زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سنایی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود
۲
هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود
۳
از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را
۴
زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود
۵
شاخها از میوه‌ها گر گشت چون بی زه کمان
۶
غم مخور ماهی دگر چون تیر بی‌پیکان شود
۷
چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل
۸
بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود
۹
دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک
۱۰
سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود
۱۱
دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت
۱۲
تا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود
۱۳
گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست
۱۴
از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود
۱۵
تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست
۱۶
چون همی هنگام آن آمد که بی‌سامان شود
۱۷
از برای آنکه تا پرده‌ش ندرد باد مهر
۱۸
هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود
۱۹
شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر
۲۰
تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود
۲۱
تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد
۲۲
حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد
۲۳
گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد
۲۴
دست او پیراهن اشجار از سر برکشد
۲۵
باغها را داغهای عبریان بر بر زند
۲۶
شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد
۲۷
زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم
۲۸
هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
۲۹
افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد
۳۰
گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد
۳۱
باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست
۳۲
چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد
۳۳
از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد درو
۳۴
چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد
۳۵
سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهر
۳۶
گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد
۳۷
سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب
۳۸
زان که روی باغ را گردون به میزان در کشد
۳۹
با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا
۴۰
یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد
۴۱
خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم
۴۲
نه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد
۴۳
از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد
۴۴
آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد
۴۵
آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد
۴۶
ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد
۴۷
یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور
۴۸
چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد
۴۹
جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود
۵۰
از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد
۵۱
گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حساب
۵۲
نیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد
۵۳
عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی
۵۴
وهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد
۵۵
در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او
۵۶
باز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد
۵۷
همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فساد
۵۸
عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد
۵۹
دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد
۶۰
جانبران را کین او از جان بری معذور کرد
۶۱
هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست
۶۲
خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد
۶۳
شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او
۶۴
گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد
۶۵
پس چو چونین‌ست بهر نام نیکش خلق را
۶۶
مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد
۶۷
میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند
۶۸
تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند
۶۹
از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی
۷۰
طول و عرض و سمت آن از نقطه‌ای برهان کند
۷۱
جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی
۷۲
حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند
۷۳
گر چه دشوارست برهان کردن هیئت ولیک
۷۴
هیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند
۷۵
مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند
۷۶
مرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند
۷۷
لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست
۷۸
در حساب آن که روزی با کسی احسان کند
۷۹
ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست
۸۰
کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند
۸۱
غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام
۸۲
گرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند
۸۳
همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کند
۸۴
قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند
۸۵
عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند
۸۶
پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند
۸۷
هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته‌ای
۸۸
همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد
۸۹
دوستانش در فنای دهر دورند از فنا
۹۰
دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا
۹۱
گر چه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک
۹۲
هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا
۹۳
هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال
۹۴
وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا
۹۵
علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او
۹۶
ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا
۹۷
در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف
۹۸
نیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا
۹۹
از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همی
۱۰۰
جذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»
۱۰۱
مادر ایام اگر چه از فنا آبستن‌ست
۱۰۲
چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا
۱۰۳
گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید
۱۰۴
خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا
۱۰۵
عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس
۱۰۶
تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا
۱۰۷
گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زند
۱۰۸
پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا
۱۰۹
ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد
۱۱۰
زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا
۱۱۱
از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک
۱۱۲
دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا
۱۱۳
چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام
۱۱۴
روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد
۱۱۵
ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تست
۱۱۶
کیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست
۱۱۷
آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تست
۱۱۸
مشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست
۱۱۹
مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست
۱۲۰
زان که او در حال سعد و خرمی همراه تست
۱۲۱
هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو
۱۲۲
کانچه داری در دل و جان خلقت الله تست
۱۲۳
منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک
۱۲۴
خود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست
۱۲۵
جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید
۱۲۶
کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست
۱۲۷
چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی
۱۲۸
عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست
۱۲۹
روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک
۱۳۰
هر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست
۱۳۱
گام در میدان کام خویش زن مردانه‌وار
۱۳۲
خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست
۱۳۳
هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان
۱۳۴
نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست
۱۳۵
همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان
۱۳۶
دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد
۱۳۷
با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی
۱۳۸
گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی
۱۳۹
در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی
۱۴۰
قطره‌ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی
۱۴۱
اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی
۱۴۲
گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی
۱۴۳
چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار
۱۴۴
با طبایع پای داری با کواکب سر زنی
۱۴۵
بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز
۱۴۶
آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی
۱۴۷
تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شود
۱۴۸
بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی
۱۴۹
بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره
۱۵۰
گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی
۱۵۱
صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل
۱۵۲
بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی
۱۵۳
باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان
۱۵۴
نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی
۱۵۵
لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید
۱۵۶
گر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی
۱۵۷
اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ
۱۵۸
آفتابت باده، جام باده جرم ماه باد
۱۵۹
چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ
۱۶۰
چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ
۱۶۱
از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست
۱۶۲
وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ
۱۶۳
چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر
۱۶۴
چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ
۱۶۵
در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر
۱۶۶
می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
۱۶۷
گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمان
۱۶۸
گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ
۱۶۹
گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم
۱۷۰
گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ
۱۷۱
بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک
۱۷۲
جان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ
۱۷۳
گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب
۱۷۴
گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ
۱۷۵
ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب
۱۷۶
بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ
۱۷۷
آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود
۱۷۸
نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ
۱۷۹
تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی
۱۸۰
عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد
۱۸۱
بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام
۱۸۲
گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام
۱۸۳
تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب
۱۸۴
تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام
۱۸۵
گه به میدان زیر رانت باره‌ای کز گرد نعل
۱۸۶
روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام
۱۸۷
گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز
۱۸۸
خامه‌ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام
۱۸۹
آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار
۱۹۰
و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام
۱۹۱
زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب
۱۹۲
گر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام
۱۹۳
شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر
۱۹۴
زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام
۱۹۵
او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر
۱۹۶
او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام
۱۹۷
خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان
۱۹۸
شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام
۱۹۹
کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس
۲۰۰
جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام
۲۰۱
چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنک
۲۰۲
چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام
۲۰۳
چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست
۲۰۴
چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام
۲۰۵
جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید
۲۰۶
کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد
۲۰۷
ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد
۲۰۸
از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد
۲۰۹
هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار
۲۱۰
چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد
۲۱۱
در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم
۲۱۲
در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد
۲۱۳
هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو
۲۱۴
آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد
۲۱۵
گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک
۲۱۶
هم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد
۲۱۷
مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفت
۲۱۸
خلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد
۲۱۹
من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد
۲۲۰
خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد
۲۲۱
از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل
۲۲۲
کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد
۲۲۳
این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف
۲۲۴
بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد
۲۲۵
از فعال شاعران خر تمیز بی ادب
۲۲۶
وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد
۲۲۷
دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم
۲۲۸
از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد
۲۲۹
خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم
۲۳۰
رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد
۲۳۱
در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز
۲۳۲
در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد
۲۳۳
از برای خدمتت را صف زده همچون خدم
۲۳۴
تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم
۲۳۵
خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد
۲۳۶
علم تقدیر ازل در عالم صورت علم
۲۳۷
از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود
۲۳۸
از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم
۲۳۹
تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسی
۲۴۰
مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم
۲۴۱
در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست
۲۴۲
این رقمهای چنین شایسته را از باد دم
۲۴۳
تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود
۲۴۴
از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم
۲۴۵
هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک
۲۴۶
چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم
۲۴۷
آب را گر چه سوی بالا برد ابر از نشیب
۲۴۸
هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم
۲۴۹
تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیا
۲۵۰
تا دهانهٔ شام نارد دیده‌ها را جز ظلم
۲۵۱
تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح
۲۵۲
گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم
۲۵۳
صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاه
۲۵۴
شام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم
۲۵۵
عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد
۲۵۶
بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.