در راز و نیاز با خداوند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خداوندا نه لوح و نه قلم بود
۲
حروف آفرینش بی رقم بود
۳
ارادت شد به حکمت تیز خامه
۴
به نام عقل نامی کرد نامه
۵
ز حرف عقل کل تا نقطهٔ خاک
۶
به یک جنبش نوشت آن کلک چالاک
۷
ورش خواهی همان نابود و ناباب
۸
شود نابودتر از نقش بر آب
۹
اگر نه رحمتت کردی قلم تیز
۱۰
که دیدی اینهمه نقش دلاویز
۱۱
نقوش کارگاه کن فکانی
۱۲
به طی غیب بودی جاودانی
۱۳
که دانستی که چندین نقش پر پیچ
۱۴
کسی داند نمود از هیچ بر هیچ
۱۵
زهی رحمت که کردی تیز دستی
۱۶
زدی بر نیستی نیرنگ هستی
۱۷
هر آن صورت که فرمودیش نیرنگ
۱۸
زدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ
۱۹
ز هر پرده که از ته کردیش باز
۲۰
نهفتی سد هزاران چهرهٔ راز
۲۱
کشیدی پردههایی بر چه و چون
۲۲
که از پرده نیفتد راز بیرون
۲۳
ز هر پرده که بستی یا گشادی
۲۴
دو سد راز درون بیرون نهادی
۲۵
اگر بیرون پرده ور درون است
۲۶
بتو از تو خرد را رهنمون است
۲۷
شناسا گر نمیکردی خرد را
۲۸
که از هم فرق کردی نیک و بد را
۲۹
یکی بودی بد و نیک زمانه
۳۰
تفاوت پاکشیدی از میانه
۳۱
همای و بوم بودندی بهم جفت
۳۲
به یک بیضه درون همخواب و همخفت
۳۳
نه با اقبال آن را کار بودی
۳۴
نه این را طعنهٔ ادبار بودی
۳۵
ز تو اندوخته عقل این محک را
۳۶
که میسنجد عیار یک به یک را
۳۷
ز چندین زادهٔ قدرت که داری
۳۸
کفی برداشتی از خاک خواری
۳۹
به دان عزت سرشتی آن کف خاک
۴۰
که زیب شرفه شد بر بام افلاک
۴۱
طراز پیکری بستی بر آن گل
۴۲
که آمد عاشق او جان به سد دل
۴۳
به ده جا خادمانش داشتی باز
۴۴
که گفتی خاک و چندین قدر اعزاز
۴۵
به خاک این قدر دادن رمز کاریست
۴۶
که عزت پیش ما در خاکساریست
۴۷
چه شد گو خاک باش از جمله در پس
۴۸
منش برداشتم، این عزتش بس
۴۹
بر آن خادمان کش داشتی پیش
۵۰
دوانیدی به خدمت سد حشر بیش
۵۱
همه فرمان برانی کارفرمای
۵۲
همه در راه خدمت پای برجای
۵۳
از آن ده خادم ده جا ستاده
۵۴
مهیا هر چه فرماید اراده
۵۵
چه ده خادم که ده مخدوم عالم
۵۶
مبادا از سر ما سایه شان کم
۵۷
نشاندی پنج از آنها بر در بار
۵۸
ز احوال همه عالم خبردار
۵۹
گذر داران جسم و عالم جسم
۶۰
بر ایشان راه صورتها ز هر قسم
۶۱
ز خاصان پنج با او گاه و بیگاه
۶۲
ندیده هیچگه بیرون درگاه
۶۳
شده هر یک به شغل خاص مأمور
۶۴
به یک جا جمع لیک از یکدیگر دور
۶۵
همه ثابت قدم در راز داری
۶۶
همه با یکدیگر درسازگاری
۶۷
یکی آیینه ایشان را سپردی
۶۸
که خود دانی که زنگش چون ستردی
۶۹
ز بیرون هر چه برقع برگشاده
۷۰
در آن آیینه عکسش اوفتاده
۷۱
چنین آیینهای آنرا که پیش است
۷۲
اگر خود بین شود برجای خویش است
۷۳
دماغش را به مغز آراستی پوست
۷۴
دلی دادیش کاین خلوتگه دوست
۷۵
ز دل راهی گشادی در دماغش
۷۶
فکندی آتش دل در چراغش
۷۷
چراغش را خرد پروانه کردی
۷۸
ز رشکش عالمی دیوانه کردی
۷۹
اگر عقل است اگر طبع است اگر هوش
۸۰
لوای خدمتش دارند بر دوش
۸۱
به خدمت عقل و نفس و چرخ و اختر
۸۲
همه پیشش ستاده دست در بر
۸۳
چه لطف استاله اله با کفی خاک
۸۴
که بربستی سر چرخش به فتراک
۸۵
اگر جسمانید ار جان پا کند
۸۶
همه در خدمت این مشت خاکند
۸۷
همه از بهر ما هر یک به کاری
۸۸
دریغا نیست چشم اعتباری
۸۹
ز ما گر آشکارا ور نهان است
۹۰
ز لطف و رحمتت شرح و بیان است
۹۱
بکردیم از تمام هستی خویش
۹۲
نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش
۹۳
اگر لطف تو دامن برفشاند
۹۴
ز ما جز نیستی چیزی نماند
۹۵
بود بیرحمتت اجزای مردم
۹۶
صفتهای بد اندر نیستی گم
۹۷
ره هستی سراپا گر نپویند
۹۸
عدم یابند ما را گر بجویند
۹۹
عدم بلک از عدم هم لختی آنسوی
۱۰۰
بدیهای نهفته در عدم روی
۱۰۱
ز ما ناید به جز بد نیک دانیم
۱۰۲
تو ما را نیک کن تا نیک مانیم
۱۰۳
کسی کو گریه برخود کن شب و روز
۱۰۴
که بگذاری بدو آتش بدآموز
۱۰۵
ولی آن گریه را سودی نباشد
۱۰۶
که از تو در جگر دودی نباشد
۱۰۷
شراری باید از تو در میانه
۱۰۸
که دوزخ سوخت بتوان زان زبانه
۱۰۹
بدیها در خودی خس پوش داریم
۱۱۰
بده برقی که دود از خود برآریم
۱۱۱
درخشی شمع راه ماکن از خود
۱۱۲
تو خود ما را شو و مارا کن از خود
۱۱۳
کسی کو را ز خود کردی خوشش حال
۱۱۴
برو گو بر فلک زن کوی اقبال
۱۱۵
خوشا حال دل آن کس در این کوی
۱۱۶
که چوگان تو میگرداندش گوی
۱۱۷
فلک گوی سر میدان آنست
۱۱۸
که گویش در خم آن صولجانست
۱۱۹
به چوگان هوا داریم گویی
۱۲۰
هوس گرداندش هر دم به سویی
۱۲۱
بکش از دست چوگان هوا را
۱۲۲
شکن بر سر هوا جنبان ما را
۱۲۳
ببر از ما هوا را دست بسته
۱۲۴
که ما را سخت دارد سر شکسته
۱۲۵
هواهایی که آن ما را بتانند
۱۲۶
بهشت جسم و دوزخ تاب جانند
۱۲۷
دل چون کعبه را بتخانه مپسند
۱۲۸
حریم تست با بیگانه مپسند
۱۲۹
کنشتی پر صنم شد دل سد افسوس
۱۳۰
در و بامش پر از زنار و ناقوس
۱۳۱
هوایت شد هوس زنار ما را
۱۳۲
ازین زنار و بت باز آر مارا
۱۳۳
بت و زنار این کیشیست باطل
۱۳۴
بت ما بشکن و زنار بگسل
۱۳۵
زبان مزدور ذکر تست، زشت است
۱۳۶
که خدمتکار ناقوس کنشت است
۱۳۷
فکن سنگی به ناقوسش که تن زن
۱۳۸
وگر بد جنبد او را بر دهن زن
۱۳۹
به تاراج کنشت ما برون تاز
۱۴۰
صلیب هستی ما سر نگون ساز
۱۴۱
نه در بگذار و نه دیوار این دیر
۱۴۲
بسوزان هر چه پیش آید در و غیر
۱۴۳
ز ما درکش لباس بت پرستی
۱۴۴
هم این را سوز و هم زنار هستی
۱۴۵
اشارت کن که انگشت ارادات
۱۴۶
برآریم از پی عرض شهادت
۱۴۷
به ما تعلیم نفی «ماسوا» کن
۱۴۸
شهادت ورد سرتا پای ماکن
۱۴۹
شهادت غیر نفی «ماسوا» چیست
۱۵۰
ز بعد لای نفی الا خدا چیست
۱۵۱
به این خلوت کسی کو محرمی یافت
۱۵۲
به تلقین رسول هاشمی یافت