غزل شمارهٔ ۳۷۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده
۲
چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده
۳
عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کنده
۴
مرا هر روز بیجرمی به گور اندر کنی زنده
۵
تن من چون خیالی شد بسان زیر نالنده
۶
کنار من چون جیحون شد دو چشمم ابر بارنده
۷
یکی حاجت به تو دارم ایا حاجت پذیرنده
۸
نتابی تو سر زلفین نسوزانی دل بنده
۹
جهان از تو خرم بادا بتا و من رهی بنده
۱۰
پس از مرگم جهان بر تو مبارکباد و فرخنده
