Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · منطق‌الطیر

حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود آن دیوانه خون از دل چکان
۲
زانک سنگ انداختندش کودکان
۳
رفت آخر تا به کنج گلخنی
۴
بود اندر کنج گلخن روزنی
۵
شد از آن روزن تگرگی آشکار
۶
بر سردیوانه آمد در نثار
۷
چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت باز
۸
کرد بیهوده زبان خود دراز
۹
داد دیوانه بسی دشنام زشت
۱۰
کز چه اندازند بر من سنگ و خشت
۱۱
تیره بود آن خانه افتادش گمان
۱۲
کین مگر هم کودکانند این زمان
۱۳
تا که از جایی دری بگشاد باد
۱۴
روشنی در خانهٔ گلخن فتاد
۱۵
باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ
۱۶
دل شدش از دادن دشنام تنگ
۱۷
گفت یا رب تیره بود این گلخنم
۱۸
سهو کردم، هرچ گفتم آن منم
۱۹
گر زند دیوانهٔ این شیوه لاف
۲۰
تو مده از سرکشی با او مصاف
۲۱
آنک اینجا مست لا یعقل بود
۲۲
بی‌قرار و بی کس و بی دل بود
۲۳
می‌گذارد عمر در ناکامیی
۲۴
هر زمانش تازه بی‌آرامیی
۲۵
تو زفان از شیوهٔ او دور دار
۲۶
عاشق و دیوانه را معذوردار
۲۷
گر نظر در سر بی‌نوران کنی
۲۸
جمله آن بی شک ز معذوران کنی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.