رسیدن رسولان قیصر به زمین بوس شاه مصر کشور و حرف ناامیدی شنیدن و پا از سر بزم خسروی کشیدن و مقدمهٔ جدال و آغاز قتال
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صف آرایندهٔ این طرفه لشکر
۲
چنین لشکر کشد کشور به کشور
۳
که هر صبح اینچنین تا شام منظور
۴
نمیگشت از حریم خسروی دور
۵
ز چشمش اهل مجلس مست حیرت
۶
گریبان کرده چاک از دست حیرت
۷
ز دانش یافت قدری آن خرد کیش
۸
که شاهش داد جا در پهلوی خویش
۹
بلی هر جا که باشد صاحب هوش
۱۰
عروس دولتش آید در آغوش
۱۱
گدا از هوشمندی شاه گردد
۱۲
فقیر از هوش صاحب جاه گرد
۱۳
بسا شاهان که دور از کسوت هوش
۱۴
زمانه خرقهشان افکنده بر دوش
۱۵
بسا درویش را کز هوشمندی
۱۶
سریر جاه بخشد سربلندی
۱۷
چو روزی چند شد القصه زین حال
۱۸
که میبودند با هم فارغ البال
۱۹
درآمد ناگه از در حاجب شاه
۲۰
ستاد از پیش شادروان درگاه
۲۱
که ای شاهان به راهت سر نهاده
۲۲
رسول روم بر در ایستاده
۲۳
درآید یا رود فرمان شه چیست
۲۴
درین در بنده با او چون کند زیست
۲۵
اجازت داد خسرو کاو در آید
۲۶
به رنگ خاک بوسانش درآید
۲۷
زمین بوسید و خسرو را دعا کرد
۲۸
پس آنگه رو به عرض مدعا کرد
۲۹
به سوی تخت شه شد نامه بر کف
۳۰
به تشریف قبول آمد مشرف
۳۱
چو خسرو دید سوی نامهٔ روم
۳۲
در آن مکتوم بود این شرح مرقوم
۳۳
که دارد شاه شمعی در شبستان
۳۴
عذارش در نقاب غنچه پنهان
۳۵
کند از وصل او خوشحال ما را
۳۶
دهد پروانهٔ اقبال ما را
۳۷
کند زودش به سوی ما روانه
۳۸
نسازد در فرستادن بهانه
۳۹
اگر بر عکس این کاری کشد پیش
۴۰
بسا کید چو شمعش گریه برخویش
۴۱
چو شاه آگه شد از مضمون نامه
۴۲
به خود پیچید همچون نال خامه
۴۳
که قیصر را چه حد این تمناست
۴۴
ازو این آرزو بسیار بیجاست
۴۵
سزد گر جغد را نبود تمنا
۴۶
که چون بازش بود دست شهان جا
۴۷
کجا با بوم گردد جفت تاووس
۴۸
نداند اینقدر افسوس افسوس
۴۹
گرفتم اینکه من بسیار پستم
۵۰
نه آخر پادشاه مصر هستم
۵۱
سخن کوته رسول قیصر روم
۵۲
چو حرف ناامیدی کرد معلوم
۵۳
زمین بوسید و رفت از منزل شاه
۵۴
به عزم شهر خویش افتاد در راه
۵۵
به سوی بارگاه قیصر آمد
۵۶
به آیینی که میباید درآمد
۵۷
چو قیصر کرد حرف مصریان گوش
۵۸
چو نیل مصر زد خون در دلش جوش
۵۹
به کین مصریان زد خیمه بیرون
۶۰
پر از میخ و ستون شد روی هامون
۶۱
سپاهی همره او از عدد بیش
۶۲
شمارش از حساب نیک و بد بیش
۶۳
سراسر آهنین دل همچو پیکان
۶۴
به خونریزی چو نیزه تیزدندان
۶۵
به خون چون تیغ خود را گرم کرده
۶۶
بسان گرز سرها نرم کرده
۶۷
چو نیزه خود آهن مانده بر سر
۶۸
چو ششپر جوشن پولاد در بر
۶۹
ازین معنی چو شد خسرو خبردار
۷۰
چو شمعش کرد سوزی در جگر کار
۷۱
فتادش در رگ جان پیچ و تابی
۷۲
وز آتش گشت پیدا اضطرابی
۷۳
که آیا فتح از پیش که باشد
۷۴
نمک ایام بر ریش که پاشد
۷۵
چو رایت از دو جانب بر فرازند
۷۶
سران از هر دو جانب سرفرازند
۷۷
گروهی چون سنان نیزه خویش
۷۸
ز اهل صف قدمها مانده در پیش
۷۹
پی پشتش صفی را ناوک آسا
۸۰
نهاده برعقب از جای خود پا
۸۱
کرا گردون زند از تخت بر خاک
۸۲
کرا دوران رساند سر برافلاک
۸۳
چو خسرو را پریشان دید منظور
۸۴
بگفت ای چشم بد از دولتت دور
۸۵
اگر رخصت دهی با لشکر مصر
۸۶
زنم خرگه برون از کشور مصر
۸۷
چنان جنگی کنم با قیصر روم
۸۸
که گردد او ز تاج و تخت محروم
۸۹
چنان تخمی به خاک روم کارم
۹۰
که گرد از خرمن قیصر برآرم
۹۱
دم صبحی که خیل روم سر کرد
۹۲
سپاه زنگ را زیر و زبر کرد
۹۳
نفیر سرکشان در عالم افتاد
۹۴
برآمد از نهاد کوس فریاد
۹۵
سپاه از هر دو سو شد حمله آور
۹۶
پی خونریز برهم ریخت لشکر
۹۷
خدنگ از ترکش ترکان خون دوست
۹۸
برون آمد بسان مار از پوست
۹۹
ز هر شمشیر جویی آشکاره
۱۰۰
به جای سبزه زهرش در کناره
۱۰۱
کمان تخش از هر سوی میدان
۱۰۲
لب زه میگرفت از کین به دندان
۱۰۳
ز بیداد تفنگ خصم بد کیش
۱۰۴
یلان را مانده در دل سد گره بیش
۱۰۵
سپرها برفراز خود زره کار
۱۰۶
به روی گنج گفتی حلقه زد مار
۱۰۷
تبرزین ریخت چندان خون لشکر
۱۰۸
که پیش انداخت از شرمندگی سر
۱۰۹
یلان را نرم گشت از گرز گردن
۱۱۰
نهاده سر به سینه همچو کسکن
۱۱۱
سپر را بخیهها از هم گشاده
۱۱۲
گریبان وار بر گردون فتاده
۱۱۳
به نیزه کلهٔ درنده شیران
۱۱۴
به جای گرز بردوش دلیران
۱۱۵
ز پیکان کمان داران لشکر
۱۱۶
شده چون خود آهن کاسهٔ سر
۱۱۷
ز بس پیکان که بر دل کرده منزل
۱۱۸
شده چون کورهٔ پیکان گران دل
۱۱۹
کمند سرکشان از هر کناره
۱۲۰
به گردنها چو شهرگ آشکاره
۱۲۱
محیطی شد ز خون دشت ستیزه
۱۲۲
در او شد مار آبی چوب نیزه
۱۲۳
پناه خیل گردان قوی تن
۱۲۴
سپر مانند بر سر خود آهن
۱۲۵
به روی خون سرگردان سرکش
۱۲۶
چو دیگی سرنگون برروی آتش
۱۲۷
ز قسطاس ستوران زال عالم
۱۲۸
ز هم گیسو گشاده بهر ماتم
۱۲۹
علم در مرگ سرداران عزادار
۱۳۰
به گردن شقهاش گردیده دستار
۱۳۱
به فوت گردن افرازان سرکش
۱۳۲
تفنگ از غصه برخود میزد آتش
۱۳۳
به ماتم کوس طرح شیون انداخت
۱۳۴
سنان شال سیه در گردن انداخت
۱۳۵
چنین تا شامگاهی جنگ کردند
۱۳۶
ز خون گاوه زمین را رنگ کردند
۱۳۷
چو عالم پر سپاه زنگ گردید
۱۳۸
جهان برخیل رومی تنگ گردید
۱۳۹
نگه میکرد از هر گوشه منظور
۱۴۰
نظر بر قیصرش افتاد از دور
۱۴۱
شدش دست از عنان رخش کوتاه
۱۴۲
بر او بست از طریق کین سر راه
۱۴۳
چو قیصر دید دشمن در برابر
۱۴۴
بر اوشد از سر کین حمله آور
۱۴۵
علم چون کرد دست و تیغ خونبار
۱۴۶
که سازد از طریق کینهاش کار
۱۴۷
چنان شهزادهاش زد بر کمر تیغ
۱۴۸
که بگذشتش ز پهلوی دگر تیغ
۱۴۹
ز راه کین بلارک را علم کرد
۱۵۰
علم را با علمدارش قلم کرد
۱۵۱
چو قیصر کشته گشت و شد علم پست
۱۵۲
سپه را شد عنان کینه از دست
۱۵۳
به صحرای هزیمت پا نهادند
۱۵۴
گریزان روی در صحرا نهادند
۱۵۵
ز پی میرفت و میزد تیغ منظور
۱۵۶
چنین تا شد جهان بر لشکری دور
۱۵۷
چو بر رخش فلک بر بست دوران
۱۵۸
سر رومی در این فرسوده میدان
۱۵۹
ز پیشان با سپاهی بازکردند
۱۶۰
به بزم عیش و عشرت ساز کردند
۱۶۱
بلی اینست قانون زمانه
۱۶۲
نه امروز است در دور این ترانه
۱۶۳
یکی ماتم گزیند دیگری سور
۱۶۴
یکی را تخت منزل دیگری گور
۱۶۵
یکی را بهر ماتم کاه پاشند
۱۶۶
یکی را زر به مسندگاه پاشند
۱۶۷
یکی را خود زر بر کوهه زین
۱۶۸
چو طفلان کرده جا بر اسب چوبین
۱۶۹
یکی بر اسب جولانی نشسته
۱۷۰
به زین زر رکاب سیم بسته
۱۷۱
یکی بر فرق تاج زر نهاده
۱۷۲
یکی خشت لحد برسرنهاده
۱۷۳
یکی را زیر تخت خاک مسکن
۱۷۴
یکی را روی تخت زر نشیمن
۱۷۵
ندارد اعتباری کار عالم
۱۷۶
منه زنهار بر دل بار عالم
۱۷۷
اگر شادی مکن خوشحال خود را
۱۷۸
مدار از دور فارغبال خود را
۱۷۹
که خیل مرگ در دنبال داری
۱۸۰
خطرها در پی اقبال داری
۱۸۱
وگر درویش بیشامی در این راه
۱۸۲
چرا از غم کشی آه سحرگاه
۱۸۳
تصور کن که عالم کشور تست
۱۸۴
تویی شاه و جهان فرمانبر تست
۱۸۵
قبای آب و رنگ تست افلاک
۱۸۶
پر از زر مخزن تو خانهٔ خاک
۱۸۷
کلاه زر به تارک آفتابت
۱۸۸
برین لاجوردی در رکابت
۱۸۹
ترا در سیر یکرا نیست هر پا
۱۹۰
به کوی شادمانی راه پیما
۱۹۱
ترا سلطانی از مه تا به ماهیست
۱۹۲
کهن ویرانهات ایوان شاهیست
۱۹۳
ز روزنهاش خورشید جهانتاب
۱۹۴
فکنده هر طرف خشت زر ناب
۱۹۵
بر ایوان داشتی پر تاجداری
۱۹۶
به فرمان تو هر یک شد به کاری
۱۹۷
سپاهت رفته تا کشور گشایند
۱۹۸
به ملکت کشور دیگر فزایند
۱۹۹
ترا بر تخت شاهی خواب برده
۲۰۰
سراسر رخت هوشت آب برده
۲۰۱
به عین خواب میبینی که دوران
۲۰۲
بدینسان ساختت محتاج یک نان
۲۰۳
چو شد القصه از بیمهری بخت
۲۰۴
جدا سلطان روم از تاج و از تخت
۲۰۵
رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح
۲۰۶
که چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح
۲۰۷
چو قاصد نامه پیش خسرو آورد
۲۰۸
به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد
۲۰۹
منادی کرد تا آزاد و بنده
۲۱۰
ز اهل ثروت و ارباب ژنده
۲۱۱
به استقبال پا بیرون نهادند
۲۱۲
قدم در عرصه هامون نهادند
۲۱۳
ز شهر مصر خسرو هم برون رفت
۲۱۴
به استقبال یک منزل فزون رفت
۲۱۵
به خسرو چون نظر افکند منظور
۲۱۶
قدم کرد از رکاب بارگی دور
۲۱۷
به پایش سایه وار افکند خود را
۲۱۸
غبار راه اسبش ساخت خود را
۲۱۹
ز توسن گشت خسرو هم پیاده
۲۲۰
چو او را دید رو بر ره نهاده
۲۲۱
کشید از غایت مهرش در آغوش
۲۲۲
نهادش خلعت اقبال بر دوش
۲۲۳
بسی لعل و گهر بر وی فشانید
۲۲۴
میان گوهر و لعلش نشانید
۲۲۵
چو از هر گفتگویی باز رستند
۲۲۶
به مرکبهای تازی بر نشستند
۲۲۷
به سوی بارگه راندند توسن
۲۲۸
دلی وارسته از اندوه دشمن
۲۲۹
دلا اندوه دشمن گر نخواهی
۲۳۰
ز درویشی طلب کن پادشاهی
۲۳۱
چه خوش گفتند ارباب فصاحت
۲۳۲
خوشا درویشی و کنج قناعت