غزل ۱۷۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند
۲
عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفتهاند
۳
کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من
۴
عاشقی را رکن اعظم بردباری گفتهاند
۵
پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را
۶
غایت نومیدی و امیدواری گفتهاند
۷
پیش من هست احتراز از چشم و دل از غیر دوست
۸
آنچه اهل تقویش پرهیزکاری گفتهاند
۹
راست شد دل با رضای یار و ، رست از هجر و وصل
۱۰
آری آری راستی و رستگاری گفتهاند
۱۱
من مرید عشق گر ارشاد آن شد حاصلم
۱۲
آن صفت کش نام موت اختیاری گفتهاند
۱۳
زیستن فرعست وحشی ، اصل پاس دوستیست
۱۴
جان و سر سهلست اول حفظ یاری گفتهاند