حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دیده باشی کان حکیم بی خرد
۲
تختهای خاک آورد در پیش خود
۳
پس کند آن تخته پر نقش و نگار
۴
ثابت و سیاره آرد آشکار
۵
هم فلک آرد پدید و هم زمین
۶
گه بر آن حکمی کند گاهی برین
۷
هم نجوم و هم برون آرد پدید
۸
هم افول و هم عروج آرد پدید
۹
هم نحوست، هم سعادت برکشد
۱۰
خانهٔ موت و ولادت برکشد
۱۱
چون حساب نحس کرد و سعد از آن
۱۲
گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن
۱۳
برفشاند، گویی آن هرگز نبود
۱۴
آن همه نقش و نشان هرگز نبود
۱۵
صورت این عالم پر پیچ پیچ
۱۶
هست همچون صورت آن تخته هیچ
۱۷
تو نیاری تاب این، کنجی گزین
۱۸
گرد این کم گرد و در کنجی نشین
۱۹
جملهٔ مردان زنان اینجا شدند
۲۰
از دو عالم بینشان اینجا شدند
۲۱
چون نداری طاقت این راه تو
۲۲
گر همه کوهی نسنجی کاه تو