حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
۲
دلخوشی را هین دعایی ده به من
۳
میکشیدم بیمرادی پیش ازین
۴
مینیارم تاب اکنون بیش ازین
۵
گر دعای خوش دلی آموزیم
۶
بیشک آن وردی بود هر روزیم
۷
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
۸
تا گرفتم من پس زانو حصار
۹
اینچ میخواهی، بسی بشتافتم
۱۰
ذرهای نه دیدم و نه یافتم
۱۱
تا دوا ناید پدید این درد را
۱۲
خوش دلی کی روی باشد مرد را