حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مرا حاجیی شانهٔ عاج داد
۲
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
۳
شنیدم که باری سگم خوانده بود
۴
که از من به نوعی دلش مانده بود
۵
بینداختم شانه کاین استخوان
۶
نمیبایدم دیگرم سگ مخوان
۷
مپندار چون سرکهٔ خود خورم
۸
که جور خداوند حلوا برم
۹
قناعت کن ای نفس بر اندکی
۱۰
که سلطان و درویش بینی یکی
۱۱
چرا پیش خسرو به خواهش روی
۱۲
چو یک سو نهادی طمع، خسروی
۱۳
وگر خود پرستی شکم طبله کن
۱۴
در خانهٔ این و آن قبله کن