شمارهٔ ۲ - ترجیع در مصیبت ضیاء الدین محمد مشهور به سیف المناظرین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنید
۲
خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید
۳
یک سر بپر همت ازین دامگاه دیو
۴
چون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید
۵
تا کی ز بهر تربیت جسم تیرهروی
۶
جان را هبا کنید و خرد را هدر کنید
۷
جانی کمال یافته در پردهٔ شما
۸
وانگه شما حدیث تن مختصر کنید
۹
عیسا نشسته پیش شما و آنگه از هوس
۱۰
دلتان دهد که بندگی سم خر کنید
۱۱
تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش را
۱۲
هر روز شاهراه دگر شور و شر کنید
۱۳
بر بام هفتمین فلک بر شوید اگر
۱۴
یک لحظه قصد بستن این پنج در کنید
۱۵
مالی که پایمال عزیزان حضرتست
۱۶
آن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید
۱۷
خواهید تا شوید پذیرای در لطف
۱۸
خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید
۱۹
این روحهای پاک درین تودههای خاک
۲۰
تا کی چنین چو اهل سقر مستقر کنید
۲۱
از حال آن سرای جلال از زبان حال
۲۲
واماندگان حرص و حسد را خبر کنید
۲۳
ورنه ز آسمان خرد آفتابوار
۲۴
این خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید
۲۵
دیریست تا سپیدهٔ محشر همی دمد
۲۶
ای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید
۲۷
در خاک لعل زر شده هرگز ندیدهاید
۲۸
در گور این جوان گرامی نظر کنید
۲۹
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۳۰
میر و امام امت سیف المناظرین
۳۱
میری که تا بر اهل معانی امیر بود
۳۲
ز ایمانش تاج بود وز عقلش سریر بود
۳۳
رایش نه رای بود که صدر سپهر بود
۳۴
رویش نه روی بود که بدر منیر بود
۳۵
با خصم اعتقاد زبانش چو تیغ بود
۳۶
در راه اجتهاد گمانش چو تیر بود
۳۷
نفسش چو فعل عقل معانی نمای بود
۳۸
طبعش چو ذات نفس معانیپذیر بود
۳۹
در قبض و بسط لطف سیاست به راه دین
۴۰
چون مرکز محیط و هوای اثیر بود
۴۱
در شرع چون بنفشه دو تا بود و راست رو
۴۲
در عقل چون شکوفه جوان بود و پیر بود
۴۳
بازوی خصم پیش زبان چو خنجرش
۴۴
بی زور چون به برج کمان جرم تیر بود
۴۵
در حل و عقد نکته در حد شرع و شعر
۴۶
آنجای اوقلیدس و اینجا جریر بود
۴۷
یک چند اگر ز جور زمین در گزند بود
۴۸
یک روز اگر ز دور زمان در زحیر بود
۴۹
زین جا غریب رفت گر آنجا قریب بود
۵۰
زین جا اسیر رفت گر آنجا امیر بود
۵۱
اندر طویل احمقئی بود از آن سبب
۵۲
عمرش چو دست و چو امل او قصیر بود
۵۳
برشد بر آن شجر که به بستان غیب بود
۵۴
شد سوی آن ثمر که به جوی ضمیر بود
۵۵
بی کام او زمانه و با کام او زمین
۵۶
بستان سیر بود نه پستان شیر بود
۵۷
از دست خود زمانه مر او را به مکر و فن
۵۸
لوزینه داد لیک درون سوش سیر بود
۵۹
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۶۰
میر و امام امت سیف المناظرین
۶۱
از نکبت زمانه و حال و محال او
۶۲
تا چند گویم ای مه دی ماه و حال او
۶۳
خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنیست
۶۴
ای خاک تیره بر سر چرخ و کمال او
۶۵
خون فنا بریخته کو ریخت خون او
۶۶
دست عدم شکسته که او کند بال او
۶۷
بی برگ ماند دین چو فرو ریخت شاخ او
۶۸
بی میوه گشت جان چو نهان شد جمال او
۶۹
خو با کمال او و شریفا کلام او
۷۰
سختا فراق او و عزیزا وصال او
۷۱
غبنا و اندها ز وثاق و وثیق او
۷۲
دردا و حسرتا ز فراق جمال او
۷۳
تا زنده بود قابل دین بود شخص او
۷۴
چون رفت گشت قابل ایمان خیال او
۷۵
بنوشت بر صحیفهٔ روز از سواد شب
۷۶
مسرعترین دبیر فلک یک مجال او
۷۷
چون دید کین سرای نیرزد به نیم جو
۷۸
زان چون خران عصر نشد در جوال او
۷۹
عین محمدیش الفدار شد به اصل
۸۰
این جا بماند میم و ح و میم و دال او
۸۱
در عالم نجات خرامید و باز رست
۸۲
از ننگ نفس ناطقه و قیل و قال او
۸۳
آزاد گشته روح لطیفش چو عاشقان
۸۴
از عقل و قال او وز افلاک و حال او
۸۵
تنها شدن ازین هم تنها چه غم چو هست
۸۶
با روح او چو حور نشسته خصال او
۸۷
چرخ ار فرو شکست صدف را فرو شکست
۸۸
او را چو دست بر گهر لایزال او
۸۹
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۹۰
میر و امام امت سیف المناظرین
۹۱
ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شده
۹۲
وی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده
۹۳
ای در سرای کسب خرامیده مردوار
۹۴
از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده
۹۵
از بی امل شدنت هنر بی عمل شده
۹۶
وز بی روان شدنت روان بی زبان شده
۹۷
از جور خیل آتش و آب و هوا و خاک
۹۸
تیغت نیام گشته و تیرت کمان شده
۹۹
مویت چو مورد بود کنون نسترن شده
۱۰۰
رویت چو لاله بود کنون زعفران شده
۱۰۱
در پیش فر سایهٔ حکم آمده به عشق
۱۰۲
او را همای خوانده و خود استخوان شده
۱۰۳
ای پار اثیر بوده و امسال اثر شده
۱۰۴
وی دی بهار بوده و اکنون خزان شده
۱۰۵
ای جسم جانپذیر تو خوش خوش ز روی لطف
۱۰۶
هنجار جان گرفته و چون جان نهان شده
۱۰۷
و آنگه ز بالکانهٔ روحانیان چو دل
۱۰۸
جای روان بدیده و با دل روان شده
۱۰۹
ای بوده حبس در قفس طبع وز خرد
۱۱۰
ناگه قفس شکسته و زی آشیان شده
۱۱۱
جان را چو شمع افسر سر کرده و چو شمع
۱۱۲
تن را بخورده جانت و بر آسمان شده
۱۱۳
بی منت سوال گمانت یقین شده
۱۱۴
بی زحمت خیال جنانت جنان شده
۱۱۵
از رتبت و جلالت و از مجد و از سنا
۱۱۶
روحت چنانکه عقل نداند چنان شده
۱۱۷
هر مشکلی که بوده ترا در سرای عشق
۱۱۸
بی طمطراق عقل فضولی عیان شده
۱۱۹
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۱۲۰
میر و امام امت سیف المناظرین
۱۲۱
ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش
۱۲۲
برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش
۱۲۳
ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین
۱۲۴
باز قضات کرده بناگه شکار خویش
۱۲۵
در شاهراه حکم الاهی به دست عجز
۱۲۶
ببریده پای و کنده سر اختیار خویش
۱۲۷
ای شاخ نو شکفته که از بیم چشم بد
۱۲۸
ناگه نهاده در شکم خاک بار خویش
۱۲۹
ای گلبن روان پدر ناگه از برم
۱۳۰
گل برده و بمانده درین دیده خار خویش
۱۳۱
زان دیدهٔ چو نرگس از خون گلی شده
۱۳۲
بنگر یکی برین پدر سوگوار خویش
۱۳۳
تا در میان ماتم خود بینی آن رخش
۱۳۴
پر خاک و خون شده چو لب آبدار خویش
۱۳۵
تا بر کنار گور خودش بینی از جزع
۱۳۶
از خاک گور فرق سرش چون عذار خویش
۱۳۷
کی نان و آب خودش خورد آن مادری که او
۱۳۸
در خاک ره نهد چو تو سرو از کنار خویش
۱۳۹
دیریست تا ز سوگ تو اندر سوم فلک
۱۴۰
بنهاد زهره بر بط و چنگ از جوار خویش
۱۴۱
دیریست تا ز مرگ تو در عالم قضا
۱۴۲
گشت زمانه گشت پشیمان ز کار خویش
۱۴۳
چرخ از میان خاک چو بیند جمال تو
۱۴۴
شرم آیدش ز گردش ز نهار خوار خویش
۱۴۵
ای باد کرده عمر خود از دست چشم بد
۱۴۶
و آتش زده ز مرگ خود اندر تبار خویش
۱۴۷
کرده سفر بجای مقیمان و پس به ما
۱۴۸
داده فراق و حسرت و غم یادگار خویش
۱۴۹
آزاد باش تا ز همه رنج خوش بوی
۱۵۰
کازاد رفتهای به سوی کردگار خویش
۱۵۱
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۱۵۲
میر و امام امت، سیف المناظرین
۱۵۳
ای تیر آسمان ز کمان چون خمیدهای
۱۵۴
وی زهرهٔ زمین ز طرب چون رمیدهای
۱۵۵
مانا که گوهری ز کف تو نهان شدست
۱۵۶
پشت از برای جستن آن را خمیدهای
۱۵۷
از ظلمتت آنکه چشم تو دید ای ضیاء دین
۱۵۸
دانم که مثل آن ز کسی کم شنیدهای
۱۵۹
یارب که تا چه دید دلت آن زمان که تو
۱۶۰
جان داده آن ظریف جهان را به دیدهای
۱۶۱
گر بیرخ پسر سر جان و جهانت نیست
۱۶۲
نشگفت از آنکه پسر از سر بریدهای
۱۶۳
گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ را
۱۶۴
در خردگی به خون جگر پروریدهای
۱۶۵
بر مرگ آن جوانتر و تازه از خدای
۱۶۶
فضلی بزرگ دان که چنین آرمیدهای
۱۶۷
دانی که تا چه شاخ بر آتش نهادهای
۱۶۸
دانی که تا چه روی به خاک آوریدهای
۱۶۹
دانی که در کفن چه عزیزی نهفتهای
۱۷۰
دانی که در لحد چه شهی خوابنیدهای
۱۷۱
صبرت دهاد ایزد و خود صابری از آنک
۱۷۲
ز ایزد بلای جان به دو عالم خریدهای
۱۷۳
زین درد غافلند همه کس چو مار، گر
۱۷۴
تو زار نال زان که تو کژدم گزیدهای
۱۷۵
ور گه گهی ز دست درافتی شگفت نیست
۱۷۶
زین کافریدگار نهای آفریدهای
۱۷۷
ای بر پسر گزیده رضای ملک پسر
۱۷۸
احسنت و شاد باش، که نیکو گزیدهای
۱۷۹
زین پس بکن حدیث پسر چون خلیلوار
۱۸۰
او را به پیش حضرت جلت کشیدهای
۱۸۱
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دین
۱۸۲
میر و امام امت سیف المناظرین
