وحشی · ناظر و منظور

نشستن شاهزاده بر تخت شهریاری و بلند آوازه گشتن در خطبهٔ کامکاری و در اختصار قصه کوشیدن و لباس تمامی بر شاهد فسانه پوشیدن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین از یاری کلک جوانبخت
۲
نشیند شاه بیت فکر بر تخت
۳
که مدتها بهم منظور و ناظر
۴
طریق مهر می‌کردند ظاهر
۵
نه بی‌هم صبر و نی آرامشان بود
۶
همین دمسازی هم کارشان بود
۷
حریف هم به بزم میگساری
۸
رفیق هم به کوی دوستداری
۹
ز رنگ آمیزی باد خزانی
۱۰
چو شد برگ درختان زعفرانی
۱۱
به گلشن لشکر بهمن گذر کرد
۱۲
درخت سبز کار زال زر کرد
۱۳
برای خندهٔ برق درخشان
۱۴
خزان پر زعفران می‌کرد پستان
۱۵
عیان گردید یخ بر جای نسرین
۱۶
فکنده بر لب جو خشت سیمین
۱۷
ز سرما آب را حال تباهی
۱۸
ز یخ خود را کشیده در پناهی
۱۹
سحاب از تاب سرمای زمستان
۲۰
به یکدیگر زدی از ژاله دندان
۲۱
ز ابروی نمد بر دوش افلاک
۲۲
ز سرما خشک گشته پنجهٔ تاک
۲۳
به رفتن آب از آن کم داشت آهنگ
۲۴
که یخ در راه او زد شیشه بر سنگ
۲۵
شکست از سنگ ژاله جام لاله
۲۶
به خاک افتاد نرگس را پیاله
۲۷
شده غارتگر دی سوی سبزه
۲۸
به گلشن خسته رنگ از روی سبزه
۲۹
ز تاب تب خزانی شد رخ شاه
۳۰
به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه
۳۱
به دل کردش بدانسان آتشی کار
۳۲
که می‌کاهید هر دم شمع کردار
۳۳
بزرگان را به سوی خویشتن خواند
۳۴
به صف در صد گاه خویش بنشاند
۳۵
به بالینش نشسته شاهزاده
۳۶
ز غم سر بر سر زانو نهاده
۳۷
به سوی دیگرش ناظر نشسته
۳۸
ز دلتنگی لب از گفتار بسته
۳۹
به روی شه نشان مرگ و ظاهر
۴۰
بزرگان درغمش آشفته خاطر
۴۱
به سوی اهل مجلس شاه چون دید
۴۲
سرشک حسرتش در دیده گردید
۴۳
اشارت کرد تا دستور برخاست
۴۴
به گوهر تخت عالی را بیاراست
۴۵
پس آنگه گفت تا شهزاده چین
۴۶
برآید بر فراز تخت زرین
۴۷
به سوی مصریان رو کرد آنگاه
۴۸
که تا امروز بودم بر شما شاه
۴۹
شه اکنون اوست خدمتکار باشید
۵۰
به خدمتکاریش درکار باشید
۵۱
چو بر تخت زر خویشش نشانید
۵۲
به دست خود بر او گوهر فشانید
۵۳
بزرگانش مبارکباد گفتند
۵۴
غبار راه او از چهره رفتند
۵۵
بلی اینست قانون زمانه
۵۶
به عالم هست اکنون این ترانه
۵۷
نبندد تاکسی از تختگه رخت
۵۸
نیاید دیگری بر پایه بخت
۵۹
دو سر هرگز نگنجد در کلاهی
۶۰
دو شه را جا نباشد تختگاهی
۶۱
چو روزی چند شد شه رخت بربست
۶۲
به جای تخت بر تابوت بنشست
۶۳
بزرگانش الف بر سر کشیدند
۶۴
سمند سرکشش را دم بریدند
۶۵
الف قدان بسی با لعل چون نوش
۶۶
چو شمعی پیش تابوتش سیه پوش
۶۷
ز یکسو جامه کرده چاک منظور
۶۸
فتاده از خروشش در جهان شور
۶۹
ز سوی دیگرش ناظر فغان ساز
۷۰
به عالم ناله‌اش افکنده آواز
۷۱
به سوی خاک بردندش به اعزاز
۷۲
خروشان آمدند از تربتش باز
۷۳
همه در بر پلاس غم گرفتند
۷۴
به فوتش هفته‌ای ماتم گرفتند
۷۵
بزرگان را به بهشتم روز دستور
۷۶
تمامی برد با خود سوی منظور
۷۷
که تا آورد بیرونشان ز ماتم
۷۸
به بزم عیش بنشستند با هم
۷۹
جهان را شیوه آری اینچنین است
۸۰
نشاط و محنتش با هم قرین است
۸۱
اگر غم شد، نماند نیز شادی
۸۲
بود در ره مراد و نامرادی
۸۳
اگر درویش بد حال است اگر شاه
۸۴
گذر خواهد نمودن زین گذرگاه
۸۵
دم مردن بچندان لشکر خویش
۸۶
به مخزنهای لعل و گوهر خویش
۸۷
میسر کی شدش تا زان تمامی
۸۸
خرد یک لحظه از عمر گرامی
۸۹
چنین عمری که کس نفروخت یکدم
۹۰
ز دورانش به گنج هر دو عالم
۹۱
ببین تا چون فنا کردیمش آخر
۹۲
خلل در کار آوردیمش آخر
۹۳
چو آن کودک که او بی‌رنج عالم
۹۴
به دست آورد کلید گنج عالم
۹۵
کند هر لحظه دامانی پر از در
۹۶
وز آن هر گوشه سوراخی کند پر
۹۷
از این درها که ما در خاک داریم
۹۸
بسا فریاد کز حسرت بر آریم
۹۹
چو شد القصه شاه مصر منظور
۱۰۰
به عالم عدل و دادش گشت مشهور
۱۰۱
به ناظر داد آیین وزارت
۱۰۲
چواز دورش به شاهی شد بشارت
۱۰۳
در گنجینهٔ احسان گشادند
۱۰۴
به عالم داد عدل و داد دادند
۱۰۵
یکی بودند تا از جان اثر بود
۱۰۶
بهمشان میل هردم بیشتر بود
۱۰۷
ز یاران بی‌وفایی بد جفاییست
۱۰۸
خوشا یاران که ایشان را جفا نیست
۱۰۹
فغان از بی‌وفایان زمانه
۱۱۰
به افسون جفا کاری فسانه
۱۱۱
مجو وحشی وفا از مردم دهر
۱۱۲
که کار شهد ناید هرگز از زهر
۱۱۳
از این عقرب نهادان وای و سد وای
۱۱۴
که بر دل جای زخمی ماند سد جای
۱۱۵
چنین یاران که اندر روزگارند
۱۱۶
بسی آزارها در پرده دارند
۱۱۷
بسی عریان تنان را جای بیم است
۱۱۸
از آن عقرب که در زیر گلیم است
۱۱۹
نه یی نقش گلیم آخر چنین چند
۱۲۰
توانی بود در یک جای پیوند
۱۲۱
به کس عنقا صفت منمای دیدار
۱۲۲
ز مردم رو نهان کن کیمیا وار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.