وحشی · فرهاد و شیرین

در ستایش حضرت پیغمبر«ص»

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حکیم عقل کز یونان زمین است
۲
اگر چه بر همه بالانشین است
۳
به هر جا شرع بر مسند نشیند
۴
کسش جز در برون در نبیند
۵
بلی شرع است ایوان الاهی
۶
نبوت اندر او اورنگ شاهی
۷
بساطی کش نبوت مجلس آراست
۸
کجا هر بوالفضولی را در او جاست
۹
خرد هر چند پوید گاه و بیگاه
۱۰
نیابد جای جز بیرون درگاه
۱۱
بکوشد تا کند بیرون در جای
۱۲
چو نزدیک در آید گم کند پای
۱۳
چه شد گو باش گامی تا در کام
۱۴
چو پا نبود چه یک فرسخ چه یک گام
۱۵
بسا کوری که آید تا در بار
۱۶
چو چشمش نیست سر کوبد به دیوار
۱۷
مگر هم از درون بانگی برآید
۱۸
که چشمی لطف کردیمش، درآید
۱۹
در این ایوان که با طغرای جاوید
۲۰
برون آرند حکم بیم و امید
۲۱
نبوت مسند آرایان تقدیر
۲۲
وز او اقلیم جان کردند تسخیر
۲۳
به عالی خطبهٔ «الملک لله»
۲۴
ز ماهی صیتشان بررفت تا ماه
۲۵
جهان را در صلای کار جمهور
۲۶
به لطف و قهر تو کردند منشور
۲۷
نه شاهانی که تخت و تاج خواهند
۲۸
ازین ده‌های ویران باج خواهند
۲۹
از آن شاهان که کشور گیر جانند
۳۰
ولایت بخش ملک جاودانند
۳۱
عطاهاشان به هر بی‌برگ و بی ساز
۳۲
هزاران روضهٔ پرنعمت و ناز
۳۳
بود ملک ابد کمتر عطاشان
۳۴
اگر باور نداری شو گداشان
۳۵
شهانی فارغ از خیل وخزانه
۳۶
طفیل پادشاهیشان زمانه
۳۷
همه از آفرینش برگزیده
۳۸
همه از نور یک ذات آفریده
۳۹
چه ذاتی عین نور ذوالجلالی
۴۰
چه نوری اله اله لایزالی
۴۱
ز نورش هر کجا آثار روحی‌ست
۴۲
به خدمت اندرش هر جا فتوحی‌ست
۴۳
جهان را علت غائی وجودش
۴۴
وجود جمله موج بحر جودش
۴۵
محمد تاجدار تخت کونین
۴۶
دو کون از وی پر از زیب و پر از زین
۴۷
چراغ چشم چرخ انجم افروز
۴۸
ز نامش حرز تو مار شب و روز
۴۹
فلک میدان سوار لامکان پوی
۵۰
مجره صولجان آسمان کوی
۵۱
شکست آموز کار لات و عزا
۵۲
نگونسازی از او در طاق کسری
۵۳
شده ز آب وضوی آو به یک مشت
۵۴
به گردون دود از آتشگاه زردشت
۵۵
شکوه او صلیب از پا در افکند
۵۶
کزان هیزم بسوزد زند و پازند
۵۷
عرب را زو برآمد آفتابی
۵۸
که از وی صبح هستی بود تابی
۵۹
نه خورشیدی که چون پنهان کند روی
۶۰
گذارد دهر را ظلمت ز هر سوی
۶۱
فروزان نیری کاندر نقاب است
۶۲
ازو عالم سراسر آفتاب است
۶۳
ز شرع او که مهر انور آمد
۶۴
جهان را مهر بالای سر آمد
۶۵
چنان شد ظلمت کفر از جهان دور
۶۶
که ناگه خال بت رویان شود نور
۶۷
ز عزت مولدش با مکه آن کرد
۶۸
که اندر هر شبان روزی زن ومرد
۶۹
سجود از چار حد مرکز گل
۷۰
برندش پنج نوبت در مقابل
۷۱
هزاران راه را یک راه کرده
۷۲
سخن بر رهروان کوتاه کرده
۷۳
سپرده ره به ره داران مقصود
۷۴
همه غولان ره را کرده نابود
۷۵
میان آب و گل آدم نهان بود
۷۶
که او پیغمبر آخر زمان بود
۷۷
نداده با نفس یک حرف پیوند
۷۸
که نقش زر نگشته سکه مانند
۷۹
ز جنبش گیر از وی تا به آرام
۸۰
نبود الا رموز وحی و الهام
۸۱
چو شد قلب آزمای آفرینش
۸۲
به معیاری که دانند اهل بینش
۸۳
نخست آورد سوی آسمان دست
۸۴
فلک را سیم قلب ماه بشکست
۸۵
ز نقد خود چو دیدش شرمساری
۸۶
درستی دادش و کامل عیاری
۸۷
که یعنی آمدم ای قلب کاران
۸۸
به کامل کردن ناقص عیاران
۸۹
کرا قلبیست تا بعد از شکستن
۹۰
درستش کرده بسپارم به دستش
۹۱
نه در دستش همین شق قمر بود
۹۲
به هر انگشت از اینش سد هنر بود
۹۳
به تخت هستی ار خاص است اگر عام
۹۴
همه در حیطهٔ فرمان او رام
۹۵
زمانه خانه زاد مدت اوست
۹۶
ز خردی باز اندر خدمت اوست
۹۷
ز رویش روز تابی وام کرده
۹۸
زمانه آفتابش نام کرده
۹۹
چه می‌گویم به جنب رحمت عام
۱۰۰
بود بیهوده وام و نسبت وام
۱۰۱
به شب از گیسوی خود داده تاری
۱۰۲
بر او هر شب کواکب را نثاری
۱۰۳
هم از گنجینهٔ جودش ستانند
۱۰۴
گهرهایی که بر مویش فشانند
۱۰۵
دویده آسمان عمری به راهش
۱۰۶
که کرده ذروهٔ خود تختگاهش
۱۰۷
چه مایه ابر کرده اشکباری
۱۰۸
که گشته خاصه شغل چترداری
۱۰۹
زر شک شغل او خورشید افلاک
۱۱۰
زند هر شام چتر خویش بر خاک
۱۱۱
سحابش بود بر سر تازیانه
۱۱۲
چو دید آن خلق و حسن جاودانه
۱۱۳
سپندی سوخت در دفع گزندش
۱۱۴
به بالا جمع شد دود سپندش
۱۱۵
کسی از چشم بد خود نیستش باک
۱۱۶
که خواند «ان یکاد»ش ایزد پاک
۱۱۷
در آن عرصه که نور جاودانست
۱۱۸
براق جان در او چابک عنانست
۱۱۹
جنیبت تا به حدی پیش رانده
۱۲۰
که از پی سایه نیزش بازمانده
۱۲۱
به هر جا کآفتاب آنجا نهد پای
۱۲۲
پس دیوار باشد سایه را جای
۱۲۳
فتادی سایه‌اش گر بر سر خاک
۱۲۴
زمین سر برزدی از جیب افلاک
۱۲۵
چو راه خدمتش نسپرد سایه
۱۲۶
در آن پستی که بودش ماند مایه
۱۲۷
گرش سایه زمین بوسیدی از دور
۱۲۸
دویدی چون غلامان از پیش نور
۱۲۹
به ذوق بزم قرب وحدت انجام
۱۳۰
بدانسان قالبی بودش سبک گام
۱۳۱
که گرنه بر شکم می‌بست سنگش
۱۳۲
ندیدی کس به دیگر جا درنگش
۱۳۳
تعالی الله چه قالب اصل جانها
۱۳۴
دوان درسایهٔ لطفش روانها
۱۳۵
زهی قالب نه قالب جان عالم
۱۳۶
نه تنها جان و بس جانان عالم
۱۳۷
ز جسمش گوخرد اندازه بردار
۱۳۸
حدیث جان همان در پرده بگذار
۱۳۹
که ترسم گر شود بی‌پرده آن راز
۱۴۰
نباشد کس حریف وهم غماز
۱۴۱
در آن قالب کسی کاین جانش باشد
۱۴۲
به گردون برشدن آسانش باشد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.