زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
وحشی · گزیده اشعار

در ستایش ولی سلطان و بکتاش بیگ و قاسم بیگ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای ظفر در رکاب دولت تو
۲
تهنیت خوان فتح و نصرت تو
۳
مسند آرای ملک امن و امان
۴
قهرمان زمان ولی سلطان
۵
تا بشارت زند به فتح تومهر
۶
گشته بر کوس چرم گاو سپهر
۷
رایتت کز هر آفت است مصون
۸
نفتد عکسش اندر آب نگون
۹
عزم تو چون عنان بجنباند
۱۰
راه سیارگان بگرداند
۱۱
قهرت آنجا که در مصاف آید
۱۲
کار شمشیر از غلاف آید
۱۳
هر کجا آورد سپاه تو زور
۱۴
پیل پنهان شود به خانه مور
۱۵
بر صفی کان به جنگت آمده پیش
۱۶
مرگ خالی نموده ترکش خویش
۱۷
بر سپاهی که با تو کرده جدل
۱۸
گشته دندانه دار تیغ اجل
۱۹
لشکرت گر بر آسمان تازد
۲۰
آسمان با زمین یکی سازد
۲۱
تیغ قهرت به باد پیمایی
۲۲
بر سر خصم کرده میرایی
۲۳
چون کند حمله تو رو به عدو
۲۴
پشت کرده مخالف از همه رو
۲۵
تیر باران تو کند ز شکوه
۲۶
زره تنگ حلقه در بر کوه
۲۷
هر کجا تیغ تو سر افرازد
۲۸
نیزه آنجا منار سر سازد
۲۹
خنجرت در غلاف فتنه بلاست
۳۰
چون زبان در دهان اژدرهاست
۳۱
اژدر از دم به کوره تاب دهد
۳۲
تا حسامت به زهر آب دهد
۳۳
سپرت کآسمان نشان باشد
۳۴
لشکری را حصار جان باشد
۳۵
دست یازی چو بر کمان ستیز
۳۶
مرگ خواهد ز تیر پای گریز
۳۷
تیرت آنجا که پی سپر باشد
۳۸
دیده مور را خطر باشد
۳۹
بوم و ملک تو خاک رستم خیز
۴۰
روبهش ضیغم هژبر ستیز
۴۱
کرم خاکی به خاک این بروبوم
۴۲
اژدها سیرت و نهنگ رسوم
۴۳
بسته در بحر و بر نهنگان راه
۴۴
دشت بر اژدها نموده سیاه
۴۵
رأی و تدبیرت از خلل خالی
۴۶
همچو ذات تو رأی تو عالی
۴۷
عدل تو چون شود صلاح اندیش
۴۸
گرگ دست آورد به گردن میش
۴۹
شد ز کوس تو گوش چون سیماب
۵۰
بانگ تو مضطرش جهاند از خواب
۵۱
نعل رخشت چو سنگ‌سا گردد
۵۲
کوه الماس توتیا گردد
۵۳
شرر از نعلش ار فراز آید
۵۴
کوه یاقوت در گداز آید
۵۵
ملک از انصاف تو چنان آباد
۵۶
که در او جغد کس ندارد یاد
۵۷
جغد در خانه هما چه کند
۵۸
ظلم در کشور شما چه مند
۵۹
ظلم ترک دیار تو داده
۶۰
به دیار مخالف افتاده
۶۱
وای بر خصم بخت بر گشته
۶۲
که تو شمشیر و او سپر گشته
۶۳
کار زخم است تیغ بران را
۶۴
گو سپر چاک زن گریبان را
۶۵
از بزرگان کسی به سان تو نیست
۶۶
خاندانی چو خاندان تو نیست
۶۷
هر یک از خاندان تو جانی
۶۸
یا جهانگیر یا جهانبانی
۶۹
اول آن نیر بلنداقبال
۷۰
آفتاب سپهر جاه و جلال
۷۱
ملک آرای سلطنت پیرای
۷۲
بی‌عدیل زمان به عدل و به رای
۷۳
مطلع آفتاب دین و دول
۷۴
مقطع‌حل و عقد ملک و ملل
۷۵
کار فرمای چرخ کار افزای
۷۶
نسق آرای ملک بار خدای
۷۷
از بن و بیخ ظلم برکنده
۷۸
تخم عدلش ز جا پراکنده
۷۹
صعوه شاهین کش از حمایت تو
۸۰
باز گنجشک در ولایت تو
۸۱
شیر گوید ثنای آن روباه
۸۲
که سگش را بر او فتاده نگاه
۸۳
رخش او را سپهر غاشیه دار
۸۴
مدتش را زمانه عاشق زار
۸۵
نظرش دلگشای دلتنگان
۸۶
گذرش بوسه گاه سرهنگان
۸۷
سلطنت مفتخر به خدمت او
۸۸
تاکی افتد قبول حضرت او
۸۹
سایه پرورد ظل یزدانی
۹۰
نام او زیب خاتم جانی
۹۱
گر امان از گزند خواهد کس
۹۲
نام عباس بیگ حرزش و بس
۹۳
طرفه نامی که ورد مرد و زن است
۹۴
حر ز جان است و هیکل بدن است
۹۵
عین این نام عقل را تاج است
۹۶
به همین تاج عقل محتاج است
۹۷
بای این اسم بای بسم الله
۹۸
الف او ستون خیمه چاه
۹۹
سین او بر سر ستم اره
۱۰۰
به مسمای او جهان غره
۱۰۱
غره گشته بدو جهان و بجاست
۱۰۲
زانکه کار جهان از او به نواست
۱۰۳
عالم از ذات او مکرم باد
۱۰۴
تا قیامت پناه عالم باد
۱۰۵
بر سرش ظل خسروی بادا
۱۰۶
پشت نواب از او قوی بادا
۱۰۷
بر سرم سایه‌اش مخلد باد
۱۰۸
لطف بسیار او یکی سد باد
۱۰۹
وصف بکتاش بیگ چون گویم
۱۱۰
به که همت ز همتش جویم
۱۱۱
تا نباشد سخن چو همت او
۱۱۲
نتوان کرد وصف حضرت او
۱۱۳
تا نباشد بلندی سخنم
۱۱۴
دست بر دامنش چگونه زنم
۱۱۵
رفعتش کانچنان بلند رواست
۱۱۶
زانسوی چرخ آسمان نواست
۱۱۷
عقل و دولت موافقت کردند
۱۱۸
از گریبانش سر بر آوردند
۱۱۹
عقل او حل و عقد را قانون
۱۲۰
دولتش دین و داد را مضمون
۱۲۱
خاطرش صبح دولت جاوید
۱۲۲
رای او نور دیدهٔ خورشید
۱۲۳
آفتاب ار به خاطرش گذرد
۱۲۴
سایه کوه جاودان ببرد
۱۲۵
همه کارش به دانش و فرهنگ
۱۲۶
مور در صلح و اژدها در جنگ
۱۲۷
قهر او آتش نهنگ گذار
۱۲۸
زو سمندر به بحر آتش بار
۱۲۹
لطف او مرگ را حیات دهد
۱۳۰
به حیات ابد برات دهد
۱۳۱
به خدا راست آشکار و نهانش
۱۳۲
کرده رفع دویی دلش به زبانش
۱۳۳
فخر گو بر زمانه کن پدری
۱۳۴
کش خدا بخشد آنچنان پسری
۱۳۵
نه پسر بلکه کوه فر و شکوه
۱۳۶
زو پدر پشت باز داده به کوه
۱۳۷
تا ابد یارب آن پسر باشد
۱۳۸
بر مراد دل پدر باشد
۱۳۹
با منش آنقدر عنایت باد
۱۴۰
که زبان شرح آن نیارد داد
۱۴۱
خواهم از در هزار دریا پر
۱۴۲
تاکند آن هزار دریا در
۱۴۳
همه ایثار نام قاسم بیگ
۱۴۴
پس شوم عذر خواه قاسم بیگ
۱۴۵
گر هزاران جهان در و گهر است
۱۴۶
در نثارش متاع مختصر است
۱۴۷
بود و نابود پیش او همرنگ
۱۴۸
کوه با کاه نزد او همسنگ
۱۴۹
در شمارش یک و هزار یکی
۱۵۰
خاک را با زر اعتبار یکی
۱۵۱
گنج عالم برش پشیزی نیست
۱۵۲
هیچ چیزش به چشم چیزی نیست
۱۵۳
یکتنه چون به کارزار آید
۱۵۴
گوییا یک جهان سوار آید
۱۵۵
چون زند نعره و کشد شمشیر
۱۵۶
باز گردد به سینه غرش شیر
۱۵۷
بجهد تیغش از چنار چو مار
۱۵۸
زندش گر به سالخورده چنار
۱۵۹
چون کشد بر کمان سخت خدنگ
۱۶۰
شست صافش کند مشبک سنگ
۱۶۱
نیزه چون افکند به نیزه مهر
۱۶۲
مهر افتد نگون ز رخش سپهر
۱۶۳
گر ز باران ابر آزاری
۱۶۴
سپهی را کند سپر داری
۱۶۵
نگذارد که تیر آن باران
۱۶۶
بر سپه بارد و سپه داران
۱۶۷
با نهیبش ز خصم رفته سکون
۱۶۸
جسته از حلقه زره بیرون
۱۶۹
در صف رزم تیغ بهرام است
۱۷۰
در گه بزم زهره را جام است
۱۷۱
جام زهر است یعنی اصل سرور
۱۷۲
خرم آنجا که او نمود عبور
۱۷۳
تیغ بهرام یعنی آنسان تیز
۱۷۴
که ز سهمش اجل نمود گریز
۱۷۵
خاطرش آتش ستاره شرار
۱۷۶
طبع وقادش آب آتشبار
۱۷۷
فکرتش فرد گرد تنها سیر
۱۷۸
سد بیابان از او به مسلک غیر
۱۷۹
گر همه سحر بارد از رقمش
۱۸۰
سر فرو ناورد بدان قلمش
۱۸۱
نه بدانسانش همت است بلند
۱۸۲
که به اعجاز هم شود خرسند
۱۸۳
طبع عالیش چون نشست به قدر
۱۸۴
پیش او سحر را چه عزت و قدر
۱۸۵
تازگی خانه زاد فکرت او
۱۸۶
نازکی بنده طبیعت او
۱۸۷
سخنش معجزی‌ست سحر نمای
۱۸۸
خاطرش آتشی‌ست آب گشای
۱۸۹
هرکجا شد سلیقه‌اش معمار
۱۹۰
برد قلاب زحمت از بازار
۱۹۱
شعر تا در پناه خاطر اوست
۱۹۲
هست مقبول طبع دشمن و دوست
۱۹۳
علم را در پناه پوینده
۱۹۴
درجات کمال جوینده
۱۹۵
شعر را کرده در به دولت باز
۱۹۶
بر درش یک جهان سخن پرداز
۱۹۷
جمله را حامی و پناه همه
۱۹۸
خسرو جمله پادشاه همه
۱۹۹
در ترقی همه به تربیتش
۲۰۰
ناز پروردگان مکرمتش
۲۰۱
مجلس آرای عیش خوش نقشان
۲۰۲
بهترین شخص برگزیده لسان
۲۰۳
باد از صدر تا به صف نعال
۲۰۴
مفتخر مجلسش ز اهل کمال
۲۰۵
دو گرامی برادر نامی
۲۰۶
کآمدند اصل نیک فرجامی
۲۰۷
دو دلاور، دو شیر دل ، دو دلیر
۲۰۸
کب گردد ز حمله شان دل شیر
۲۰۹
دو بهادر، دو مرد مردانه
۲۱۰
دو دلیر و دو شیر فرزانه
۲۱۱
پشت بر پشت او نهاده چو کوه
۲۱۲
هریکی ز آن دو سد جهان شکوه
۲۱۳
هر سه بسته کمر به خدمت سخت
۲۱۴
پیش هر یک ستاده دولت و بخت
۲۱۵
در رکاب خدایگان باشند
۲۱۶
نه که تا حشر جاودان باشند
۲۱۷
ظل نواب باد بر سرشان
۲۱۸
سد چو وحشی بود ثناگرشان
۲۱۹
پدران و برادران و همه
۲۲۰
راعی خلق و خلقشان چو رمه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.