حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
۲
در میاه راه میشد گرسنه
۳
بود بارانی و سرمایی شگرف
۴
تر شد آن سرگشته از باران و برف
۵
نه نهفتی بودش و نه خانهای
۶
عاقبت میرفت تا ویرانهای
۷
چون نهاد از راه در ویرانه گام
۸
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
۹
سر شکستش خون روان شد همچو جوی
۱۰
مرد سوی آسمان برکرد روی
۱۱
گفت تا کی کوس سلطانی زدن
۱۲
زین نکوتر خشت نتوانی زدن