غزل ۲۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
۲
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم
۳
به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت
۴
که سگ تو بر سر آید به امید استخوانم
۵
اگر آنکه زهر باشد چو تو نوشخند بخشی
۶
به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم
۷
ز غم تو میگریزم من ازین جهان و ترسم
۸
که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم
۹
نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت
۱۰
اثری نماند از من اگر اینچنین بمانم