زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سنایی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامور
۲
تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بی‌خبر
۳
مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدل
۴
خلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر
۵
میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باء
۶
آنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر
۷
صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگری
۸
جز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور
۹
آنکه همچون عقل و دولت رای او را بود و هست
۱۰
هم بر گفتن صواب و هم بر رفتن ظفر
۱۱
آنکه آن ساعت که او را چرخ آبستن بزاد
۱۲
شد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر
۱۳
کرده وهمش عرصهٔ گردون قدرت را مقام
۱۴
کرده فهمش تختهٔ قانون قسمت را ز بر
۱۵
سخت کوش از عون بختش دوستان سست زور
۱۶
سست پای از سهم تیغش دشمنان سخت سر
۱۷
غاشیهٔ تمکین او بر دوش دارند آن کسانک
۱۸
عیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر
۱۹
چارسوی و پنج حس بخت بگرفت آن چنانک
۲۰
حادثه نه چرخ را از شش جهت بر بست در
۲۱
هر که در کانون خصمش آتش کینه فروخت
۲۲
گر چه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر
۲۳
شمس رایش گر فتد ناگاه بر راس و ذنب
۲۴
گردد از تاثیر آن نور آسمان زرین کمر
۲۵
ذره‌ای از برق قهرش گر برافتد بر سما
۲۶
نه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر
۲۷
سایه‌ای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمین
۲۸
بر نگیرد آفتابش تا به حشر از جای بر
۲۹
ذره‌ای از باد عزمش گر بیابد آفتاب
۳۰
یک قدم باشد ز خاور سیر او تا باختر
۳۱
ساحت گردون اگر چون همتش باشد به طول
۳۲
صدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور
۳۳
اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آن چنانک
۳۴
هر سلاحی در خزانهٔ او بیابی جز سپر
۳۵
ای به صحرا شتابت باد صرصر همچو کوه
۳۶
وی به شاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر
۳۷
گر مقنع ماهی از چاهی برآورد از حیل
۳۸
پس خدایی کرد دعوی گو بیا اندر نگر
۳۹
در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتاب
۴۰
می برون آری و هستی و هر زمانی بنده‌تر
۴۱
بود دارالملک بو یحیا هوای آن زمین
۴۲
کاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر
۴۳
لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تو
۴۴
اسب بو یحیا نیفگندست آنجا رهگذر
۴۵
از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخ
۴۶
زندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر
۴۷
شد ز اقبال و ز فرت در لطافت آن چنانک
۴۸
زهر قاتل گر غذا سازی نیابی زو ضرر
۴۹
مایهٔ آتش برو غالب چنان شد کز تفش
۵۰
آب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر
۵۱
شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانک
۵۲
باد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر
۵۳
شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشام
۵۴
دیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر
۵۵
روزگاری گاه حل و عقد اندر دو صفت
۵۶
همچنین چون اصل نفعی نیست خالی ز ضر
۵۷
از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیر
۵۸
دشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر
۵۹
از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنک
۶۰
چون نبیند کی هراسد مور کور از مار گر
۶۱
میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای او
۶۲
بی خبر او را کشد سوی تو بر کردار خر
۶۳
دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیم
۶۴
دشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر
۶۵
دیدهٔ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بند
۶۶
گر چه در ظلمت عدو چون دیده‌ها سازد مقر
۶۷
گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز تو
۶۸
تا قیامت جز قران نبود زحل را با قمر
۶۹
اندر آن روزی که پیدا گردد از جنگ یلان
۷۰
تیرهای دیده دوز و تیغهای سینه در
۷۱
تیغها گردد ز حلق زردرویان سرخ رو
۷۲
نیزه‌ها گردد ز فرق تاجداران تاجور
۷۳
گرز بندد پرده‌ای بی جامه بر راه قضا
۷۴
تیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر
۷۵
از نهیب تیر و بانگ کوس بگذارند باز
۷۶
چشمهای سر عیان و گوشهای حس خبر
۷۷
نای روئین گویی آنجا نفخ صور اولست
۷۸
کز یکی بانگش روان از تن رمد زنگ از صور
۷۹
روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعا
۸۰
رای کرده جسم بی جان سوی پستی چون قدر
۸۱
همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق
۸۲
زمره‌ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر
۸۳
کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز تو
۸۴
روح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر
۸۵
ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتاب
۸۶
سایه‌وار از بیم جان بگریزد از پشت حشر
۸۷
نیزه‌ای اندر بنان اختر کن و جیحون مصاف
۸۸
باره‌ای در زیر ران هامون برو گردون سیر
۸۹
باره‌ای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدی
۹۰
همچو جیحون جمله پای و همچو صرصر جمله پر
۹۱
راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر او
۹۲
گر چه در روزه‌ست مفتی کی نهد حکم سفر
۹۳
سم او سنبد حجر را در زمان الماس وار
۹۴
پس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر
۹۵
هر که نامت بر زبان راند از بدی در یک زمان
۹۶
خضروارش حاضر آرد نزد ایشان ما حضر
۹۷
گوهری در کف تو زاده ز دریای اجل
۹۸
آفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر
۹۹
بر و بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهره‌ای
۱۰۰
بر گردد همچو بحر و بحر گردد همچو بر
۱۰۱
هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تو
۱۰۲
می‌فزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر
۱۰۳
آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیست
۱۰۴
آتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه‌تر
۱۰۵
با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شده
۱۰۶
همچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر
۱۰۷
جنگها کردی چنان چون گفت مختاری به شعر
۱۰۸
بسکه از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر
۱۰۹
ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمند
۱۱۰
وی چو بکر و چو عمر راست گوی و دادگر
۱۱۱
جبرییل از سدره گویان گشته کز اقبال و روز
۱۱۲
نعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر
۱۱۳
خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتت
۱۱۴
مویشان در عرقشان گشته‌ست همچون نیشتر
۱۱۵
با چنان بت کش علایی و صت کرد اندر غزل
۱۱۶
خانهٔ غم پست کرد آن کامران و نوش خور
۱۱۷
باز چون در بحر فکرت غوطه‌خوردی بهر نظم
۱۱۸
گوهرین گردد ز بویهٔ فضل تو در دل فکر
۱۱۹
هیچ فاضل در جان بی‌نثر و بی‌نظمت نراند
۱۲۰
بر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر
۱۲۱
آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزاد
۱۲۲
ز آتش طبعت چرا زاده‌ست چندین شعر تر
۱۲۳
شعرها پیشت چنان باشد که از شهر حجاز
۱۲۴
با یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر
۱۲۵
گر چه صدرت منشاء شعرست و جای شاعران
۱۲۶
گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر
۱۲۷
بوحنیفه گر چه بود اندر شریعت مقتدا
۱۲۸
کس نشست از آب منسوخی سخنهای ز فر
۱۲۹
زاغ را با لحن بد هم بر شجر جایست از آنک
۱۳۰
آشیانهٔ بلبل تنها نباشد یک شجر
۱۳۱
گر چه استادان هنرمندند من شاگرد را
۱۳۲
یک هنر باشد که پوشد هر چه باشد از هنر
۱۳۳
آب دریا گرچه بسیارست چو تلخست و شور
۱۳۴
هرکرا تشنه‌ست لابد رفت باید زی شمر
۱۳۵
شیر از آهو گرچه افزونست لیکن گاه بوی
۱۳۶
ناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر
۱۳۷
گر چه استادان من گفتند پیش از من ثنات
۱۳۸
لیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر
۱۳۹
خانهٔ آحاد پیشست از الوف اندر حساب
۱۴۰
در نگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر
۱۴۱
یافتم تاثیر اقبال از برای آنکه کرد
۱۴۲
اختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر
۱۴۳
بیش از این تاثیر چبود کز ثناهای تو شد
۱۴۴
شاه را گفت من پیش از قبولت پر درر
۱۴۵
ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبول
۱۴۶
یافت طبعم ملک حر و شخص ملک شوشتر
۱۴۷
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب
۱۴۸
چار عنصر مادر آمد هفت سیاره پدر
۱۴۹
باد صبح ناصحت چون روز عقبا بی‌مسا
۱۵۰
باد شام حاسدت تا روز محشر بی‌سحر
۱۵۱
بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیز:
۱۵۲
خلعت سلطان و شعر بنده و ماه صفر
۱۵۳
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو
۱۵۴
باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.