زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سنایی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاج‌الدین ابوبکربن محمد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت
۲
وی دور شده آفت نقصان ز کمالت
۳
ای مردمک دیدهٔ ما بندهٔ چشمت
۴
وی خاک پسندیدهٔ ما چاکر خالت
۵
غم خوردنم امروز حرامست چو باده
۶
کز بخت به من داد زمانه به حلالت
۷
ای بلبل گوینده وای کبک خرامان
۸
می خور که ز می باد همیشه پر و بالت
۹
زهره به نشاط آید چون یافت سماعت
۱۰
خورشید به رشک آید چون دید جمالت
۱۱
شکر چدن آید خرد و جان ز ره گوش
۱۲
چون در سخن آید لب چون پسته مقالت
۱۳
دل زان تو شد چست به بر زان که درین دل
۱۴
یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت
۱۵
هر روز دگرگونه زند شاخ درین دل
۱۶
این بلعجبی بین که برآورده نهالت
۱۷
جان نیز به شکرانه به نزد تو فرستم
۱۸
خود کار دو صد جان بکند بوی وصالت
۱۹
پیوند تو ما را ز کف فقر نجاتست
۲۰
گویی که مزاج گهرست آب خیالت
۲۱
ای یوسف مصری که شد از یوسف غزنین
۲۲
چون صورت پاکیزهٔ تو صورت حالت
۲۳
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۲۴
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۲۵
در ده می اسوده که امروز برآنیم
۲۶
کاسباب خرد را به می از پیش برانیم
۲۷
زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم
۲۸
در چشم خود از بی‌خبری هیچ نمانیم
۲۹
با کام خرد کام نگنجد به میانه
۳۰
بی کام خرد کام خود امروز برانیم
۳۱
آنجا برسانیم خرد را که از آنجا
۳۲
گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم
۳۳
از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را
۳۴
هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم
۳۵
تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست
۳۶
ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم
۳۷
گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر
۳۸
پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم
۳۹
در علم جان آب عنب دان غذی ما
۴۰
نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم
۴۱
مست‌ست جهان از پی تقدیر همیشه
۴۲
ما مست عصیریم که فرزند جهانیم
۴۳
از بهر سماع و می آسوده نه اکنون
۴۴
دیریست که مولای مغنی و مغانیم
۴۵
نی نی که شدستیم ز بس جود و لطافت
۴۶
مولای تو ای خواجه که احرار جهانیم
۴۷
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۴۸
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۴۹
ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارند
۵۰
وز ناز به باده چو گل و سرو ببارند
۵۱
سرمایهٔ عیشند چو بر جام برآیند
۵۲
پیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند
۵۳
ترکان سپاهی و فروزنده سپاهند
۵۴
حوران حصاری و گشاینده حصارند
۵۵
از چشمهٔ پیکان به کمان آب برانند
۵۶
در آتش شمشیر به صف دود برارند
۵۷
زنگار ز مس بگذرد و زنگ ز آهن
۵۸
ز آن تیر و سنان از مس و آهن بگذارند
۵۹
از چین و ختا و ختن و کاشغر آیند
۶۰
از تبت و یغما و زخر خیز و تتارند
۶۱
المنةلله تعالی که ازیشان
۶۲
در لشکر سلطان عجم بیست هزارند
۶۳
بهرامشه مسعود آن شاه که او را
۶۴
شاهان جهان باج ده و ساو گذارند
۶۵
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۶۶
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۶۷
بی کوشش اجرام هنر کرد منیرش
۶۸
بی گردش ایام خرد کرد خطیرش
۶۹
گر ملک خرد ملک امیر تن او شد
۷۰
نشگفت که تایید الاهیست وزیرش
۷۱
بر چرخ عجب نیست گر از روی تفاخر
۷۲
ناهید مغنی شود و تیر دبیرش
۷۳
آن کز اثر کینهٔ او با دم سردست
۷۴
هرگز نکند ز آتش خود گرم اثیرش
۷۵
آنکو به بقای تن او شاد نباشد
۷۶
ادبار فنا هم به بقا کرد ز حیرش
۷۷
بخشد غرض خلق بدانگونه که گویی
۷۸
صاحب خبر آز و نیازست ضمیرش
۷۹
در قلزم اگر بنگرد از دیدهٔ همت
۸۰
از روی بزرگی نشمارد به غدیرش
۸۱
از شرم همه خوی شدم آن روز چو دریا
۸۲
کامد خرد و گفت که دریاست نظیرش
۸۳
این بی خردی بین که خرد کرد ولیکن
۸۴
دانم که هوا کرد به ناگاه اسیرش
۸۵
اکنون سوی عذر آمد و اسلام پذیرفت
۸۶
یارب به دروغی که خرد گفت مگیرش
۸۷
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۸۸
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۸۹
آن خواجه که در قالب اقبال روان اوست
۹۰
نزد عقلا تحفهٔ اسرار نهان اوست
۹۱
پیداست به رادی و نهان از کرم خویش
۹۲
در عالم پیدایی پیدا و نهان اوست
۹۳
در محفل پیران و جوانان به لطافت
۹۴
با تجربت پیر و به اقبال جوان اوست
۹۵
وقت نظر و عقل به تعلیم مهان را
۹۶
چون نرگس و سوسن همه تن چشم و زبان اوست
۹۷
آن مرد که باشد گه بخشایش و بخشش
۹۸
سوی همگان سود و سوی خویش زیان اوست
۹۹
آن کس که نداند که جهان بر چه نمودست
۱۰۰
در عاجل امروز نمودار جنان اوست
۱۰۱
از گوهر او نور همی گیرد خورشید
۱۰۲
چون به نگری پس مدد مایهٔ کان اوست
۱۰۳
یک روز گرانجان و سبکسار نبودست
۱۰۴
آنکس که مر او را سبک انگاشت گران اوست
۱۰۵
در مجلس عشرت ز لطیفی و ظریفی
۱۰۶
خورشید شکر پاش و مه مشک فشان اوست
۱۰۷
از لطف چنانست که گر هیچ خرد را
۱۰۸
پرسند که جان کیست خرد گوید جان اوست
۱۰۹
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۱۱۰
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۱۱۱
ای باز پسین زادهٔ مصنوع نخستین
۱۱۲
در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین
۱۱۳
محروم چنانست حسودت که گه خشم
۱۱۴
بر وی نکند هیچ کسی جود به نفرین
۱۱۵
گر طمع کند بوی خوش از باد صبا هیچ
۱۱۶
هم باد صبا پرده شود پیش ریاحین
۱۱۷
چون دست تو می‌سود عجب نیست که با جان
۱۱۸
شاهی شود از فر تو زین جاه تو فرزین
۱۱۹
آن قوم که بودند پراکنده‌تر از نعش
۱۲۰
گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین
۱۲۱
اصلی‌ست سخای تو بر آن گونه که هرگز
۱۲۲
نه کم شود از سایل و نه بیش ز تحسین
۱۲۳
در چشم سر و دیدهٔ سر مر همگان را
۱۲۴
باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین
۱۲۵
هرگز تو برابر نبوی ظاهر و باطن
۱۲۶
با آنکه همی نقش نگارد صنم چین
۱۲۷
پیدا و نهانش چو نگارد به حقیقت
۱۲۸
پیداش چو گل باشد و پنهانش چو سرگین
۱۲۹
در عقد محاسب چو ببینی دل و کونش
۱۳۰
دل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثین
۱۳۱
چست ست علوم و از درت ای حیدر ثانی
۱۳۲
ختم‌ست سخا بر کفت ای حاتم غزنین
۱۳۳
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۱۳۴
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۱۳۵
ای دولت کلی ز مکان تو ممکن
۱۳۶
وی حکمت جز وی ز بیان تو مبین
۱۳۷
با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشید
۱۳۸
با خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن
۱۳۹
از دست قضا گردن او شد چو گریبان
۱۴۰
کو پای تو بگرفت گه آز چو دامن
۱۴۱
بر سیم و زر از دست و دلت داغ به کتابه ست
۱۴۲
کازاد بمانی به گه مکرمت از «لن»
۱۴۳
از همت عالیت سزد در همه وقتی
۱۴۴
پای تو سر اوج زحل را شده گرزن
۱۴۵
بدگوی تو گر زان که بدت خواند خدایش
۱۴۶
داغیش نهد ز آتش و طوقیش به گردن
۱۴۷
بی داغ تو و طوق تو بدگوی ترا هست
۱۴۸
جانش ز تنش منهزم و سرش ز گردن
۱۴۹
شد خاطر تو پاسخ منصوبهٔ شطرنج
۱۵۰
شد فکرت تو حاصل آرایش معدن
۱۵۱
ای جان به فدایت که ببردی تو ز ما جان
۱۵۲
ای تن به فدایت که بر آیی ز در تن
۱۵۳
گر باد و بروتم به جز از خاک در تست
۱۵۴
چون شانه تو خود سبلت و ریشم همه بر کن
۱۵۵
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۱۵۶
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۱۵۷
ای مدحت تو نامهٔ ایمان عطایی
۱۵۸
وی طالع تو قبلهٔ احسان خدایی
۱۵۹
بوم از بر بام تو نپرد که نه با خود
۱۶۰
از لطف تو همراه کند فر همایی
۱۶۱
گفتمت یکی شعر دو هفته به سه ماهه
۱۶۲
از تقویت حسی و نطقی و نمایی
۱۶۳
دارم طمع از جود تو هر چند نیرزد
۱۶۴
پیراهن و دستار و زبرپوش و دو تایی
۱۶۵
نطق از تو لطف خواهد و نامی ز تو نعمت
۱۶۶
حس از تو بها خواهد و ما از تو بهایی
۱۶۷
از صدر تو باید که من آراسته زایم
۱۶۸
نشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی
۱۶۹
تو داده شعاری به من و یافته شعری
۱۷۰
آن یافته جاویدی و این داده فنایی
۱۷۱
دانی که امیر سخنم خاصه به مدحت
۱۷۲
میری چکند پیش تو با دلق گدایی
۱۷۳
من لفج پر از باد ازین کوی بدان کوی
۱۷۴
وز خلعت تو نزد همه شکر سرایی
۱۷۵
آوازه در افتاد به هر جا که به یک شعر
۱۷۶
امروز چنین داد فلانی به سنایی
۱۷۷
او یافته از دولت و از عون و بزرگیت
۱۷۸
از رنج و غم و محنت و ادبار رهایی
۱۷۹
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۱۸۰
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۱۸۱
چشم تو ز بس حور چو بتخانهٔ چین باد
۱۸۲
وز خشم تو در ابروی بدخواه تو چین باد
۱۸۳
چونان که تو در دایرهٔ چرخ نگینی
۱۸۴
بر چشمهٔ خور نام تو چون نقش نگین باد
۱۸۵
در عشق فنا واعظ عقل تو خرد باد
۱۸۶
در راه بقا قبلهٔ جان تو یقین باد
۱۸۷
در مجلس دین گوش دلت پند شنو باد
۱۸۸
در عالم جان چشم دلت نادره‌بین باد
۱۸۹
آن دل که به اقبال تو چون جان نبود شاد
۱۹۰
اندر رحم قالب ادبار جنین باد
۱۹۱
روی تو گه رای سوی گوهر نارست
۱۹۲
چشم تو گه چشم سوی مرکز طین باد
۱۹۳
خلق تو به نور کرم و لطف و تواضع
۱۹۴
چون آتش و چون باد و چو آب و چو زمین باد
۱۹۵
هر زاده که دم جز به رضای تو برآورد
۱۹۶
آن دم که نخستین بودش بازپسین باد
۱۹۷
در عالم جان و خرد آثار بزرگی
۱۹۸
چون گوهر خورشید جهانتاب مبین باد
۱۹۹
این شعر که در مدح تو امروز بخواندم
۲۰۰
حقا که چنین بود و چنانست و چنین باد
۲۰۱
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکر
۲۰۲
ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
۲۰۳
ای کوکب عالی درج، وصلت حرامست و حرج
۲۰۴
ای رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج
۲۰۵
تا کی بود رازم نهفت، غم، خانهٔ صبرم برفت
۲۰۶
لقمان چنین در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج
۲۰۷
تا کی کشم بیداد من، تا کی کنم فریاد من
۲۰۸
روزی بیابم داد من، الصبر مفتاح الفرج
۲۰۹
ایوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلا
۲۱۰
پیوسته این بودش دعا، الصبر مفتاح الفرج
۲۱۱
یعقوب کز هجر پسر چندین بالش آمد بسر
۲۱۲
قولش همی بد سر به سر الصبر مفتاح الفرج
۲۱۳
یوسف که اندر چاه شد کام دل بدخواه شد
۲۱۴
از چاه سوی جاه شد الصبر مفتاح الفرج
۲۱۵
وامق به عذرا چون رسید عروه به عفرا چون رسید
۲۱۶
اسعد به اسما چون رسید الصبر مفتاح الفرج
۲۱۷
تا جانم از تو خسته شد تا دل به مهرت بسته شد
۲۱۸
گفتار من پیوسته شد الصبر مفتاح الفرج
۲۱۹
از توبه دل آزرده‌ام چون تن کناغی کرده‌ام
۲۲۰
از پیش دل آورده‌ام الصبر مفتاح الفرج
۲۲۱
دردم که باشد در جهان باغم نماند جاودان
۲۲۲
روزی سرآید اندهان الصبر مفتاح الفرج
۲۲۳
پند سنایی گوش کن غم چون رسد رو نوش کن
۲۲۴
چون شادی آید هوش کن الصبر مفتاح الفرج

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.