عروس خیال از حجلهٔ اندیشه برون آوردن و او را در نظر ناظران جلوه دادن در تعریف بزمگاه سرور و صفت دامادی منظور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عروس نظم را جویای این بکر
۲
چنین شد خواستگار از حجلهٔ فکر
۳
که چون خسرو از آن دشت فرحبخش
۴
به عزم شهر راند از جای خود رخش
۵
شبی دستور را سوی حرم خواند
۶
به آن جایی که دستور است بنشاند
۷
پس آنگه گفت او را کای خردکیش
۸
به دانایی ز هر صاحب خرد پیش
۹
بر آنم تا نهال نوبر خویش
۱۰
گل نورستهٔ جان پرور خویش
۱۱
سهی سرو ریاض کامکاری
۱۲
گل بستان فروز نامداری
۱۳
فروزان شمع بزم آرای عصمت
۱۴
در یکدانهٔ دریای عصمت
۱۵
ببندم عقد با شهزاده منظور
۱۶
چه میگویی در این اندیشه دستور
۱۷
وزیر از گنج عصمت شد گهر سنج
۱۸
زبان را کرد مفتاح در گنج
۱۹
کهای رایت خرد را درةالتاج
۲۰
به عقلت رأی دور اندیش محتاج
۲۱
نکو اندیشهای فرخنده راییست
۲۲
عجب تدبیر و رای دلگشاییست
۲۳
از او بهتر نمییابم در این کار
۲۴
اگر واقع شودخوبست بسیار
۲۵
اشارت کرد شه تا رفت دستور
۲۶
بیان فرمود حرف او به منظور
۲۷
جوابش داد منظور خردمند
۲۸
که ای بگسسته دانش از تو پیوند
۲۹
منم شه را کم از خدام درگاه
۳۰
چه حد بنده و دامادی شاه
۳۱
قبولم گر کند شه در غلامی
۳۲
زنم در دهر کوس نیکنامی
۳۳
بگو باشد که صاحب اختیاری
۳۴
چه گویم اختیار بنده داری
۳۵
زند اقبال من بر چرخ خرگاه
۳۶
شوم گر قابل دامادی شاه
۳۷
به نزد پادشه جا کرد دستور
۳۸
بگفت آنها که با او گفت منظور
۳۹
از آن گفتار خسرو شاد گردید
۴۰
دلش از بند غم آزاد گردید
۴۱
قضا را بود فصل نوبهاران
۴۲
ز ابر نوبهاری ژاله باران
۴۳
نسیم صبحدم در مشکباری
۴۴
معطر جان ز باد نوبهاری
۴۵
هزاران مرغ هر سو نغمه پرداز
۴۶
جهان پر صیت مرغان خوش آواز
۴۷
به سوسن از هوا شبنم فتاده
۴۸
شده هر برگ تیغی آب داده
۴۹
عروس گل نقاب از رخ گشوده
۵۰
رخ از زنگار گون برقع نموده
۵۱
صبا بر غنچه کسوت پاره کرده
۵۲
برون افتاده راز گل ز پرده
۵۳
بنفشه هر نفس در مشک ریزی
۵۴
صبا هر جا شده در مشک بیزی
۵۵
تو گفتی زال شاخ مشک بید است
۵۶
که او در کودکی مویش سفید است
۵۷
عیان چون پای مرغابی ز هر سوی
۵۸
نهال سرخ بیدی بر لب جوی
۵۹
ز باران بهاری سبزه خرم
۶۰
دماغ غنچه و گلتر ز شبنم
۶۱
بنفشه زان در آب انداخت قلاب
۶۲
که ماهیبد ز عکس بید در آب
۶۳
به تارک نارون را زان سپر بود
۶۴
که از سنگ تگرگش بیم سر بود
۶۵
به سوی ارغوان چون دیده بگشاد
۶۶
شکوفه بر زمین از خنده افتاد
۶۷
بلی بیخنده آن کس چون نشیند
۶۸
که بر هندوی گلگون جامه بیند
۶۹
ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار
۷۰
عیان قوس قزح را سد نمودار
۷۱
دهد تا آب تیغ کوهساران
۷۲
نمد آورد میغ نوبهاران
۷۳
دمیده سبزه هر سو از دل سنگ
۷۴
نهان گردیده تیغ کوه در زنگ
۷۵
درخت گل ز فیض باد نوروز
۷۶
به رنگ سبزه خرگاهیست گلدوز
۷۷
نهال بید شد در پوستین گم
۷۸
درخت یاسمین پوشید قاقم
۷۹
به عزم جشن زد شاه جوانبخت
۸۰
به روی سبزه چون گل زر نشان تخت
۸۱
سرافرازان لشکر سرکشیدند
۸۲
به پای تخت خاصان آرمیدند
۸۳
به پیش تخت خود منظور را خواند
۸۴
به پهلوی خودش بر تخت بنشاند
۸۵
چو جا بر جای خود خلق آرمیدند
۸۶
به مجلس خادمان خوانهاکشیدند
۸۷
نه خوانی بوستان دلگشایی
۸۸
به غایت دلنشین بستان سرایی
۸۹
دراو هر گرد خوانی آسمانی
۹۰
بر او اطباق سیمین کهکشانی
۹۱
سماطش گسترانیده سحابی
۹۲
براو هر نان گرمی آفتابی
۹۳
درخت صحن او فردوس کردار
۹۴
ز الوان میوهها گردیده پربار
۹۵
چو خوانسالار بیرون برد خوان را
۹۶
ز می شد سرگران رطل گران را
۹۷
خضر گردید مینای میناب
۹۸
ز جوی زندگانی گشته پر آب
۹۹
حریفان سرخوش از جام پیایی
۱۰۰
سر ساغر گران گردیده از می
۱۰۱
صراحی لب نهاده بر لب جام
۱۰۲
گرفته جام از لعل لبش کام
۱۰۳
ز میناها فروغ آب انگور
۱۰۴
چنان کز نخل موسا آتش طور
۱۰۵
کشیده آتش از مینا زبانه
۱۰۶
فکنده جام را آتش به خانه
۱۰۷
رخ ساقی ز می گردیده گلرنگ
۱۰۸
چو بلبل کرده مطرب ناله آهنگ
۱۰۹
ز هر سو مطربی در نغمه سازی
۱۱۰
به زلف چنگ کردی دست یازی
۱۱۱
هوای لعل مطرب در سر نی
۱۱۲
شده دمساز فریاد پیاپی
۱۱۳
ز دف در بزمگاه افتاده آواز
۱۱۴
ز دست مطربان مجلس فغان ساز
۱۱۵
نواسازان نوا کردند آهنگ
۱۱۶
سخن در پرده قانون گفت با چنگ
۱۱۷
فتاد از مطربان خوش ترانه
۱۱۸
به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه
۱۱۹
اشارت کرد شاه هفت کشور
۱۲۰
که تا بستند عقد آن دو گوهر
۱۲۱
عروس خور چو شد زین حجله بیرون
۱۲۲
به گوهر داد زیب حجله گردون
۱۲۳
به سوی حجله شد منظور خوشحال
۱۲۴
به مقصودش عروس جاه و اقبال
۱۲۵
در آمد در بهشت بیقصوری
۱۲۶
در او از هر طرف در جلوه حوری
۱۲۷
نظر چون کرد دید از دور تختی
۱۲۸
به روی تخت حور نیک بختی
۱۲۹
ز باغ دلبری قدش نهالی
۱۳۰
رخش از گلشن جنت مثالی
۱۳۱
به اوج دلبری ماهی نشسته
۱۳۲
به دور مه ز گوهر هاله بسته
۱۳۳
از او خوبی گرفته غایت اوج
۱۳۴
محیط حسن را ابروی او موج
۱۳۵
سپاه غمزهٔ او تاجداران
۱۳۶
صف مژگان او خنجر گذاران
۱۳۷
دو چشم او دو هندوی سیه دل
۱۳۸
گرفته گوشهٔ میخانه منزل
۱۳۹
لب لعلش حیات جاودانی
۱۴۰
به وصلش تشنه آب زندگانی
۱۴۱
به تنگی ز آن دهان ذره مقدار
۱۴۲
نفس راه گذر میدید دشوار
۱۴۳
به خوان حسن بهر قوت جانها
۱۴۴
ز دندان و لب او شیر و خرما
۱۴۵
چو گستردی بساط عشوه سازی
۱۴۶
به رخ از مهر و مه میبرد بازی
۱۴۷
به روی تخت جا در پهلویش ساخت
۱۴۸
چو طوقش دستها در گردن انداخت
۱۴۹
چو خلوتخانه خالی شد ز اغیار
۱۵۰
نیاز و ناز را شد گرم بازار
۱۵۱
گهی این دست آنرا بوسه دادی
۱۵۲
گهی آن سر به پای این نهادی
۱۵۳
دمی این نار او چیدی به دستان
۱۵۴
دمی آن سیب این کندی به دندان
۱۵۵
به سوی باغ شد منظور مایل
۱۵۶
شکفت از شوق باغش غنچه سان دل
۱۵۷
خدنگش کرد صید اندازی آهنگ
۱۵۸
ز خون صید پیکان گشت گلرنگ
۱۵۹
به سوی گنج دزدی راه پیمود
۱۶۰
به سوزن قفل را از گنج بگشود
۱۶۱
به گردابی درون شد ماهی سیم
۱۶۲
الف پیوسته شد با حلقهٔ میم
۱۶۳
چکید از شاخ مرجان لؤلؤ تر
۱۶۴
لبالب گشت درج از لعل و گوهر
۱۶۵
هوا داری ز بزمی دور گردید
۱۶۶
سرشک از دیدهٔ نمناک بارید
۱۶۷
نخستین گشت گلگون عرق بار
۱۶۸
ز میدان چون برون شد رفت از کار
۱۶۹
سحر چون گشت منظور نکو نام
۱۷۰
ز خلوتخانه آمد سوی حمام
۱۷۱
طلب فرمود ناظر را سوی خویش
۱۷۲
به دمسازی نشاندش پهلوی خویش
۱۷۳
ز هر جاکرد با ناظر حکایت
۱۷۴
به جا آورد لطف بینهایت
۱۷۵
غرض این داشت آن سروگل اندام
۱۷۶
گهی از خانه گر بیرون زدی گام
۱۷۷
که با ناظر درآید از در لطف
۱۷۸
نظر بر وی گشاید از سر لطف
۱۷۹
هزاران جان فدای دلربائی
۱۸۰
که تا بخشد نوای بینوایی
۱۸۱
طریق دوستاری آورد پیش
۱۸۲
کند قطع نظر از شادی خویش