غزل ۳۰۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
۲
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
۳
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
۴
غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم
۵
مگو وقتی دل سد پارهای بودت کجا بردی
۶
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم
۷
ز سر بگذشت آب دیدهاش از سر گذشت من
۸
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم
۹
ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
۱۰
باو اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم