حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جاهلی از گنج خرد تنگدست
۲
آرزوی گنج به دل نقش بست
۳
در طلب گنج به ویرانهها
۴
بود سراسیمه چو دیوانهها
۵
رفت یکی روز به ویرانهای
۶
چون دل ویران خودش خانهای
۷
جغد به میراث در او خانه گیر
۸
گشته بسی جغد در آن خانه پیر
۹
گشته روان ریگ در آن سرزمین
۱۰
خشت در او بود مربع نشین
۱۱
دید برون آمده ماری عجب
۱۲
بر تن او نقش و نگاری عجب
۱۳
شکل خوشی در نظرش نقش بست
۱۴
نقش زدش راه و گرفتش به دست
۱۵
یک دو سه گامش به کف خویش داشت
۱۶
غافل از آن زهر که در نیش داشت
۱۷
بر کف او نیش فرو برد مار
۱۸
نیش مگو دشنهٔ زهراب دار
۱۹
دست برافشاند و درآمد ز پای
۲۰
سر به زمین سود و برآورد وای
۲۱
داشت یکی دشمن دانا رسید
۲۲
بر سر آن خسته که مارش گزید
۲۳
چارهٔ آن زهر دل آزار جست
۲۴
کارد زد و پنجهاش انداخت چست
۲۵
زهر کش جهل نظر باز کرد
۲۶
دشمن خود دید و سخن ساز کرد
۲۷
گفت چه از دست من آید کنون
۲۸
رفت چو سر پنجه ز دستم برون
۲۹
جز نم خون کامده از تن فرو
۳۰
آنچه ز دست آیدم امروز کو
۳۱
یافتهای دست و به جان رنجهام
۳۲
سستی تو گر نبری پنجهام
۳۳
گفت خردپیشه که خاموش باش
۳۴
شرح دهم یک دو سخن گوش باش
۳۵
مار ز یاری چو کفت بوسه داد
۳۶
داد دمش خرمن عمرت به باد
۳۷
تیغ من از خون تو چون رنگ بست
۳۸
داد ترا چشمهٔ حیوان به دست
۳۹
بوسهٔ آن رخت کشیدت به خاک
۴۰
زخم منت باز رهاند از هلاک
۴۱
تا تو بدانی که ز دشمن ضرر
۴۲
به که رسد دوستی از اهل شر
۴۳
ای علم کبر برافراخته
۴۴
تاج تواضع ز سر انداخته
۴۵
هر که به این تاج نشد بهرهور
۴۶
به که نیابند ز خاکش اثر
۴۷
خاک ره مردم آزاده باش
۴۸
بر صفت خاک ره افتاده باش
۴۹
خاک صفت راه تواضع گزین
۵۰
خاکیو از خاک نیاید جز این
۵۱
سجده گه پاک دلان گشته خاک
۵۲
زانکه فتد در ره مردان پاک
۵۳
گر کست از بوسه کند پای ریش
۵۴
دست نیاری ز تکبر به پیش
۵۵
خاک به هر پای بود بوسه ده
۵۶
خاک به فرقت که ز تو خاک به
۵۷
خواجه آکنده به کبر و منی
۵۸
کوهش اگر هیکل گردن کنی
۵۹
مشکل اگر سرکشیش کم شود
۶۰
در ره تعظیم قدش خم شود
۶۱
ای سرت از قاف گرانتر بسی
۶۲
کوه به این سنگ نیابد کسی
۶۳
حیرتم از گردن پر زور تست
۶۴
کاو به چنین بار بماند درست
۶۵
بر همه خلق است تقدم ترا
۶۶
وجه شرف چیست به مردم ترا
۶۷
گر به لباست بود این برتری
۶۸
این که نباشد به چه فخر آوری
۶۹
ور تو به گنج و درمی محترم
۷۰
چون کنی آن دم که نباشد درم
۷۱
گوهر آدم اگر از درهم است
۷۲
خر که زرش بار کنی آدم است
۷۳
رو که ز زر خر نشود آدمی
۷۴
هیچ خر از زر نشود آدمی
۷۵
زان فکنی جامهٔ اطلس به دوش
۷۶
تا شود آن بر خریت پرده پوش
۷۷
رو که ترا آن خری دیگر است
۷۸
جامهٔ اطلس چو سزای خر است
۷۹
لاف خرد چون زند آن خود پرست
۸۰
کش بنشانند اگر زیر دست
۸۱
خانهٔ تابوت تمنا کند
۸۲
تا زبر دست کسان جا کند
۸۳
خواجه خرامنده به سد احترام
۸۴
صوف و سقر لاط به دست غلام
۸۵
هر قدمش فکری و رایی دگر
۸۶
هر دمش اندیشه به جایی دگر
۸۷
شانه زن از پنجه به قسطاس خویش
۸۸
ریش کن از غایت وسواس خویش
۸۹
بیهده دادهست ز کف نقد جان
۹۰
ریش نگر میکند از بهر آن
۹۱
کرده ز سودا در گفتار باز
۹۲
کس نه و سد جنگ و جدل کرده ساز
۹۳
این روش مردم بیدار نیست
۹۴
خواجه به خواب است و خبردار نیست
۹۵
دیدهای آخر که چو کس شد به خواب
۹۶
خود به خودش هست عتاب و خطاب
۹۷
خواجه به خواب است که خوابش حرام
۹۸
زان ندهد باز جواب سلام
۹۹
منعم پر کبر به خود پای بند
۱۰۰
ساخته در گاه سرا را بلند
۱۰۱
تا چو زند گام برون از سرا
۱۰۲
پشت نسازد ز تکبر دو تا
۱۰۳
گر نه ز ایام خورد گوشمال
۱۰۴
جستنش از خواب نماید محال
۱۰۵
خواجه که پر گشته ز باد غرور
۱۰۶
خم نکند پشت تواضع به زور
۱۰۷
مشک پر از باد کجا خم شود
۱۰۸
گر نه ز بادش قدری کم شود
۱۰۹
باد به خود کرده ولی وقت کار
۱۱۰
پوست کند از سر او روزگار
۱۱۱
گشت چو از باد قوی گوسفند
۱۱۲
پنجه قصاب از او پوست کند
۱۱۳
چند به این باد به سر میبری
۱۱۴
نیستی آخر دم آهنگری
۱۱۵
دم که به باد است چنین پای بست
۱۱۶
هیچ به جز باد ندارد به دست
۱۱۷
ای ز دمت رفته جهانی به رنج
۱۱۸
چند توان بود چو دم باد سنج
۱۱۹
باد چو بر شمع ره انداخته
۱۲۰
تاج زرش خاک سیه ساخته
۱۲۱
باد در پردهٔ هر پاک زاد
۱۲۲
هست بلی پرده در غنچه باد
۱۲۳
چند شوی همچو گل بوستان
۱۲۴
در صفت خویش سراسر زبان
۱۲۵
دعوی گل راه به سوییش هست
۱۲۶
زانکه نکو رنگی و بوییش هست
۱۲۷
بخت تو بر چیست چه داری بگو
۱۲۸
کیستی و در چه شماری بگو
۱۲۹
لاف ز بالای پدر میکنی
۱۳۰
خود بنما تا چه هنر میکنی
۱۳۱
شمع که ز آینده ازو گشته دود
۱۳۲
خانه کند روشن و آن یک کبود
۱۳۳
ناخلفی پا چو نهد در میان
۱۳۴
پرتو عزت برد از دودمان
۱۳۵
چون گذر روزنه را دود بست
۱۳۶
شمع فروزنده ز پرتو نشست
۱۳۷
پرتو جمعی ز سر یک تن است
۱۳۸
مجلسی از مشعلهای روشن است
۱۳۹
مجلس جمع است فروزان ز شمع
۱۴۰
شمع چو بنشست شود تیره جمع
۱۴۱
شمع نهای، جامهٔ شمعی چه سود
۱۴۲
روشنی شمع نیاید ز دود
۱۴۳
نیست ترا نقد خرد در کنار
۱۴۴
زان نکنی رسم تواضع شعار
۱۴۵
کفه چو خالیست شود سرفراز
۱۴۶
پر چو شد افتاد به خاک نیاز
۱۴۷
پست نشد پایه اهل صفا
۱۴۸
گر چه فرو دست تواش گشت جا
۱۴۹
مرتبهٔ شمع نگردیده پست
۱۵۰
گر چه که از دود فروتر نشست
۱۵۱
خس نشود کس به زبردست کس
۱۵۲
آب همانست و همانست خس
۱۵۳
سرزنش ناخن از این پستی است
۱۵۴
کش چو تو عادت به زبردستی است
۱۵۵
شد به فرودست چو ساعد مقیم
۱۵۶
بین که گرفتند بتانش به سیم
۱۵۷
گر کست از راه خوش آمد ستود
۱۵۸
آنچه نباشی تو نباید شنود
۱۵۹
حرف خوش آمد مشنو کان خطاست
۱۶۰
مضحکهٔ خلق مشو کان بلاست
۱۶۱
زاغ که شد باز سفیدش لقب
۱۶۲
عقدهٔ سد خنده گشاید ز لب
۱۶۳
نیست خوش آمد به در از چند حال
۱۶۴
بیغرضی نیست خوش آمد سگال
۱۶۵
رخت چو در کوی خوش آمد برند
۱۶۶
گر ز طمع نیست زتو بد برند
۱۶۷
چون به جگر شد دل قصاب بند
۱۶۸
بوسه زند بر قدم گوسفند
۱۶۹
در هدف گربه چو افتاد موش
۱۷۰
وصف دگر کرد به هر تار موش
۱۷۱
تو همه تن عیب و خوش آمد سگال
۱۷۲
نام نهادت به هنر بیمثال
۱۷۳
آنکه ستاید به خوش آمد ترا
۱۷۴
از تو نکوتر نشناسد ترا