قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
۲
ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار
۳
پیش از آن کاین جان عذر آور فرو میرد ز نطق
۴
پیش از آن کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار
۵
پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند
۶
عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار
۷
ای ضعیفان از سپیدی مویتان شد همچو شیر
۸
وی ظریفان از سیاهی رویتان شد همچو قار
۹
پردهتان از چشم دل برداشت صبح رستخیز
۱۰
پنبه تا از گوش بیرون کرد گشت روزگار
۱۱
تا کی از دارالغروری ساختن دارالسرور
۱۲
تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار
۱۳
در فریب آباد گیتی چند باید داشت حرص
۱۴
چشمتان چون چشم نرگس دست چون دست چنار
۱۵
این نه آن صحراست کانجا بی جسد بینند روح
۱۶
این نه آن بابست کآنجا بی خبر یابند بار
۱۷
از جهان نفس بگریزید تا در کوی عقل
۱۸
آنچه غم بودست گردد مر شما را غمگسار
۱۹
در جهان شاهان بسی بودند کز گردون ملک
۲۰
تیرشان پروین گسل بود و سنان جوزا فگار
۲۱
بنگرید اکنون بناتالنعش وار از دست مرگ
۲۲
نیزههاشان شاخ شاخ و تیرهاشان پارپار
۲۳
مینبینید آن سفیهانی که ترکی کردهاند
۲۴
همچو چشم تنگ ترکان گور ایشان تنگ و تار
۲۵
بنگرید آن جعدشان از خاک چون پشت کشف
۲۶
بنگرید آن رویشان از چین چو پشت سوسمار
۲۷
سر به خاک آورد امروز آنکه افسر بود دی
۲۸
تن به دوزخ برد امسال آنکه گردن بود پار
۲۹
ننگ ناید مر شما را زین سگان پر فساد
۳۰
دل نگیرد مر شما را زین خزان بیفسار
۳۱
این یکی گه زین دین و کفر را زو رنگ و بوی
۳۲
و آن دگر گه فخر ملک و ملک را زو ننگ و عار
۳۳
این یکی کافی ولیکن فاش را ز اعتقاد
۳۴
و آن دگر شافی ولیکن فاش را ز اضطرار
۳۵
زین یکی ناصر عبادالله خلفی ترت و مرت
۳۶
وز دگر حافظ بلادالله جهانی تار و مار
۳۷
پاسبانان تو اند این سگ پرستان همچو سگ
۳۸
هست مرداران ایشان هم بدیشان واگذار
۳۹
زشت باشد نقش نفس خوب را از راه طبع
۴۰
گریه کردن پیش مشتی سگ پرست و موشخوار
۴۱
اندرین زندان برین دندان زنان سگ صفت
۴۲
روزکی چند ای ستمکش صبر کن دندان فشار
۴۳
تا ببینی روی آن مردمکشان چون زعفران
۴۴
تا ببینی رنگ آن محنتکشان چون گل انار
۴۵
گرچه آدم سیرتان سگ صفت مستولیند
۴۶
هم کنون بینی که از میدان دل عیاروار
۴۷
جوهر آدم برون تازد برآرد ناگهان
۴۸
زین سگان آدمی کیمخت و خر مردم دمار
۴۹
گر مخالف خواهی ای مهدی در آ از آسمان
۵۰
ور موافق خواهی ای دجال یک ره سر برآر
۵۱
یک طپانچه مرگ و زین مردارخواران یک جهان
۵۲
یک صدای صور و زین فرعون طبعان صدهزار
۵۳
باش تا از صدمت صور سرافیلی شود
۵۴
صورت خوبت نهان و سیرت زشت آشکار
۵۵
تا ببینی موری آن خس را که میدانی امیر
۵۶
تا بینی گرگی آن سگ را که میخوانی عیار
۵۷
در تو حیوانی و روحانی و شیطانی درست
۵۸
در شمار هر که باشی آن شوی روز شمار
۵۹
باش تا بر باد بینی خان رای و رای خان
۶۰
باش تا در خاک بینی شر شور و شور شار
۶۱
تا ببینی یک به یک را کشته در شاهین عدل
۶۲
شیر سیر و جاه چاه و شور سوز و مال مار
۶۳
ولله ار داری به جز بادی به دست ارمر ترا
۶۴
جز به خاک پای مشتی خاکسارست افتخار
۶۵
کز برای خاک پاشی نازنینی را خدای
۶۶
کرددر پیش ساستگاه قهرش سنگسار
۶۷
باش تا کل بینی آنها را که امروزند جزو
۶۸
باش تا گل یابی آنها را که امروزند خار
۶۹
آن عزیزانی که آنجا گلبنان دولتند
۷۰
تا نداریشان بدینجا خیره همچون خار خوار
۷۱
گلبنی کاکنون ترا هیزم نمود از جور دی
۷۲
باش تا در جلوهش آرد دست انصاف بهار
۷۳
ژندهپوشانی که آنجا زندگان حضرتند
۷۴
تا نداری خوارشان از روی نخوت زینهار
۷۵
و آن سیاهی کز پی ناموس حق ناقوس زد
۷۶
در عرب بواللیل بود اندر قیامت بونهار
۷۷
پردهدار عشق دان اسم ملامت بر فقیر
۷۸
پاسبان در شناس آن تلخ آب اندر بحار
۷۹
ور بقا خواهی ز درویشان طلب زیرا که هست
۸۰
بود درویشان قباهای بقا را پود و تار
۸۱
تا ورای نفس خویشی خویشتن کودک شمار
۸۲
چون فرود طبع ماندی خویشتن غافل بدار
۸۳
کی شود ملک تو عالم تا تو باشی ملک او
۸۴
کی بود اهل نثار آنکس که برچیند نثار
۸۵
هست دل یکتا مجویش در دو گیتی زان که نیست
۸۶
در نه و در هشت و هفت و در شش و پنج و چهار
۸۷
نیست یک رنگی بزیر هفت چار از بهر آنک
۸۸
ار گلست اینجای با خارست ور مل با خمار
۸۹
بهر بیشی راست اینجا کم زدن زیرا نکرد
۹۰
زیر گردون قمر پس مانده را هرگز قمار
۹۱
در رجب خود روزهدار و «قل هوالله» خوان و پس
۹۲
در صفر خوان «تبت» و در چارشنبه روزهدار
۹۳
چند ازین رمز و اشارت راه باید رفت راه
۹۴
چند ازین رنگ و عبارت کار باید کرد کار
۹۵
همرهان با کوههانان به حج رفتند و کرد
۹۶
رسته از میقات و حرم و جسته از سعی و جمار
۹۷
تو هنوز از راه رعنایی ز بهر لاشهای
۹۸
گاه در نقش هویدی گاه در رنگ مهار
۹۹
چون به حکم اوست خواهی تاج خواهی پای بند
۱۰۰
چون نشان اوست خواهی طیلسان خواهی غیار
۱۰۱
تا به جان این جهانی زنده چون دیو و ستور
۱۰۲
گر چه پیری همچو دنیا خویشتن کودک شمار
۱۰۳
حرص و شهوت در تو بیدارند خوش خوش تو مخسب
۱۰۴
چون پلنگی بر یمین داری و موشی بر یسار
۱۰۵
مال دادی لیک رویست و ریا اندر بنه
۱۰۶
کشت کردی لیک خوکست و ملخ در کشتزار
۱۰۷
خشم را زیر آر در دنیا که در چشم صفت
۱۰۸
سگ بود آنجا کسی کاینجا نباشد سگ سوار
۱۰۹
خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکیب تو
۱۱۰
نفس را آن پایمرد و دیو را این دست یار
۱۱۱
کی توانستی برون آورد آدم را ز خلد
۱۱۲
گر نبودی راهبر ابلیس را طاووس و مار
۱۱۳
عور کرد از کسوت عار ار ز دودهٔ آدمی
۱۱۴
زان که اندر تخم آدم عاریت باشد عوار
۱۱۵
حلم و خرسندی در آب و گل طلب کت اصل ازوست
۱۱۶
کی بود در باد خرسندی و در آتش وقار
۱۱۷
حلم خاک و قدر آتش جوی کآب و باد راست
۱۱۸
گرت رنگ و بوی بخشد پیلهور صد پیلوار
۱۱۹
تا تو اندر زیر بار حلق و جلقی چون ستور
۱۲۰
پردهداران کی دهندت بار بر درگاه یار
۱۲۱
گرد خرسندی و بخشش گرد زیرا طمع و طبع
۱۲۲
کودکان را خربزه گرمست و پیران را خیار
۱۲۳
راستکاری پیشه کن کاندر مصاف رستخیز
۱۲۴
نیستند از خشم حق جز راستکاران رستگار
۱۲۵
تا به جان لهو و لغوی زنده اندر کوی دین
۱۲۶
از قیامت قسم تو نقشست و از قرآن نگار
۱۲۷
حق همی گوید بده تا ده مکافاتت دهم
۱۲۸
آن به حق ندهی و پس آسان بپاشی در شیار
۱۲۹
این نه شرط مومنی باشد که در ایمان تو
۱۳۰
حق همی خاین نماید خاک و سرگین استوار
۱۳۱
گرد دین بهر صلاح دین به بیدینی متن
۱۳۲
تخم دنیا در قرار تن به مکاری مکار
۱۳۳
ای بسا غبنا کت اندر حشر خواهد بود از آنک
۱۳۴
هست ناقد بس بصیر و نقدها بس کم عیار
۱۳۵
سخت سخت آید همی بر جان ز راه اعتقاد
۱۳۶
زشت زشت آید همی در دین ز راه اعتبار
۱۳۷
بر در ماتم سرای دین و چندین نای و نوش
۱۳۸
در ره رعناسرای دیو و چندان کار و بار
۱۳۹
گرد خود گردی همی چون گرد مرکز دایره
۱۴۰
ای پی اینی بسان خشک مغزان در دوار
۱۴۱
از نگارستان نقاش طبیعی برتر آی
۱۴۲
تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار
۱۴۳
چون ز دقیانوس خود رستند هست اندر رقیم
۱۴۴
به ز بیداری شما خواب جوانمردان غار
۱۴۵
بازدان تایید دین را آخر از تلقین دیو
۱۴۶
بازدان روحالقدس را آخر از حبر نصار
۱۴۷
عقل اگر خواهی که ناگه در عقیلهت نفکند
۱۴۸
گوش گیرش در دبیرستان «الرحمان» در آر
۱۴۹
عقل بیشرع آن جهانی نور ندهد مر ترا
۱۵۰
شرع باید عقل را همچون معصفر را شخار
۱۵۱
عقل جزوی کی تواند گشت بر قرآن محیط
۱۵۲
عنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار
۱۵۳
گر چه پیوستست بس دورست جان از کالبد
۱۵۴
ور چه نزدیکست بس دورست گوش از گوشوار
۱۵۵
پیشگاه دوست را شایی چو بر درگاه عشق
۱۵۶
عافیت را سرنگون سار اندر آویزی بدار
۱۵۷
عاشقان را خدمت معشوق تشریفست و بر
۱۵۸
عاقلان را طاعت معبود تکلیفست و بار
۱۵۹
زخم تیغ حکم را چه مصطفا چه بوالحکم
۱۶۰
ذوالفقار عشق را چه مرتضا چه ذوالخمار
۱۶۱
هر چه دشوارست بر تو هم ز باد و بود تست
۱۶۲
ورنه عمر آسان گذارد مردم آسان گذار
۱۶۳
از درون جان برآمد نخوت و حقد و حسد
۱۶۴
تا که از سیمرغ رستم گشت بر اسفندیار
۱۶۵
تا ندانی کوشش خود بخشش حق دان از آنک
۱۶۶
در مصاف دین ز بود خود نگشتی دلفگار
۱۶۷
ورنه پیش ناوک اندازان غیرت کی بود
۱۶۸
دست باف عنکبوتی زنده پیلی را حصار
۱۶۹
چند جویی بی حیاتی صحو و سکر و انبساط
۱۷۰
چند جویی بی مماتی محو و شکر و افتقار
۱۷۱
جز به دستوری «قال الله» یا «قال الرسول»
۱۷۲
ره مرو فرمان مده حاجت مگو حجت میار
۱۷۳
چار گوهر چارپایهٔ عرش و شرع مصطفاست
۱۷۴
صدق و علم و شرم و مردی کار این هر چار یار
۱۷۵
چار یار مصطفا را مقتدا دار و بدان
۱۷۶
ملک او را هست نوبت پنج نوبت زن چهار
۱۷۷
پاس خود خود دار زیرا در بهار تر هوا
۱۷۸
پاسبانت را تره کوکست و میوه کوکنار
۱۷۹
از زبان جاه جویان تا نداری طمع بر
۱۸۰
وز دو دست نخل بندان تا نداری چشم بار
۱۸۱
کی توان آمد به راه حق ز راه جلق و حلق
۱۸۲
درد باید حلق سوز و حلق دوز و حق گزار
۱۸۳
نی از آن دردی که رخ مجروح دارد چون ترنج
۱۸۴
بل از آن دردی که دلها خون کند در بر چو نار
۱۸۵
نه چنان دردی که با جانان نگوید دردمند
۱۸۶
بل از آن دردی که ناپرسا بگوید پیش یار
۱۸۷
بر چنین بالا مپر گستاخ کز مقراض لا
۱۸۸
جبرئیل پر بریدست اندرین ره صد هزار
۱۸۹
هیزم دیگی که باشد شهپر روحالقدس
۱۹۰
خانه آرایان شیطانرا در آن مطبخ چه کار
۱۹۱
علم و دین در دست مشتی جاه جوی مال دوست
۱۹۲
چون بدست مست و دیوانهست دره و ذوالفقار
۱۹۳
زان که مشتی ناخلف هستند در خط خلاف
۱۹۴
آب روی و باد ریش آتش دل و تن خاکسار
۱۹۵
کز برای نام داند مرد دنیا علم دین
۱۹۶
وز برای دام دارد ناک ده مشک تتار
۱۹۷
ای نبوده جز گمان هرگز یقینت را مدد
۱۹۸
وی نبوده جز حسد هرگز یمینت را یسار
۱۹۹
شاعران را از شمار راویان مشمر که هست
۲۰۰
جای عیسی آسمان و جای طوطی شاخسار
۲۰۱
باد رنگینست شعر و خاک رنگینست زر
۲۰۲
تو ز عشق این و آن چون آب و آتش بیقرار
۲۰۳
ز آنچنین بادی و خاکی چون سنایی بر سر آی
۲۰۴
تا چنو در شهرها بیتاج باشی شهریار
۲۰۵
ورنه چون دیگر خسیسان زین خران عشوه خر
۲۰۶
خاک رنگین میستان و باد رنگین میسپار
۲۰۷
نی که بیمار حسد را با شره در قحط سال
۲۰۸
گرش عیسی خوان نهد بر وی نباشد خوشگوار
۲۰۹
خاطر کژ را چه شعر من چه نظم ابلهی
۲۱۰
کور عینین را چه نسناس و چه نقش قندهار
۲۱۱
نکته و نظم سنایی نزد نادان دان چنانک
۲۱۲
پیش کر بر بط سرای و نزد کور آیینه دار
