غزل ۲۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
۲
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
۳
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
۴
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
۵
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
۶
نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش
۷
چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن
۸
این سری کز بار او فرسودهام زانوی خویش
۹
سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد
۱۰
هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش