حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نادره گویی ز سخن گستران
۲
نادره در سلک زبان آوران
۳
رفت یکی روز خطایی بر او
۴
تاختن آورد بلایی بر او
۵
والی ملکش به غضب پیش خواند
۶
جور کنانش ز بر خویش راند
۷
تند شد و گفت سزایش دهند
۸
و ز سرکین کند به پایش نهند
۹
کند بر آن پا که رود ناصواب
۱۰
تا نکند در ره باطل شتاب
۱۱
گر چه شب نیستیش در رسید
۱۲
شب به میان آمد و بازش خرید
۱۳
صبح کزین مشعل گیتی فروز
۱۴
شعله کشد، شعلهٔ آفاق سوز
۱۵
تیز کنند آتش خرمن فروش
۱۶
دود بر آرند از این تیره روز
۱۷
از ره بیداد زدندش بسی
۱۸
قاعدهٔ داد ندید از کسی
۱۹
برد کشانش عسس کینه جوی
۲۰
تلخ سخن گشته، ترش کرده روی
۲۱
کرد به چندین ستمش کند و بند
۲۲
کند به پا برد و به زندان فکند
۲۳
چوب دو شاخش چو نمود از گلو
۲۴
دست اجل بود گلو گیر او
۲۵
خم شده دستش به طریق کمان
۲۶
گشته زه از چوب دو شاخش عیان
۲۷
طرفه کمانی که قدش همچو تیر
۲۸
گشته از او مثل کمان خم پذیر
۲۹
چون نی تیری که بیندازیش
۳۰
بود نوایی ز سخن سازیش
۳۱
بر هدفش تیر تمنا رسید
۳۲
مطلعی از عالم بالا رسید
۳۳
گشت چو مژگان قلمش اشک ریز
۳۴
زد رقم و داد یکی را که خیز
۳۵
بهر بیان کردن احوال من
۳۶
گشته مجسم صفت حال من
۳۷
جامه او ساختهام کاغذین
۳۸
داد زنان راست لباس اینچنین
۳۹
کرد و از آن روش سراپا سیاه
۴۰
تا طلبد داد من از پادشاه
۴۱
آن سخن تازهٔ پر سوز و درد
۴۲
برد و به شه داد فرستاده مرد
۴۳
شاه چو بر خواند در آمد ز جای
۴۴
گفت شتابند به زندان سرای
۴۵
مژدهاش از فر همایی دهند
۴۶
زودش از آن بند رهایی دهند
۴۷
در قفس آن مرغ خوش الحان که چه
۴۸
بلبل و محروم ز بستان که چه
۴۹
خاصترین کس ز ندیمان شاه
۵۰
رفت به زندان و شدش عذر خواه
۵۱
ساخت به تشریف شهش بهرهمند
۵۲
کرد سرش ز افسر خسرو بلند
۵۳
او که از آن ورطه جانکاه رست
۵۴
از اثر معنی دلخواه رست
۵۵
وحشی از این زمزمه دلنواز
۵۶
خیز و بر این دایره شو نغمه ساز
۵۷
بو که ز هر قید خلاصت دهند
۵۸
خاصترین خلعت خاصت دهند
۵۹
ای غم و اندوه مجسم شده
۶۰
شادی اگر دیده ترا غم شده
۶۱
اینهمه غم از پی عالم مخور
۶۲
محنت عالم گذرد غم مخور
۶۳
هست غمی تخم غم بیشمار
۶۴
بیضهٔ یک مار شود چند مار
۶۵
اینهمه درها که سرشک تو سود
۶۶
نیست دلت را چو مفرح چه سود
۶۷
گریه کنان از غم دل تا به کی
۶۸
سبزه صفت پای به گل تا به کی
۶۹
پای به گل چند نشینی بکوش
۷۰
زهر طلب در ره یاری بنوش
۷۱
هیچ به از یار وفادار نیست
۷۲
آنکه وفا نیست در او یار نیست
۷۳
داری اگر یار نداری غمی
۷۴
عالم یاریست عجب عالمی
۷۵
کارگردانی چو فتد پیش کس
۷۶
رفع شود از مدد یار و بس
۷۷
آنچه به یک دست نشاید ربود
۷۸
چون دو شود دست ربایند زود
۷۹
یار مخوانش که چو شین در رقم
۸۰
داخل شادیست نه داخل به غم
۸۱
بر صفت راست پسندیده یار
۸۲
آمده در راحت و رنجت به کار
۸۳
صحبت ناجنس گزند آورد
۸۴
سد دل آسوده به بند آورد
۸۵
رشته به انگشت که مارش گزید
۸۶
بست خرد کیش و همین نکته دید
۸۷
کاین سخن از اهل خرد یاد دار
۸۸
دست مکن باز به سوراخ مار
۸۹
سفله که تیز است به راه ستیز
۹۰
چون دم خدمت زند از وی گریز
۹۱
چرغ که شد تشنه به خون غزال
۹۲
مروحه جنبان شود از زور بال
۹۳
یار دو رنگت کند آخر هلاک
۹۴
گر چه فتد پیش تو اول به خاک
۹۵
یوز بر آهو چو کمین آورد
۹۶
سینه خود را به زمین آورد
۹۷
آنکه زدی شعلهٔ خشمش جهان
۹۸
لاف وفای که زند، مشنو آن
۹۹
سرب چو بگداخت نماید چو آب
۱۰۰
لیک کند خوردن آن جان کباب
۱۰۱
آنکه نه ثابت قدم اندر وفاست
۱۰۲
صحبت او مایهٔ چندین جفاست
۱۰۳
خانه که سست آمده آنرا بنا
۱۰۴
رخت مقیمان نهد اندر فنا
۱۰۵
رسم وفا از همه یاری مجوی
۱۰۶
زادن گل از همه خاری مجوی
۱۰۷
خار گل و خار مغیلان جداست
۱۰۸
غنچه و پیکان ز کجا تا کجاست
۱۰۹
مرد خرد پیشه نجوید ز کاه
۱۱۰
خاصیت طینت زرین گیاه
۱۱۱
مس اگر از هر علقی زر شدی
۱۱۲
نرخ زر و خاک برابر شدی
۱۱۳
در همه بحری در یکدانه نیست
۱۱۴
گنج به هر خانهٔ ویرانه نیست
۱۱۵
هر مگسی را نبود انگبین
۱۱۶
هر نی خود رو نشود شکرین
۱۱۷
در همه کس نیست ز یاری اثر
۱۱۸
چشمه ز هر خاک نیاید به در
۱۱۹
یار که خود را به وفایت ستود
۱۲۰
بایدش از داغ جفا آزمود
۱۲۱
جوهر یاری اگرش حاصل است
۱۲۲
روشنی دیده و چشم دل است
۱۲۳
سنگ که کحل بصرش میکنند
۱۲۴
اول از آتش خبرش میکنند
۱۲۵
آنکه درشتی فن خود ساخته
۱۲۶
به که بود از نظر انداخته
۱۲۷
سرمه نرم است پی دیده نور
۱۲۸
چونکه درشت است کند دیده کور
۱۲۹
رو به درشتی چو بداندیش کرد
۱۳۰
ناله بسی از عمل خویش کرد
۱۳۱
گشته چو سوهان به درشتی مثل
۱۳۲
ناله از او خاسته در هر عمل
۱۳۳
خیز و میفکن به درشتان نظر
۱۳۴
زانکه زیان بصر است آن نظر
۱۳۵
چشم چو بر خار مغیلان نهی
۱۳۶
مردمک دیده به توفان دهی
۱۳۷
صحبت یاران ملایم خوش است
۱۳۸
یاری این طایفه دایم خوش است
۱۳۹
پا بکش از صحبت هر بلهوس
۱۴۰
یار وفادار به دستآر و بس
۱۴۱
زر بده و صحبت یاران بخر
۱۴۲
زین چه نکوتر که دهی زر به زر
۱۴۳
صحبت ناجنس نباید گزید
۱۴۴
تا طمع از خویش نباید برید
۱۴۵
مار که بر دست خودت جا دهی
۱۴۶
زود بری دست و به صحرا دهی