غزل شمارهٔ ۱۵۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر کو به خرابات مرا راه نماید
۲
زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید
۳
ره کو بگشاید در میخانه به من بر
۴
ایزد در فردوس برو بر بگشاید
۵
ای جمع مسلمانان پیران و جوانان
۶
در شهر شما کس را خود مزد نباید
۷
گویند سنایی را شد شرم به یک بار
۸
رفتن به خرابات ورا شرم نیاید
۹
دایم به خرابات مرا رفتن از آنست
۱۰
کالا به خرابات مرا دل نگشاید
۱۱
من میروم و رفتن و خواهم رفتن
۱۲
کمتر غمم اینست که گویند نشاید