حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قضا را من و پیری از فاریاب
۲
رسیدیم در خاک مغرب به آب
۳
مرا یک درم بود برداشتند
۴
به کشتی و درویش بگذاشتند
۵
سیاهان براندند کشتی چو دود
۶
که آن ناخدا ناخدا ترس بود
۷
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
۸
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
۹
مخور غم برای من ای پر خرد
۱۰
مرا آن کس آرد که کشتی برد
۱۱
بگسترد سجاده بر روی آب
۱۲
خیال است پنداشتم یا به خواب
۱۳
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت
۱۴
نگه بامدادان به من کرد و گفت
۱۵
عجب ماندی ای یار فرخنده رای؟
۱۶
تو را کشتی آورد و ما را خدای
۱۷
چرا اهل دعوی بدین نگروند
۱۸
که ابدال در آب و آتش روند؟
۱۹
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
۲۰
نگه داردش مادر مهرور؟
۲۱
پس آنان که در وجد مستغرقند
۲۲
شب و روز در عین حفظ حقند
۲۳
نگه دارد از تاب آتش خلیل
۲۴
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
۲۵
چو کودک به دست شناور برست
۲۶
نترسد وگر دجله پهناورست
۲۷
تو بر روی دریا قدم چون زنی
۲۸
چو مردان که بر خشک تردامنی؟