وحشی · خلد برین

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پادشهی بود ملایک سپاه
۲
بر فلک از قدر زدی بارگاه
۳
در حرمش پرده نشین دختری
۴
اختر سعدی و چه سعد اختری
۵
زلف کجش حلقه کش گوش ماه
۶
چشم غزال از پی چشمش سیاه
۷
خال رخش داغ دل آفتاب
۸
غالیه‌اش پرده‌در مشک ناب
۹
طره که در پای خود انداخته
۱۰
دام ره کبک دری ساخته
۱۱
منظره‌ای داشت چو قصر سپهر
۱۲
شمسهٔ طاقش گل زرین مهر
۱۳
نسر فلک طایر دیوار او
۱۴
تاج زحل قبهٔ زرکار او
۱۵
کنگر این منظر عالی مکان
۱۶
آمده بر قصر فلک نردبان
۱۷
بود بر آن غیرت بام سپهر
۱۸
صبحدمی جلوه نما همچو مهر
۱۹
جلوه او دید یکی خرقه پوش
۲۰
آمد از آن جلوه‌گری در خروش
۲۱
تیر جگردوزی از آن غمزه جست
۲۲
بر جگرش آمد و تا پرنشست
۲۳
تیر که از سخت کمانی بود
۲۴
رخنه گر خانهٔ جانی بود
۲۵
داشت ز تیرش جگری دردناک
۲۶
آه کشیدی و تپیدی به خاک
۲۷
مضطر از آن درد نهانی که داشت
۲۸
جان به لب از آفت جانی که داشت
۲۹
ناظر آن منظر عالی بنا
۳۰
عاشق و دیوانه و سر در هوا
۳۱
شهر پر آوازهٔ غوغای او
۳۲
هرطرف افسانهٔ سودای او
۳۳
بیخودی او به مقامی کشید
۳۴
کز همه بگذشت و به خسرو رسید
۳۵
یافت چو شه حالت درویش را
۳۶
خواند وزیر خرد اندیش را
۳۷
گفت در این کار چه سازم علاج
۳۸
هست به تدبیر توام احتیاج
۳۹
از جگرش دشنه جگرگون کنم
۴۰
یا نکنم هم تو بگو چون کنم
۴۱
گفت به جم کوکبه دانا وزیر
۴۲
کای به تو زیبنده کلاه و سریر
۴۳
هست در این کشتن و خون ریختن
۴۴
سرزنشی بهر خود انگیختن
۴۵
مصلحت آنست که پنهانیش
۴۶
جانب خلوتگه خود خوانیش
۴۷
پرسیش از آتش دل گرم گرم
۴۸
پس سخنان شرح دهی نرم نرم
۴۹
پس طلبی آنچه نیاید از او
۵۰
وان در بسته نگشاید از او
۵۱
تا به طلبکاری آن پا نهد
۵۲
خانه به سیلاب تمنا دهد
۵۳
مرد مدبر به شه ارجمند
۵۴
هر چه بیان کرد فتادش پسند
۵۵
شامگهی سایهٔ لطف خدای
۵۶
در حرم خاص‌ترین کرد جای
۵۷
خواند گدا را به حریم حرم
۵۸
کرد ز الطاف خودش محترم
۵۹
گفت که ای سوخته داغ دل
۶۰
داغ غمت تازه گل باغ دل
۶۱
آنکه چو شمع است ترا سوز ازو
۶۲
وانکه نشستی بچنین روز ازو
۶۳
بستن عقدش بتو بخشد فراغ
۶۴
لیک به سد عقد در شب چراغ
۶۵
گر به مثل مهر صباح آوری
۶۶
شامگه او را به نکاح آوری
۶۷
مرد گدا پیشه چو این مژده یافت
۶۸
رقص کنان جانب عمان شتافت
۶۹
کاسهٔ چوبین ز میان باز کرد
۷۰
آب برون ریختن آغاز کرد
۷۱
خود نه همین یک تنه در کار بود
۷۲
چشم ترش نیز مدد کار بود
۷۳
مردم آبی چو خبر یافتند
۷۴
بهر تماشا همه بشتافتند
۷۵
رفت یکی پیش که مقصود چیست
۷۶
گرنه ز سوداست در این سود چیست
۷۷
گفت بر آنم که پی در ناب
۷۸
گرد برانگیزم از این بحر آب
۷۹
منتظرانش همه حیران شدند
۸۰
وز سخنش جمله پریشان شدند
۸۱
لب بگشودند که گر مدتی
۸۲
دور سپهرش بدهد مهلتی
۸۳
بسکه ازین بحر برون ریزد آب
۸۴
عرصه این بحر نماید سراب
۸۵
به که دراین بحر شناور شویم
۸۶
همچو صدف حامل گوهر شویم
۸۷
گر نکنیمش ز گهر کامکار
۸۸
زود از این بحر بر آرد دمار
۸۹
همچو صدف در ته دریا شدند
۹۰
بعد زمانی همه پیدا شدند
۹۱
پر ز گهر ساخته کف چون صدف
۹۲
بر لب دریا گهر افشان ز کف
۹۳
بسکه فشاندند بر آن عرصه در
۹۴
دامن صحرا ز گهر گشت پر
۹۵
دید چو آن عاشق همت بلند
۹۶
خاک پر از گوهر خاطر پسند
۹۷
رفت و ز در کیسه خود ساخت پر
۹۸
آمد و بر تخت شه افشاند در
۹۹
ز آمدنش گشت غمین شهریار
۱۰۰
فکر بسی کرد به تدبیر کار
۱۰۱
فکرت او راه به جایی نیافت
۱۰۲
از پی آن درد دوایی نیافت
۱۰۳
مرد گدا پیشه زمین بوسه داد
۱۰۴
گفت که شاها فلکت بنده باد
۱۰۵
گوی فلک قبه ایوان تو
۱۰۶
ملک بقا عرصه جولان تو
۱۰۷
چتر زر اندود تو خورشید باد
۱۰۸
مطربه بزم تو ناهید باد
۱۰۹
هست چو ناکامی من کام شاه
۱۱۰
نیست ز همت که شوم کام خواه
۱۱۱
از مدد همت والای خویش
۱۱۲
دست کشیدم ز تمنای خویش
۱۱۳
دید چو بر همت او شهریار
۱۱۴
کرد بر او عقد جواهر نثار
۱۱۵
گفت تویی قابل پیوند من
۱۱۶
هست سزاوار تو فرزند من
۱۱۷
خواند عزیزان و به سد جد و جهد
۱۱۸
بست بدو عقد زلیخای عهد
۱۱۹
دامن مقصود فتادش به دست
۱۲۰
رفت و به خلوتگه عشرت نشست
۱۲۱
مرد گداپیشه که آنجا رسید
۱۲۲
از مدد همت والا رسید
۱۲۳
همت اگر سلسله جنبان شود
۱۲۴
مور تواند که سلیمان شود
۱۲۵
ای به ره ملک سخن گام زن
۱۲۶
از تو بسی راه به ملک سخن
۱۲۷
نام سخن از تو مبدل به ننگ
۱۲۸
قافیهٔ از نسبت نظمت به تنگ
۱۲۹
موی زنخدان گذرانی ز ناف
۱۳۰
لیک به آن مو نشوی مو شکاف
۱۳۱
گر چه شود ریش به غایت دراز
۱۳۲
ریش درازت نکند نکته ساز
۱۳۳
پایه ازین مایه نگردد بلند
۱۳۴
بز هم ازین مایه بود بهره‌مند
۱۳۵
چند عصا رایت شهرت کنی
۱۳۶
ریش برآن پرچم رایت کنی
۱۳۷
کرد عصایی و بلند اوفتاد
۱۳۸
شعر ترا هیچ بلندی نداد
۱۳۹
زین علم زرق به میدان نو
۱۴۰
کشور معنی نشود زان تو
۱۴۱
کوس کند نوحه بر آن پادشاه
۱۴۲
کاو شود اقلیم گشای سپاه
۱۴۳
تا نکنی غارت نظمی نخست
۱۴۴
ره ننماید به تو آن نظم سست
۱۴۵
آنکه بود دخل ز دخلش زیاد
۱۴۶
دست به درویش نباید گشاد
۱۴۷
مهر خموشی به لب خویش نه
۱۴۸
پستی خود را نکنی فاش نه
۱۴۹
آب که رو جانب پستی فکند
۱۵۰
پستی خود گفت به بانگ بلند
۱۵۱
کوس نه‌ای، زمزمه کوس چیست
۱۵۲
غلغل بیهوده چو ناقوس چیست
۱۵۳
خضر نه‌ای، چشمه حیوان مجوی
۱۵۴
کالبدی منزلت جان مجوی
۱۵۵
نظم دلاویز که جان‌پرور است
۱۵۶
پاره‌ای از جان سخن‌گستر است
۱۵۷
اهل تناسخ مگر این دیده‌اند
۱۵۸
کز سخن خویش نگردیده‌اند
۱۵۹
جسم سخن جلوه گه جان کنند
۱۶۰
کار مسیحاست که ایشان کنند
۱۶۱
نکته وران طایفه‌ای دیگرند
۱۶۲
از دگران پاره‌ای انسان ترند
۱۶۳
بلعجبی چند که بی سیر پای
۱۶۴
از تتق عرش نمایند جای
۱۶۵
کرسی سر چون سر زانو کنند
۱۶۶
آن طرف عرش تکاپو کنند
۱۶۷
روح به دمسازی روحانیان
۱۶۸
جسم به همخوابی جسمانیان
۱۶۹
گاه چو مو بر سرآتش به تاب
۱۷۰
گاه قصب درگذر آفتاب
۱۷۱
دامن فکرت به میان کرده چست
۱۷۲
رفته به دریوزهٔ عقل نخست
۱۷۳
حلقه صفت سرشده دمساز پای
۱۷۴
حلقه زده بر در این نه سرای
۱۷۵
سیر جهان کرده و بر جای خویش
۱۷۶
گشته جهان بی‌مدد پای خویش
۱۷۷
نادره مرغان همایون اثر
۱۷۸
پر نه و مانند ملک تیز پر
۱۷۹
بر سر راه کرم لایزال
۱۸۰
چشم به ره تا چه نماید جمال
۱۸۱
گشته برآن دایره دیرپای
۱۸۲
لیک چو پرگار به یک جای پای
۱۸۳
پرده گشای رخ ابکار راز
۱۸۴
نیل حقیقت کش روی مجاز
۱۸۵
ماشطهٔ حسن جمیلان فکر
۱۸۶
شانه زن زلف خیالات بکر
۱۸۷
تا که در این مرحله عمر کاه
۱۸۸
درپی این خرقه سپاریم راه
۱۸۹
قرب سخن مقصد اقصای ماست
۱۹۰
ساحت آن ملک طرب جای ماست
۱۹۱
هست سخن شاهد دلجوی ما
۱۹۲
در طلب اوست تکاپوی ما
۱۹۳
شب همه شب ما و تمنای او
۱۹۴
خواب نداریم ز سودای او
۱۹۵
از اثر بود سخن بود ماست
۱۹۶
روی سخن قبله مقصود ماست
۱۹۷
هست به محراب سخن روی ما
۱۹۸
سجده گه ما سر زانوی ما
۱۹۹
شب دم از افسانه او می‌زنیم
۲۰۰
روز در خانه او می‌زنیم
۲۰۱
نظم که سرمایه پایندگی است
۲۰۲
پایه او غیر چه داند که چیست
۲۰۳
پرتو این آتش انجم سپند
۲۰۴
دیده خفاش چه داند که چند
۲۰۵
گرمی خورشید ز عیسا بپرس
۲۰۶
خوبی یوسف ز زلیخا بپرس
۲۰۷
پایه معنی ز فلک برتر است
۲۰۸
نکته سرا مرغ ملایک پر است
۲۰۹
در خم این دایره پرشکن
۲۱۰
زمزمه‌ای بود برون از سخن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.