Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · منطق‌الطیر

حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود در کاریز بی‌سرمایه‌ای
۲
عاریت بستد خر از همسایه‌ای
۳
رفت سوی آسیا و خوش بخفت
۴
چون بخفت آن مرد حالی خر برفت
۵
گرگ آن خر را بدرید و بخورد
۶
روز دیگر بود تاوان خواست مرد
۷
هر دو تن می‌آمدند از ره دوان
۸
تا بنزد میر کاریز آن زمان
۹
قصه پیش میر برگفتند راست
۱۰
زو بپرسیدند کین تاوان کراست
۱۱
میر گفتا هرک گرگ یک تنه
۱۲
سردهد در دشت صحرا گرسنه
۱۳
بی شک این تاوان برو باشد درست
۱۴
هردو را تاوان ازو بایست جست
۱۵
با رب این تاوان چه نیکو می‌کند
۱۶
هیچ تاوان نیست هرچ او می‌کند
۱۷
بر زنان مصر چون حالت بگشت
۱۸
زانک مخلوقی به دیشان برگذشت
۱۹
چه عجب باشد که بر دیوانه‌ای
۲۰
حالتی تابد ز دولت خانه‌ای
۲۱
تا در آن حالت شود بی‌خویش او
۲۲
ننگرد هیچ از پس و از پیش او
۲۳
جمله زو گوید، بدو گوید همه
۲۴
جمله زو جوید، بدو جوید همه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.