شمارهٔ ۳ - ترکیب بند در مدح مکینالدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش
۲
چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش
۳
همچو شانه بستهٔ هر تارهٔ مویی مشو
۴
همچو آیینه درون تاری برون روشن مباش
۵
هر زمان از قیل و قال هر کسی از جا مشو
۶
گر زمانه همچو سندان شد تو چون ارزن مباش
۷
همچو طوطی هر زمانی صدرهٔ دیبا مپوش
۸
پیش ناکس همچو قمری طوق در گردن مباش
۹
گر سر نیکی نداری پایت از بدها بکش
۱۰
تاج را گر زر نباشی بند را آهن مباش
۱۱
پیش دانگانه همه سر چشم چون سوزن مشو
۱۲
بندهٔ هر بنده نام آزاد چون سوسن مباش
۱۳
عاشق جانی به گرد حجرهٔ جانان مگرد
۱۴
با جعل خو کردهای رو، طالب گلشن مباش
۱۵
صحبت آن سینه خواهی نرم شو همچون حریر
۱۶
طاقت پیکان نداری سخت چون جوشن مباش
۱۷
مکمن قرآن به جز صدر مکین الدین مدان
۱۸
تا همی ممکن شود جز در پی ممکن مباش
۱۹
سید آل نظیری آن امام راستین
۲۰
پیشوای راستان صاحب کلام راستین
۲۱
ای دل اندر راه عشق عاشقی هشیار باش
۲۲
عقل را یکسو نه و مر یار خود را یار باش
۲۳
چند گویی از قلندر وز طریق و رسم او
۲۴
یا حدیث او فرونه یا قلندروار باش
۲۵
یا بسان بلبل و قمری همه گفتار شو
۲۶
یا چنان چون باز و شاهین سر به سر کردار باش
۲۷
یا بیا کن دل ز خون چون نار و نفع خلق شو
۲۸
ورنه رخ را رنگ ده بی نفع چون گلنار باش
۲۹
گرت خوی شیر و زور پیل و سهم مار نیست
۳۰
همچو مور و پشه و روباه کم آزار باش
۳۱
ور همی خواهی که دو عالم مسلم باشدت
۳۲
یک زمان بر وفق صاحب عور و صاحب عار باش
۳۳
با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس
۳۴
یار در غارست با تو غار گو پر مار باش
۳۵
سینهٔ فرزانگان را کین چه گردی مهر گرد
۳۶
دیدهٔ دیوانگان را گل چه باشی، خار باش
۳۷
ای سنایی گرت قصد آسمان چارمست
۳۸
همچو عیسا پیش دشمن یک زمان بر دار باش
۳۹
مدح خواجهست این قصیده اندرین دعوی مکن
۴۰
خواجه این معنی نکو داند تو زیرکسار باش
۴۱
آفتاب اهل فضل و آسمان شاعری
۴۲
قرة العین جهان صاحب قران شاعری
۴۳
ای دل ار بند جانانی حدیث جان مکن
۴۴
صحبت رضوان گزیدی خدمت دربان مکن
۴۵
زلف او دیدی صفات ظلمت کفران مگوی
۴۶
روی او دیدی حدیث لذت ایمان مکن
۴۷
کفر و ایمان هر دو از راهند جانان مقصدست
۴۸
بر در کعبه حدیث عقبهٔ شیطان مکن
۴۹
چون عطارد گر نخواهی هر زمانی احتراق
۵۰
چون بنات النعش جز در گرد خود جولان مکن
۵۱
گر زحیزی خیره گردی روی زی نادان میار
۵۲
چون بضاعت زیره داری روی زی کرمان مکن
۵۳
سر این معنی ندانی گرد این دعوی مگرد
۵۴
راستی بوذر نداری دوستی سلمان مکن
۵۵
مل چو زان لب خواستی جز سینه مجلسگه مساز
۵۶
گل چو زان رخ یافتی جز دیده نرگسدان مکن
۵۷
بر یمین و بر یسار تو دو دیو کافرند
۵۸
چون فرشته خو شدی این هر دو را فرمان مکن
۵۹
اندرین ره با تو همراه ست پیری راست گوی
۶۰
هر چه گوید آن مکن، ز نهار زنهار آن مکن
۶۱
صحبت حور ارت باید کینهٔ رضوان مجوی
۶۲
تخت ری خواهی خلاف تاج اصفاهان مکن
۶۳
تا چنو تاجی بود بر فرق اصفاهان مدام
۶۴
چون خرد در سر، درو سازند پس شاهان مقام
۶۵
آنکه مر صدر عرب را اوست اکنون کدخدای
۶۶
آنکه مر اهل عجم را اوست حالی رهنمای
۶۷
هست هم خلق کسی کز مهر او آمد به دست
۶۸
هست هم نام کسی کز بهر او دارد به پای
۶۹
هشت خلد و هفت کوکب شش جهات و پنج حس
۷۰
چار طبع و هر سه نفس و هر دو عالم یک خدای
۷۱
زو گزیدهتر نبیند هیچ کس معنی گزین
۷۲
زو ستودهتر نیابد هیچ کس مردمستای
۷۳
شعر او پرورده باشد همچو ابروی چگل
۷۴
قافیتها دلربای و تنگ همچون چشم فای
۷۵
مادح و ممدوح را چون او ندیدم در جهان
۷۶
در سخن معنی طراز و در سخا معنی فزای
۷۷
نیست گردد بی گمان از خاطر او حشو و لحن
۷۸
آب گردد استخوان ناچار در حلق همای
۷۹
شعر او بینی جهانی آید اندر چشم تو
۸۰
همچنین بودست آن جامی که بد گیتی نمای
۸۱
معنی و الفاظ او همچون کبابست و شراب
۸۲
این یکی قوت فزای و آن یکی انده زدای
۸۳
خوش نباشد با تکلف شعر ناخوش چون دواج
۸۴
شعر او بس چابکست و بی تکلف چون قبای
۸۵
شعرهای ما نه شعرست ار چنان کان شاعریست
۸۶
شاعری دیگر بود نزدیک من آن ساحریست
۸۷
دی در آن تصنیف خواجه ساعتی کردم نظر
۸۸
لفظها دیدم فصیح و نکتهها دیدم غور
۸۹
عالمی آمد به چشم من مزین وندر او
۹۰
لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر
۹۱
در یکی رو رودکی و عنصری با طعن و ضرب
۹۲
وز دگر سو بو تمام و بحتری در کر و فر
۹۳
اخطل و اعشی در آن جانب شده صاحب نفیر
۹۴
شاکر و جلاب ازین جانب شده صاحب نفر
۹۵
از قفای بحتری از حله در تا قیروان
۹۶
بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغر
۹۷
مرکبانش وافر و کامل، سریع و منسرح
۹۸
ساختهاشان وافر و سالم، صحیح و معتبر
۹۹
معنی اندر جوشن لفظ آمده پیش مصاف
۱۰۰
خود بر سر همچو کیوان تیغ در کف همچو خور
۱۰۱
از نهیب شوکت ایشان ز چرخ آبگون
۱۰۲
زهره و مریخ مانده کام خشک و دیده تر
۱۰۳
هر زمان گفتی خرد زین دو سپاه بیکران
۱۰۴
مر کرا باشد ظفر یا خود که دارد زین خبر
۱۰۵
مر خرد را خاطر من در زمان دادی جواب
۱۰۶
من ندانم خواجه داند تا کرا باشد ظفر
۱۰۷
آنکه اندر هر دو صف دارد مجال سروری
۱۰۸
بیش ازین هرگز کرا باشد کمال سروری
۱۰۹
شعر او همچون سلامت عالم آراید همی
۱۱۰
نکتهٔ او چون سعادت شادی افزاید همی
۱۱۱
نکته و معنی که از انشاء و طبع او رود
۱۱۲
گویی از فردوس اعلا جبرییل آید همی
۱۱۳
مادر بد مهر گفتستند عالم را و من
۱۱۴
این نگویم ز آنکه چونین من خلف زاید همی
۱۱۵
کس نیدی اندر سخن شیرین سخنتر زو ولیک
۱۱۶
هجو او چون زهر افعی زود بگزاید همی
۱۱۷
هر که مدح او ببیند گر چه خصم او بود
۱۱۸
از میان جان و دل گوید چنین باید همی
۱۱۹
سر فرازان جماعت گر چه بدگوی منند
۱۲۰
مر مرا باری بدیشان دل ببخشاید همی
۱۲۱
آب روی و آتش طبع مرا زان چه زیان
۱۲۲
گر به خیره بادپایی خاک پیماید همی
۱۲۳
زین شگفتی من خود از اندیشه حیران ماندهام
۱۲۴
تا چرا معنی بدینسان روی بنماید همی
۱۲۵
گر مرا نادان بنستاید چه عیب آید از آن
۱۲۶
چون به عالم هر که دانایست بستاید همی
۱۲۷
در سعادت همچنین آسوده بادی سال و ماه
۱۲۸
از بزرگان و ز بزرگی مر ترا اقبال و جاه
