حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شد مگر محمود در ویرانهای
۲
دید آنجا بیدلی دیوانهای
۳
سر فرو برده به اندوهی که داشت
۴
پشت زیر بار آن کوهی که داشت
۵
شاه را چون دید، گفتش دورباش
۶
ورنه بر جانت زنم صد دور باش
۷
تو نهای شاهی، که تو دون همتی
۸
در خدای خویش کافر نعمتی
۹
گفت محمودم، مرا کافر مگوی
۱۰
یک سخن با من بگو، دیگر مگوی
۱۱
گفت اگر میدانیی ای بیخبر
۱۲
کز که دور افتادهای زیر و زبر
۱۳
نیستی خاکستر و خاکت تمام
۱۴
جمله آتش ریزیی بر سر مدام