رسیدن آن گل نودمیدهٔ چمن رعنایی و سرو تازه رسیدهٔ گلشن زیبایی به مرغزاری که پنجهٔ چنارش شاخ بیداد شکستی و آفتاب بلند پایه در سایه بیدش نشستی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سمند ره نورد این بیانان
۲
بزد راه سخن زینسان به پایان
۳
که چون منظور دور از لشکری گشت
۴
خروشان همچو سیل افتاد در دشت
۵
ز دل میکرد آه سرد و میرفت
۶
دو منزل را یکی میکرد و میرفت
۷
کسان همزبان را یاد میکرد
۸
ز درد بیکسی فریاد میکرد
۹
خوش آن بیکس که صحرایی گزیند
۱۰
که غیر از سایه همپایی نبیند
۱۱
کند چندان فغان از جان ناشاد
۱۲
که آید آه از افغانش به فریاد
۱۳
نماند در مقام خسته حالی
۱۴
دل پر سازد از فریاد خالی
۱۵
بیا وحشی که عنقایی گزینیم
۱۶
وطن در قاف تنهایی گزینیم
۱۷
چو مه با خور بود نقصان پذیر است
۱۸
می از تنها نشستن شیر گیر است
۱۹
ز تنهاییست می را در فرح روی
۲۰
چو یارش پشه شد گردد ترش روی
۲۱
چو سرکه همسرای پشه افتاد
۲۲
نیاید از سرایش غیر فریاد
۲۳
چو زر با نقره یکچندی نشیند
۲۴
دگر خود را به رنگ خود نبیند
۲۵
مشو دمساز با کس تا توانی
۲۶
اگر میبایدت روشن روانی
۲۷
چو آیینه که با هرکس مقابل
۲۸
ز تأثیر نفس گردد سیه دل
۲۹
چو روزی چند شد القصه منظور
۳۰
به چشمش مرغزاری آمد از دور
۳۱
چو شد نزدیک جای خرمی دید
۳۲
عجب آب و هوای بیغمی دید
۳۳
در او هر سو چکاوک خانه کرده
۳۴
چو هدهد کاکل خود شانه کرده
۳۵
ز جا برجسته طفل سبزه از باد
۳۶
به آهو نیزه بازی کرده بنیاد
۳۷
ز زخم خار گلها را تکسر
۳۸
ز زخم سنگ مشت یاسمین پر
۳۹
گشودی ماهیش مقراض از دم
۴۰
به قصد آب میبردید قاقم
۴۱
بیان میکرد هر سو غنچه با گل
۴۲
به سر گوشی حدیث خون بلبل
۴۳
میان سبزه آب افتاده بیهوش
۴۴
کشیده سبزه تنگ او را در آغوش
۴۵
پی راحت فرود آمد ز شبرنگ
۴۶
به طرف سبزهزاری کرد آهنگ
۴۷
به آسایش به روی سبزه افتاد
۴۸
سمند خویش را سر در چرا داد
۴۹
فتادی همچو گل از دست بر دست
۵۰
که شد در خواب نازش نرگس مست
۵۱
چو مست خواب شد آن مایه ناز
۵۲
سمندش ناگه آمد در تک و تاز
۵۳
ز آواز سم اسب رمیده
۵۴
ز جا جست و گشود از خواب دیده
۵۵
نظر چون کرد شیری دید از دور
۵۶
در و دشت از غریوش گشته پر شور
۵۷
ز چنبر شیر گردون را جهانده
۵۸
نشان ناخنش بر ثور مانده
۵۹
خروشش مرده را بردی ز سر خواب
۶۰
به زهر چشم کردی زهرهها آب
۶۱
پی جستن زدی چون بر زمین پای
۶۲
نمودی کوههٔ گاو زمین جای
۶۳
کشید آن شیردل بر شیرشمشیر
۶۴
چو شیری حمله آور گشت بر شیر
۶۵
هژبر تیغ زن تیغ آنچنان راند
۶۶
که زخم تیغ بر گاو زمین ماند
۶۷
جدا کرد آن بلا را از سر خویش
۶۸
نمود از سبزه و گل بستر خویش
۶۹
به روی سبزه میغلطید چون آب
۷۰
که شد بر روی گل آهوش در خواب
۷۱
سفر سازندهٔ شهر فسانه
۷۲
زند بر رخش زینسان تازیانه
۷۳
که چون منظورگشت از خواب بیدار
۷۴
برآمد بر سمند باد رفتار
۷۵
چو بیرون شد از آن دلکش نشیمن
۷۶
به روی پشتهای برراند توسن
۷۷
نظر چون کرد شهری در نظر دید
۷۸
سوادش از نظر پر نورتر دید
۷۹
حصار او زدی بر چرخ پهلو
۸۰
کواکب سنگها بر کنگر او
۸۱
حصارش زلف زهره شانه کرده
۸۲
ز کنگر شانه را دندانه کرده
۸۳
کشیده خندقش از غرب تا شرق
۸۴
در آب خندقش چوب فلک غرق
۸۵
سواد شهر کردش دیده پرنور
۸۶
چو گل از خرمی بشکفت منظور
۸۷
ز روی خرمی میراند توسن
۸۸
که تا گشتش در دروازه روشن
۸۹
بر او دروازهبان چون دیده بگشاد
۹۰
به پای توسنش چون سایه افتاد
۹۱
بگفتا کای جوان نورسیده
۹۲
که از مهرت به ما پرتو رسیده
۹۳
چسان جان بردهای زین بیشه بیرون
۹۴
که شیرش بسته ره بر گاو گردون
۹۵
کنون عمریست تا این راه بسته
۹۶
به راه رهروان از کین نشسته
۹۷
ز نیش خویش شیر این گذرگاه
۹۸
نهاده رهروان را خار در راه
۹۹
ازو این حرف چون منظور بشنید
۱۰۰
ز کار رفته گوهر بار گردید
۱۰۱
بر او پیر از تعجب دیده بگشاد
۱۰۲
به منزلگاه خویشش برد و جا داد
۱۰۳
چو دید آن گنج در ویرانهٔ خویش
۱۰۴
به پیش آورد درویشانهٔ خویش
۱۰۵
پس آنگه رفت سوی درگه شاه
۱۰۶
بگفت این حال با خاصان درگاه
۱۰۷
ازو چون شرح این معنی شنفتند
۱۰۸
به خسرو صورت احوال گفتند
۱۰۹
زد از روی تعجب دست بر دست
۱۱۰
که یک تن چون ز دست این بلا رست
۱۱۱
به جمعی داد خلعتها و فرمود
۱۱۲
که باتشریف تشریف آورد زود
۱۱۳
سوی منظور از آنجا رو نهادند
۱۱۴
زمین از دور پیشش بوسه دادند
۱۱۵
پی تعظیم تشریف از زمین خاست
۱۱۶
بدن از خلعت شاهانه آراست
۱۱۷
به آنها گشت همره بیتوقف
۱۱۸
سوی بازار مصر آمد چو یوسف
۱۱۹
ازو دل داده خلقی از کف خویش
۱۲۰
هجوم بیدلانش از پس و پیش
۱۲۱
فتاده پیش و خلقی گشته پیرو
۱۲۲
چنین میرفت تا درگاه خسرو
۱۲۳
بیاوردند نزدیکان درگاه
۱۲۴
به تعظیم تمامش جانب شاه
۱۲۵
زمین بوسید آنطوری که شاید
۱۲۶
دعایش کرد آن نوعی که باید
۱۲۷
به میدان سخن افکند گویی
۱۲۸
ز هر جا کرد با او گفتگویی
۱۲۹
چو از هر بحث گوهر بار گردید
۱۳۰
به تقریبی حدیث شیر پرسید
۱۳۱
زمین بوسید منظور ادب کیش
۱۳۲
به خسرو گفت یک یک قصه خویش
۱۳۳
چنین در بزم شه تا شام جا کرد
۱۳۴
سخن از هر دری با شه ادا کرد
۱۳۵
شهنشه گفت تا کردند تعیین
۱۳۶
مقامی از پی شهزادهٔ چین
۱۳۷
پی رفتن زمین بوسید منظور
۱۳۸
به دستوری ز بزم شاه شد دور
۱۳۹
چو جست از مجلس خسرو کرانه
۱۴۰
ببردندش به بزم خسروانه
۱۴۱
به روی نیم تختی جاش دادند
۱۴۲
به مجلس نقل خوشحالی نهادند
۱۴۳
چو پاسی از شب دیجور بگذشت
۱۴۴
سپاه خواب بر منظور بگذشت
۱۴۵
برای پاس آن پاکیزه گوهر
۱۴۶
گروهی حلقهٔ سان ماندند بر در