حکایت شد این داستان
۱۳۰
رود نیکبخت از پی راستان
۱۳۱
بیاموزی از عاقلان حسن خوی
۱۳۲
نه چندان که از جاهل عیب جوی
۱۳۳
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
۱۳۴
هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست
۱۳۵
وبال است دادن به رنجور قند
۱۳۶
که داروی تلخش بود سودمند
۱۳۷
ترش روی بهتر کند سرزنش
۱۳۸
که یاران خوش طبع شیرین منش
۱۳۹
از این به نصیحت نگوید کست
۱۴۰
اگر عاقلی یک اشارت بست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.