در گله گزاری و ستایش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اهل دارالعباده غیر از شاه
۲
کش خدا دارد از گزند نگاه
۳
کیمیای حیات خسته دلان
۴
خوی زدای جبین منفعلان
۵
چشم حلمش خطای پوش همه
۶
بانگ منعش برون ز گوش همه
۷
دارم از بله تا به دانشمند
۸
به طریق ادب سؤالی چند
۹
اولا یک سؤالم این ز شماست
۱۰
که بگویید اختراع کجاست
۱۱
که هنرمندی افسری سازد
۱۲
نه به طرحی که دیگری سازد
۱۳
افسری از زرش عصابه و ترک
۱۴
خیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک
۱۵
کرده پیرایهاش ز گوهر و در
۱۶
از درش گوش هوشمندان پر
۱۷
طرح آن اختراع طبع سلیم
۱۸
نه به اندام تاجهای قدیم
۱۹
برد آن را برون ز مجلس شاه
۲۰
ایستاده که کی بیابد راه
۲۱
چون شود بخت یار و یابد بار
۲۲
کارش افتد به عرض صنعت کار
۲۳
فرصت عرض آن هنر یابد
۲۴
اندکی راه بیشتر یابد
۲۵
آورد نا گه از صف بالا
۲۶
پیش بهر شکست آن کالا
۲۷
تاج دوزی به رسم همکاری
۲۸
تاجی از تاج های بازاری
۲۹
نه که تاج نوی ، کهن تاجی
۳۰
ترک آن هر یکی ز حلاجی
۳۱
پارهای شال و پارهای مخمل
۳۲
شال آن خوب و مخملش مهمل
۳۳
بوریا با حریر پیوسته
۳۴
بر هم از لیف پارهای بسته
۳۵
کرده محکم بر او به موی دمی
۳۶
سخت خرمهرهای به پاردمی
۳۷
مهرهای را که برده نکبتیی
۳۸
هر یک از ته بساط محنتیی
۳۹
دوخته بیمناسبت هر سوش
۴۰
که منم اوستاد تاج فروش
۴۱
هست تاج مرصعی تاجم
۴۲
میفروشم به شه که محتاجم
۴۳
اول این تاج را ببیند شاه
۴۴
زانکه تاجیست سخت خاطر خواه
۴۵
پادشاهان هند این افسر
۴۶
میخریدند سد برابر زر
۴۷
من ندادم که مفت و ارزان بود
۴۸
قیمتش سد برابر آن بود
۴۹
خرد از صنعتش فرو ماند
۵۰
هر که این جنس دوخت ، او داند
۵۱
چون که تعریف آن به جای آرد
۵۲
نظر از جمع زیر پای آرد
۵۳
گوید ای مرد تاج زر پیرای
۵۴
که چو کفشی فتاده در ته پای
۵۵
ما نمودیم کار و حرفت خویش
۵۶
تو بیا و بیار صنعت خویش
۵۷
نوبت تست ، کار خود بنمای
۵۸
تاج گوهر نگار خود بنمای
۵۹
کاین بزرگان هنر شناسانند
۶۰
ناقدانند و زر شناسانند
۶۱
واقفان دقایق هنرند
۶۲
هر یکی بهتر از یکی دگرند
۶۳
او در این گفت و گوی خاطر جمع
۶۴
که دگرها چو دود و اوست چو شمع
۶۵
وه چه شمعی که آفتاب منیر
۶۶
پیش او جمله همچو ذره حقیر
۶۷
واقف رنج هر سخن سنجی
۶۸
عقده دان طلسم هر گنجی
۶۹
سر ز آداب دانی اندر پیش
۷۰
او به تعریف تاج کهنهٔ خویش
۷۱
ریش کرده سفید و اینش هوش
۷۲
که کجا شاه و کهنه تاج فروش
۷۳
آن که از تاج زر نماید عار
۷۴
با چنان تاج کهنهایش چه کار
۷۵
زین سؤالم که رفت چیست جواب
۷۶
زو بنالم نخست یا ز اصحاب
۷۷
همه قادر به منع او بودید
۷۸
هیچ منعش چرا نفرمودید
۷۹
مدعا زین چه بود حیرانم
۸۰
خود بگویید ، من نمیدانم
۸۱
ای سخن را قبول و رد ز شما
۸۲
خوبیش از شما و بد ز شما
۸۳
هیزم از اتفاقتان سندل
۸۴
بوریا ز التفاتتان مخمل
۸۵
زند راگر به لطف بنوازند
۸۶
حکم فرمای مصحفش سازند
۸۷
لیکن این سیمیاست محض نمود
۸۸
گر نمودش بود ندارد بود
۸۹
قلب ماهیت از شما ناید
۹۰
آنچه آید ز سر ، ز پا ناید
۹۱
ریش و دستار نکته دان نبود
۹۲
این محک جز به جیب جان نبود
۹۳
محک جان به دست هر کس نیست
۹۴
نقد جیب قبای اطلس نیست
۹۵
نفس ظاهر که در برون در است
۹۶
کی ز حال درونیش خبر است
۹۷
مور در چاه کی خبر دارد
۹۸
که ستاره کجا گذر دارد
۹۹
پر سیمرغ بر دهد مگرت
۱۰۰
که شود اوج قاف پی سیرت
۱۰۱
پشه نازد بدین که پر دارد
۱۰۲
لیک عنقا پری دگر دارد
۱۰۳
کی به عنقا رسی تو با مگسی
۱۰۴
پر عنقا بجوی تا برسی
۱۰۵
صعوه کز باز اخذ بال کند
۱۰۶
پر خود نیز پایمال کند
۱۰۷
نیست چون فر و زور بال گشای
۱۰۸
گو به خود بند پشه بال همای
۱۰۹
من به خود برنبستهام این بال
۱۱۰
که ز اوج اوفتم شوم پامال
۱۱۱
این پری را که من برآوردم
۱۱۲
با خود از جای دیگر آوردم
۱۱۳
طایر فطرتم بلند پر است
۱۱۴
جای پروازگاه من دگر است
۱۱۵
گر تو بر اوج من گذر یابی
۱۱۶
همه عیب مرا هنر یابی
۱۱۷
تو چه دانی به زیر سقف سرای
۱۱۸
که برون تا کجاست سیر همای
۱۱۹
تو همین سقف خانه بینی و بس
۱۲۰
کش پرد پشه در هوا ومگس
۱۲۱
نی نی آنسوی سقف جایی هست
۱۲۲
قلهٔ قاف را هوایی هست
۱۲۳
اوج پروازم ار بود انصاف
۱۲۴
هست قایم مقام قلهٔ قاف
۱۲۵
این ریاحین ز قاف روید و بس
۱۲۶
کش نیاری تو در شمارهٔ خس
۱۲۷
طوبی آن نخل باغ رضوانی
۱۲۸
نشود خس گرش تو خس خوانی
۱۲۹
سدره کش عرش منتها گردد
۱۳۰
کی به نقص کسی گیا گردد
۱۳۱
تو تیر بر درخت سدره زنی
۱۳۲
لیک ترسم که بیخ خود فکنی
۱۳۳
میبری بیخ و بر سر شاخی
۱۳۴
سخت بر قصد خویش گستاخی
۱۳۵
گردنی کاو به تیغ جنگ کند
۱۳۶
بر گلو راه لقمه تنگ کند
۱۳۷
سوی بالا کند چو دود گریز
۱۳۸
دست سیلی زنان آتش تیز
۱۳۹
مرو این راه کاین ره خونخوار
۱۴۰
حرب پای تهیست با سر مار
۱۴۱
شعله را تیغ تیز و تو مسکین
۱۴۲
مرد برفین و جوشن مومین
۱۴۳
ترسمت شعله بنگری و ز بیم
۱۴۴
بول بر خود کنی تو مرد سلیم
۱۴۵
هول این حربگاه روحانی
۱۴۶
تا نیایی به حرب کی دانی
۱۴۷
ظل بکتاش بیگ تا جاوید
۱۴۸
باد چون چتر بر سر خورشید
۱۴۹
لامکان عرض عرصه گاهش باد
۱۵۰
چرخ و انجم صف سپاهش باد
۱۵۱
بر کمر آفتاب قرص زرش
۱۵۲
قبهٔ سیم ماه بر سپرش
۱۵۳
سلطنت در ثنای شوکت او
۱۵۴
عاشق خدمت عدالت او
۱۵۵
آنکه در کینش استوار آید
۱۵۶
تن بیسر به پای دار آید
۱۵۷
چون گره زد به گوشه ابرو
۱۵۸
دل گردان گریز دار پهلو
۱۵۹
زهر چشمش به غایتی قتال
۱۶۰
که کشد گر گذر کند به خیال
۱۶۱
خنده چون از لبش پدید شود
۱۶۲
شام ماتم صباح عید شود
۱۶۳
در بساطی که او جدل خواهد
۱۶۴
چون اجل رخصت عمل خواهد
۱۶۵
نیزهاش تا سری بجنباند
۱۶۶
یک جهان جسم بیروان ماند
۱۶۷
آن کمان را که جان دهد به خدنگ
۱۶۸
چون کند چاشنی به عرصه جنگ
۱۶۹
زان صد اگر زه کمان آید
۱۷۰
تیر بر سد هزار جان آید
۱۷۱
گر کمند افکند بر این ایوان
۱۷۲
خمش افتد به گردن کیوان
۱۷۳
تیغ او نیمکش نگردیده
۱۷۴
سر سد صف ز دوش غلتیده
۱۷۵
تیرش اندر کمان هنوز که مرگ
۱۷۶
لشکری را نموده غارت برگ
۱۷۷
چابکیهاش گر بر آن دارد
۱۷۸
کرهٔ باد زیر ران آرد
۱۷۹
کرهای آنچنان گسسته لگام
۱۸۰
چون به نخجیر تازدش به دو گام
۱۸۱
در ره آرد کمان سخت و به تیر
۱۸۲
زخم سازد دو جانب نخجیر
۱۸۳
شهسواری بدین سبکدستی
۱۸۴
کس نیاید به عرصه هستی
۱۸۵
پایش اندر رکاب دولت باد
۱۸۶
ابدش در عنان مدت باد
۱۸۷
ای به تو اعتماد جاویدم
۱۸۸
پشت بر کوه از تو امیدم
۱۸۹
برگ امیدم از عنایت تست
۱۹۰
نازش جانم از حمایت تست
۱۹۱
گلهای دارم از تو و گلهای
۱۹۲
که نگنجد به هیچ حوصلهای
۱۹۳
گلهای دود در دماغم از آن
۱۹۴
گلهای باد بر چراغم از آن
۱۹۵
گلهام این که دی به مجلس عام
۱۹۶
که در او بود خلق شهر تمام
۱۹۷
زمرهای در شکست من بودند
۱۹۸
جد نمودند و جهد فرمودند
۱۹۹
ناقصی را که پیش اهل کمال
۲۰۰
جای ندهند جز به صف نعال
۲۰۱
جز دراین شهر ز اهل ایامش
۲۰۲
نشنیدهست هیچکس نامش
۲۰۳
گر ورقها همه بگردانند
۲۰۴
کافرم گر دو بیت از او خوانند
۲۰۵
عمری از فکر خویش را کشته
۲۰۶
بسته بر هم ز شعر یک پشته
۲۰۷
پشتهای را که بسته از اشعار
۲۰۸
کس نخواهد گشود جز عطار
۲۰۹
شعر خشکی که گر در آب افتد
۲۱۰
ماهی از آب در سراب افتد
۲۱۱
بدل بارک الله و تحسین
۲۱۲
معنی و لفظ را بر او نفرین
۲۱۳
بر منش حکم برتری دادند
۲۱۴
به شکست منش فرستادند
۲۱۵
میتوانستیش چو از جا جست
۲۱۶
کش نشانی به یک اشاره دست
۲۱۷
از تو یک زهر چشم اگر دیدی
۲۱۸
به خدا گر کسش دگر دیدی
۲۱۹
بود یک چین ابرو از تو بسش
۲۲۰
که شود بسته در گلو نفسش
۲۲۱
گله چون نبودش دعا گویی
۲۲۲
که نیرزد به چین ابرویی
۲۲۳
جاودان پادشاه و دولت شاه
۲۲۴
شاه رحمت فزای زحمت کاه
۲۲۵
مسندش پایتخت بخشش و جود
۲۲۶
همتش پادشاه ملک وجود
۲۲۷
دخل سد ملک خرج یک نفسش
۲۲۸
بسته سیمرغ زله مگسش
۲۲۹
بر درش ایستاده دوش به دوش
۲۳۰
هر طرف سد گدای مخمل پوش
۲۳۱
دست او را ز شغل زر باری
۲۳۲
هیچگه کس ندیده بیکاری
۲۳۳
تا به احسان گشاده دارد دست
۲۳۴
هرگز انگشت با کفش ننشست
۲۳۵
بسکه احسان اوست پیوسته
۲۳۶
راه اغراق بر سخن بسته
۲۳۷
شاه دشمن گداز دوست نواز
۲۳۸
هر دو را کار از او به سوز و به ساز
۲۳۹
دوست سوزیست این که با من کرد
۲۴۰
کار من بر مراد دشمن کرد
۲۴۱
چشم اینم نبود چون باشد
۲۴۲
که ز من مدعی فزون باشد
۲۴۳
وه چه گفتم که مدعی نی نی
۲۴۴
با من او را چه قدرت دعوی
۲۴۵
کیست او هر ندان بر نشناس
۲۴۶
فرق ناکرده فربهی ز آماس
۲۴۷
من کیم نکته دان موی شکاف
۲۴۸
سره و قلب دهر را صراف
۲۴۹
او اگر شیشه است من سنگم
۲۵۰
او اگر آینهست من زنگم
۲۵۱
تا رسیدم به او تباه شدم
۲۵۲
تا گذشته بر او سیاه شدم
۲۵۳
کیست او خوش نشین خوش باشی
۲۵۴
که فتد چون مگس به هر آشی
۲۵۵
کیستم من همای گردون پر
۲۵۶
که نزد در هوای هر دون پر
۲۵۷
او اگر تیهویست من بازم
۲۵۸
او اگر سحر شد من اعجازم
۲۵۹
هست تیهو زبون چنگل باز
۲۶۰
سحر گم شد چو رو نمود اعجاز
۲۶۱
کیست او پیر پر کرشمه و ناز
۲۶۲
از جوانانش چشم عرض نیاز
۲۶۳
من کیم گشته در جوانی پیر
۲۶۴
از همه در نیاز ناز پذیر
۲۶۵
او اگر طامع خوش آمد گوست
۲۶۶
طبع من قانع تغافل جوست
۲۶۷
اواگر هر زمان پی درویست
۲۶۸
پیش من خرمن جهان به جوییست
۲۶۹
شاعر قانعم مجرد گرد
۲۷۰
از همه چیز و از همه کس فرد
۲۷۱
دو جهان پیش من پشیزی نیست
۲۷۲
هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
۲۷۳
عار از صحبت جهان دارم
۲۷۴
فخر از این خاک آستان دارم
۲۷۵
غرض من نه قیلغ و نه قباست
۲۷۶
طعنهٔ شاعران دهر بلاست
۲۷۷
چون از این سرزنش بر آرم سر
۲۷۸
که چو او بی ز من بود بهتر
۲۷۹
زهر بیلطفیی عجب خوردم
۲۸۰
تو بمان جاودان که من مردم
۲۸۱
من که مشهور قاف تا قافم
۲۸۲
میزنم لاف و میرسد لافم
۲۸۳
از در روم تا به هند و ختای
۲۸۴
یادگاری بود ز من همه جای
۲۸۵
هست بر هر جریدهای نامم
۲۸۶
گشته نامی سخن در ایامم
۲۸۷
نکته دانان اگر نو ، ار کهنند
۲۸۸
همگی پیروان طرز منند
۲۸۹
در خراسان و در عراق منم
۲۹۰
که نباشد عدیل در سخنم
۲۹۱
هر کجا فارسی زبانی هست
۲۹۲
از منش چند داستانی هست
۲۹۳
هیچم از طبع بر زبان نگذشت
۲۹۴
که به یک ماه در جهان نگذشت
۲۹۵
یک مسافر نیامد از جایی
۲۹۶
که نبودش ز من تمنایی
۲۹۷
یا غزل جستیا قصیده من
۲۹۸
کز تو ثبت است بر جریده من
۲۹۹
کرده مداحی تو مشهورم
۳۰۰
اینهمه زان به خویش مغرورم
۳۰۱
غره زانم که مدح خوان توام
۳۰۲
شهرتم این که در زمان توام
۳۰۳
ورنه من از کجا و از دعوی
۳۰۴
صورتی چند جمله بیمعنی
۳۰۵
آن کز و هست حیدری بهتر
۳۰۶
نبرد نام شاعری بهتر
۳۰۷
ای به شوکت غیاث دولت و دین
۳۰۸
عدل تو زیور شهور و سنین
۳۰۹
زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تست
۳۱۰
در داد و دهش گشودهٔ تست
۳۱۱
کس در این دولت قوی پیوند
۳۱۲
وز دو خونی ندید جز در بند
۳۱۳
زان به زندان سرای تنگ حباب
۳۱۴
گشته محبوس باد بر سر آب
۳۱۵
که رود شب روانه در گلزار
۳۱۶
برده شاخ شکوفه را دستار
۳۱۷
بسکه قهرت رود گسسته جلو
۳۱۸
گر بود کیسه بر و گر شبرو
۳۱۹
دست آن یک وداع شانه کند
۳۲۰
پای این یک ز ران کرانه کند
۳۲۱
جمریان را ز چوب تو بر و دوش
۳۲۲
نایب دستگاه نیل فروش
۳۲۳
غضبت راز دار قهر خدای
۳۲۴
مرگ پیشش به خاک ناصیه سای
۳۲۵
دست فرمان دهی قوی از تو
۳۲۶
رسم انصاف را نوی از تو
۳۲۷
هر چه حکمت بر آن اشاره نمود
۳۲۸
راه تبدیل گشت از آن مسدود
۳۲۹
نه غم از کم ، نه شادی از بیشت
۳۳۰
هستی و نیستی یکی پیشت
۳۳۱
بهر مهمان و غیر مهمانت
۳۳۲
هست گسترده دایمی خوانت
۳۳۳
خادم مطبخ تو آورده
۳۳۴
بهر یک کس طعام ده مرده
۳۳۵
کرده خوانت ز فرط نعمت ناز
۳۳۶
سیر چشم نیاز و دیده آز
۳۳۷
محک نقد حال قلب و سره
۳۳۸
حال خوان صحیفهٔ بشره
۳۳۹
زمره پیرای نکته آرایان
۳۴۰
منتها بین دوربین رایان
۳۴۱
میر عادل پناه دین و دول
۳۴۲
عدل تو پاسبان ملک و ملل
۳۴۳
ای به عدلت عدیل نابوده
۳۴۴
شهری از عدل و دادت آسوده
۳۴۵
ظلم از انصاف تو هزیمت کرد
۳۴۶
به طریقی که کس ندیدش گرد
۳۴۷
گرد ظلمی نشسته بر رویم
۳۴۸
که ندانم که چون فرو شویم
۳۴۹
گرد این غم ز روی خون بسته
۳۵۰
دیده دریا شد و نشد شسته
۳۵۱
وه چه گردی که روی گردآلود
۳۵۲
زیر این گرد غصهام فرسود
۳۵۳
گرد دردی و گرد اندوهی
۳۵۴
بار هر ذرهای از آن کوهی
۳۵۵
ناله فرماست کوه اندوهم
۳۵۶
ناله چون نبودم مگر کوهم
۳۵۷
چون ننالم که لعل و سنگ یکیست
۳۵۸
شهد را نرخ با شرنگ یکیست
۳۵۹
کاش بودی یکی چه گفتم آه
۳۶۰
مشک را نیست قدر خاک سیاه
۳۶۱
جای در دیده کرده خاکستر
۳۶۲
سرمه را کس نیاورد به نظر
۳۶۳
کفش بر سر نهند و پابر تاج
۳۶۴
لعل سازند زیر دست زجاج
۳۶۵
بر مانند عندلیب از باغ
۳۶۶
جای گلبانگ او دهند به زاغ
۳۶۷
سر تاووس کم ز پا دانند
۳۶۸
بوم را بهتر از هما دانند
۳۶۹
ناف آهو به خاک جای دهند
۳۷۰
فضلهٔ گربهاش به جای نهند
۳۷۱
تنگ سازند جا به پرتو شمع
۳۷۲
کرم شب تاب آورند به جمع
۳۷۳
بحر زخار خشک گردانند
۳۷۴
منجلابش به جای بنشانند
۳۷۵
کرده نسخ زبور را اثبات
۳۷۶
بهر ترویج انکرالاصوات
۳۷۷
سخت بربسته دست و پای پلنگ
۳۷۸
همچو شیرش دوانده موش به جنگ
۳۷۹
گر هژبر است چون فتاده به چاه
۳۸۰
دست یابد بر او کمین روباه
۳۸۱
مرد کش دست و پاست در زنجیر
۳۸۲
غالب آید بر او مخنث پیر
۳۸۳
فیل نر کاو به کو در افتاده
۳۸۴
عاجز آید ز پشهای ماده
۳۸۵
شیرم و بیشهام نیستانیست
۳۸۶
که به هر نی هزار دستانیست
۳۸۷
چه نیستان که نیشکر زاری
۳۸۸
هر نیش توتی شکر باری
۳۸۹
نی و توتی یکی چه بلعجبیست
۳۹۰
عجمی نیست این سخن عربیست
۳۹۱
سر این نکته نکته دان داند
۳۹۲
این لغت صاحب بیان داند
۳۹۳
فهم این منطق سلیمانی
۳۹۴
شاه میداند و تو میدانی
۳۹۵
میرسد حضرت سلیمان را
۳۹۶
فهم کردن زبان مرغان را
۳۹۷
آن سلیمان که اسم اعظم هست
۳۹۸
پیش نقش نگین او پا بست
۳۹۹
آن کزو اینچنین گهر سنجم
۴۰۰
آن که بست این طلسم بر گنجم
۴۰۱
در نطقم چنین گشوده از اوست
۴۰۲
زنگ آیینهام زدوده از اوست
۴۰۳
آن که طبعم چو فرصتی دریافت
۴۰۴
به ثنا گوییش دو اسبه شتافت
۴۰۵
آن که در مدح خوانیش علمم
۴۰۶
عشق ورزد به مدح او قلمم
۴۰۷
شیرم و بر درش به بند درم
۴۰۸
وقف آن آستانه گشته سرم
۴۰۹
غرشم این کلام هیبت زای
۴۱۰
که ز هولش جهد هژبر از جای
۴۱۱
گوره خر هست آرمیده هنوز
۴۱۲
شیر و غریدنش ندیده هنوز
۴۱۳
شیر را بند گر شود پاره
۴۱۴
میرد از بیم گور بیچاره
۴۱۵
گریه بر حال آن گوزن اولیست
۴۱۶
که به شیران شرزهاش دعویست
۴۱۷
شاعران کیستند ، شیرانند
۴۱۸
گرسنه خفته ، چشم سیرانند
۴۱۹
فارغ از فکر صید و بیصیدی
۴۲۰
ایمن از ننگ قید و بیقیدی
۴۲۱
قیدها را همه گسسته ز خویش
۴۲۲
لوح هستی خویش شسته ز خویش
۴۲۳
تنشان را ز شال عاری نه
۴۲۴
و ز لباس زر افتخاری نه
۴۲۵
گر بود شال پاره میپوشند
۴۲۶
گر بود خشک پاره مینوشند
۴۲۷
چه کنند اسب و استر رهوار
۴۲۸
پای را باد قوت رفتار
۴۲۹
عیسی ار ره سپر به پا بودی
۴۳۰
غم کاه خرش کجا بودی
۴۳۱
پای را ماندگی مباد که پای
۴۳۲
بی جو و کاه هست ره پیمای
۴۳۳
ره روی کاو پیاده پوید راه
۴۳۴
ندود هر طرف پیجو و کاه
۴۳۵
استر و اسب و خانه و اسباب
۴۳۶
خس و خارند در ره سیلاب
۴۳۷
سیل چون از فراز شد به نشیب
۴۳۸
کند از جایشان به نیم نهیب
۴۳۹
آنچه با ذات آمدهست نکوست
۴۴۰
غیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست
۴۴۱
سبزهٔ طرف جو بود خرم
۴۴۲
لیک تا جوی از آب دارد نم
۴۴۳
چون نم از سبزه باز گیرد پای
۴۴۴
گلخنی را شود متاع سرای
۴۴۵
سبزی سبزه ذاتی ار بودی
۴۴۶
نشدی شعله سیه دودی
۴۴۷
آب رویش نبردی آتش تیز
۴۴۸
بخت سبزش نمینمود گریز
۴۴۹
هر چه آن گاه هست و گاهی نیست
۴۵۰
پیش عقلش زیاده راهی نیست
۴۵۱
به عوارض جماعتی نازند
۴۵۲
که اسیران نعمت و نازند
۴۵۳
هر که همچون تو همتش عالیست
۴۵۴
فارغ از کیسهٔ پر و خالیست
۴۵۵
کمی و بیش این سرای غرور
۴۵۶
عاقلان بنگرند لیک از دور
۴۵۷
هر چه این نقشهای بیرونیست
۴۵۸
در کمی گاه و گه در افزونیست
۴۵۹
طفل طبعان بر آن نظر دارند
۴۶۰
بالغان دیده دگر دارند
۴۶۱
چشم سر حالت درون بیند
۴۶۲
چشم سر خلعت برون بیند
۴۶۳
چشم سر جبه بیند و دستار
۴۶۴
چشم سر قول بیند و کردار
۴۶۵
دیده سر درون دل نگرد
۴۶۶
دیده سر برون گل نگرد
۴۶۷
بس از آن چشم و آب و گل بین هست
۴۶۸
کم از این چشم نقش دل بین هست
۴۶۹
داد از این دیدههای ظاهر بین
۴۷۰
ریش و دستار و وضع شاعر بین
۴۷۱
ریش و دستار هر که به بینند
۴۷۲
از همه شاعرانش بگزینند
۴۷۳
نادر عصر خویش خوانندش
۴۷۴
پهلوی خویشتن نشانندش
۴۷۵
گوز خر گر جهد ز کون دهانش
۴۷۶
آفرینها شود نثار بیانش
۴۷۷
سد قلم زن قلم به دست آیند
۴۷۸
که ورقها بدان بیارایند
۴۷۹
لیک آن حشو را رقم کردن
۴۸۰
نیست جز ظلم بر قلم کردن
۴۸۱
نه همین ظلم بر قلم باشد
۴۸۲
بر مداد و ورق ستم باشد
۴۸۳
ظلم اندر جهان علم و عمل
۴۸۴
وضع هر شیء بود به غیر محل
۴۸۵
وضع شیئی که آن به جا نبود
۴۸۶
ضدعدل است و آن روا نبود
۴۸۷
حاکم عادلی و دانا دل
۴۸۸
فارق معنی حق و باطل
۴۸۹
عدل باشد که من به صف نعال
۴۹۰
جا کنم با هزار عقد ل
۴۹۱
خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خر
۴۹۲
بر سر صف نهد بساط هنر
۴۹۳
ظلم نبود که با چنان سخنی
۴۹۴
که بود مهزل هر انجمنی
۴۹۵
ضدمن دست رد دراز کند
۴۹۶
در نطق مرا فراز کند
۴۹۷
با وجود کمال پستی قدر
۴۹۸
برود در صف سخن تا صدر
۴۹۹
مهره خر نهد به جای گهر
۵۰۰
جای گوهر دهد به مهره خر
۵۰۱
نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح
۵۰۲
بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح
۵۰۳
برمن این ظلم رفت ودر نظرت
۵۰۴
منع ننمود طبع دادگرت
۵۰۵
نظر لطفت ار به من بودی
۵۰۶
غیر بیرون انجمن بودی
۵۰۷
گر بدی حامی من الطافت
۵۰۸
کی تغافل نمودی انصافت
۵۰۹
لب ز آزار رفته بستم و رفت
۵۱۰
بر دل این نیشتر شکستم و رفت
۵۱۱
دور عدل تو باد پاینده
۵۱۲
که کند خیر او در آینده
