غزل شمارهٔ ۴۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی
۲
کی سزاوار هوای رخ جانان باشی
۳
در دریا تو چگونه به کف آری که همی
۴
به لب جوی چو اطفال هراسان باشی
۵
چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به
۶
که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی
۷
تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی
۸
نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی
۹
کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو
۱۰
تو همان به که اسیر خم چوگان باشی
۱۱
به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا
۱۲
تو همی خواهی چون موسی عمران باشی
۱۳
خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگر
۱۴
خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی
