توانا و ناتوان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
۲
کای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی
۳
ما میرویم تا که بدوزیم پارهای
۴
هر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی
۵
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
۶
بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی
۷
هر پارگی بهمت من میشود درست
۸
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
۹
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
۱۰
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
۱۱
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
۱۲
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
۱۳
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
۱۴
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
۱۵
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
۱۶
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
۱۷
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
۱۸
پیش هزار دیدهٔ بینا چه میکنی
۱۹
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
۲۰
بی اتحاد من، تو توانا چه میکنی