Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · منطق‌الطیر

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تاجری مالی و ملکی چند داشت
۲
یک کنیزک با لبی چون قند داشت
۳
ناگهش بفروخت تا آواره شد
۴
بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
۵
رفت پیش خواجه‌ای او بی‌قرار
۶
می‌خریدش باز افزون از هزار
۷
ز آرزوی او جگر می‌سوختش
۸
خواجهٔ او باز می‌نفروختش
۹
مرد می‌شد در میان ره مدام
۱۰
خاک بر سر می‌فشاندی بردوام
۱۱
زار می‌گفتی که این داغم بس است
۱۲
وین چنین داغی سزای آن کس است
۱۳
کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت
۱۴
دلبر خود را به دیناری فروخت
۱۵
روز بازاری چنین آراسته
۱۶
تو زیان خویش را برخاسته
۱۷
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست
۱۸
سوی حق هر ذره‌ای نو رهبریست
۱۹
از قدم تا فرق نعمتهای اوست
۲۰
عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست
۲۱
تا بدانی کز که دورافتاده‌ای
۲۲
در جدایی بس صبور افتاده‌ای
۲۳
حق ترا پرورده در صد عز و ناز
۲۴
تو ز نادانی به غیری مانده باز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.