حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی را به چوگان مه دامغان
۲
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
۳
شب از بی قراری نیارست خفت
۴
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
۵
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
۶
گناه آبرویش نبردی به روز
۷
کسی روز محشر نگردد خجل
۸
که شبها به درگه برد سوز دل
۹
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
۱۰
در عذرخواهان نبندد کریم
۱۱
ز یزدان دادار داور بخواه
۱۲
شب توبه تقصیر روز گناه
۱۳
کریمی که آوردت از نیست هست
۱۴
عجب گر بیفتی نگیردت دست
۱۵
اگر بندهای دست حاجت برآر
۱۶
و گر شرمسار آب حسرت ببار
۱۷
نیامد بر این در کسی عذر خواه
۱۸
که سیل ندامت نشستش گناه
۱۹
نریزد خدای آبروی کسی
۲۰
که ریزد گناه آب چشمش بسی