حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اهل دلی ترک جهان کرده بود
۲
ز اهل جهان روی نهان کرده بود
۳
رفته و در زاویهای ساخته
۴
وز همه آن زاویه پرداخته
۵
آمده سیر از تک و پوی همه
۶
بسته در خانه به روی همه
۷
مجلسی او دل آگاه او
۸
همدم او آه سحرگاه او
۹
ساخته چون جغد به ویرانهای
۱۰
دم به دمش خود به خود افسانهای
۱۱
رفت فضولی به در خانهاش
۱۲
زد به فضولی در کاشانهاش
۱۳
داد جوابش ز درون سرا
۱۴
کهن سرد اینهمه کوبی چرا
۱۵
بستم از آنرو در کاشانه سخت
۱۶
تا تو نیاری به درخانه رخت
۱۷
مرد ز بیرون در آواز داد
۱۸
کای همه را گشته درون از توشاد
۱۹
تا ندهد دست مرادی که هست
۲۰
حلقهٔ این در نگذارم ز دست
۲۱
حلقهٔ چشم است بر این در مرا
۲۲
کز تو شود کام میسر مرا
۲۳
گفت بگو تا چه هوا کردهای
۲۴
بر در من بهر چه جا کردهای
۲۵
گفت مرا آن هوس اینجا فکند
۲۶
کز تو و پند تو شوم بهرهمند
۲۷
گفت نداری اثر هوش حیف
۲۸
عقل ترا کرد فراموش حیف
۲۹
گر شوی از نقد خرد بهرهمند
۳۰
قیمت این پند شناسی که چند
۳۱
کاین همه آزار کشیدی ز من
۳۲
سد سخن تلخ شنیدی ز من
۳۳
ساختهام در به رخت استوار
۳۴
میروی از درگه من شرمسار
۳۵
وحشی از این دربدری سود چیست
۳۶
چیست از این مقصد و مقصود چیست
۳۷
به که در خانه برآری بهگل
۳۸
تا نروی از در کس منفعل
۳۹
ای رطب تازهرس باغ جود
۴۰
ذات تو نوباوه باغ وجود
۴۱
دانهٔ این نخل چو میکاشتند
۴۲
بر ثمری چون تو نظر داشتند
۴۳
مهر سحر گردی بسیار کرد
۴۴
بر سر این کشته بسی کار کرد
۴۵
ابر کرم قطره بسی ریخته
۴۶
تا ز گل این نخل بر انگیخته
۴۷
جز تو کسی میوهٔ این شاخ نیست
۴۸
غیر تو زیبندهٔ این کاخ نیست
۴۹
کاخ فلک را که برافراختند
۵۰
خاصه پی چون تو کسی ساختند
۵۱
کشور هستیست مسلم ترا
۵۲
حکم رسد برهمه عالم ترا
۵۳
هر که به غیر از تو سپاه تواند
۵۴
گوش به در چشم به راه تواند
۵۵
چرخ جنیبت کش فرمان تست
۵۶
گوی فلک در خم چوگان تست
۵۷
دور زده دست به فتراک تو
۵۸
آمده محراب فلک خاک تو
۵۹
حیف که باشی به چنین آبروی
۶۰
بر سر این گوی چو طفلان کوی
۶۱
آب کزو گشته هر آلوده پاک
۶۲
میشود آلوده به یک مشت خاک
۶۳
هر که در این خاک عداوت فن است
۶۴
خاک شود آخر اگر آهن است
۶۵
آینه هر چند بود صاف دل
۶۶
زنگ برآرد چو بماند به گل
۶۷
بگذر ازین خاک و گل عمر کاه
۶۸
چند کنی آیینه دل سیاه
۶۹
خیز و صفایی بده آیینه را
۷۰
زو بزدا ظلمت دیرینه را
۷۱
آینه کز زنگ شده تیره رنگ
۷۲
مالش خاکستر از او برده رنگ
۷۳
آتشی از فقر و غنا برفروز
۷۴
هر چه بیایی ز علایق بسوز
۷۵
زان کف خاکستری آور به کف
۷۶
زنگ از آن آینه کن برطرف
۷۷
تا چو نظر جانب او افکنی
۷۸
دیده شود هر چه بود دیدنی
۷۹
آه که آیینه به زنگ اندر است
۸۰
هر نفسش تیرگی دیگر است
۸۱
بر همه روشن بود آیینه وار
۸۲
کز نفس آیینه رود در غبار
۸۳
آینهٔ دل که پر از نور باد
۸۴
از نفس تیره دلان دور باد
۸۵
زنگ و غباری چو شود حایلش
۸۶
رفع نماید دم صاحب دلش
۸۷
چرخ نگر کز نفس جان فزا
۸۸
ز آینه خور شده ظلمت زدا
۸۹
هر نفسی را نبود این اثر
۹۰
میوزد این باد ز باغ دگر
۹۱
کی به همه عمر دم ما کند
۹۲
آنچه به یک دم دم عیسا کند
۹۳
روح فزاید دم روح الهی
۹۴
با نفس روح کند همرهی
۹۵
از دم ما طایفهٔ بلهوس
۹۶
زنده شود مرده چو شمع از نفس
۹۷
گر تو بر آنی که به جایی رسی
۹۸
رسته ز ظلمت به صفایی رسی
۹۹
صاف دلی را به مقابل گرای
۱۰۰
تا شودت ز آینه ظلمت زدای
۱۰۱
ماه چو با مهر مقابل شود
۱۰۲
وارهد از ظلمت و کامل شود
۱۰۳
لیک بسی راه کند طی هلال
۱۰۴
تا گذر آرد به مقام و کمال
۱۰۵
ره به در کعبه نیابد کسی
۱۰۶
تا نکند قطع بیابان بسی
۱۰۷
کعبهٔ وصل است هوای دگر
۱۰۸
سیر ره اوست به پای دگر
۱۰۹
فیض در او مرحله در مرحله
۱۱۰
نور در او مشعله در مشعله
۱۱۱
روح در این قافله محمل کش است
۱۱۲
این چه فضا وین چه ره دلکش است
۱۱۳
آب درین بادیه اشک نیاز
۱۱۴
هادی ره مرحمت کار ساز
۱۱۵
دیده ز بس پرتو خورشید تاب
۱۱۶
شب پرهای در گذر آفتاب
۱۱۷
مانده در این ره خرد دور رو
۱۱۸
کند در این ره نظر تیزرو
۱۱۹
خود به چنین جا که خرد مانده لال
۱۲۰
هست زبان را چه مجال مقال
۱۲۱
جسم در او راه به جایی نیافت
۱۲۲
خواست رود قوت پایی نیافت
۱۲۳
جان به حیل میکند اینجا مقام
۱۲۴
جسم که باشد که بود تیزگام
۱۲۵
چند توان بود به دوری صبور
۱۲۶
دیده بر افروز به نور حضور
۱۲۷
هر که در این ره به طلب گام زد
۱۲۸
گشت بقای ابدش نامزد
۱۲۹
خیز که این راه به پایان بریم
۱۳۰
رخت به سرچشمه حیوان بریم
۱۳۱
کسوت جسم از سر جان برکشیم
۱۳۲
یک دو قدح آب بقا در کشیم
۱۳۳
غسل بر آریم در آب بقا
۱۳۴
چهره بشوئیم ز گرد فنا
۱۳۵
خامهٔ رد برسر هر بد کشیم
۱۳۶
لوح فنا را رقم رد کشیم
۱۳۷
چند نشینیم در این کنج تنگ
۱۳۸
چند توان کرد به یک جا درنگ
۱۳۹
در بن این شیشه سیماب گون
۱۴۰
بند چو دیوم به هزاران فسون
۱۴۱
آه که دیوانه شدم تا به چند
۱۴۲
در تن این شیشه توان بود بند
۱۴۳
وای که هرچه کنم اهتمام
۱۴۴
جز بن این شیشه نیابم مقام
۱۴۵
مور چو در شیشه بود سرنگون
۱۴۶
جانش از آنجا مگر آید برون
۱۴۷
مور کی از شیشه نماید صعود
۱۴۸
تا ندمد بال و پرش از وجود
۱۴۹
کو پر همت که از اینجا پریم
۱۵۰
رخت به سرمنزل عنقا بریم
۱۵۱
شهپر همت چو بیابد مگس
۱۵۲
کی کندش فرق ز سیمرغ کس
۱۵۳
همت اگر پایه فزایی کند
۱۵۴
پشه بیبال همایی کند
۱۵۵
همت اگر پای به میدان نهد
۱۵۶
گوی فلک در خم چوگان نهد
۱۵۷
گر نبود همت ازین نه صدف
۱۵۸
گوهر مقصود که آرد به کف