وحشی · فرهاد و شیرین

گفتار در بیرون آمدن شیرین از مشکوی خسرو

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بت پر شکوه ماه پر شکایت
۲
گل خوش لهجه سرو خوش عبارت
۳
سر و سرکردهٔ نازک مزاجان
۴
رواج‌آموز کار بی رواجان
۵
نمک پاش جراحتهای ناسور
۶
ز سر تا پا نمک شیرین پرشور
۷
گره در گوشهٔ ابرو فکنده
۸
دهان تنگ بسته راه خنده
۹
مزاجی با تعرض دیر خرسند
۱۰
عتابی با عبارت سخت پیوند
۱۱
به رفتن زود خیز و گرم مایه
۱۲
چو دانا در بنای سست پایه
۱۳
اشارت کرد تا گلگون کشیدند
۱۴
ز مشکو رخت در بیرون کشیدند
۱۵
برون آمد ز مشک و دل پر از جوش
۱۶
نهانش سد هزاران زهر در نوش
۱۷
به خاصان گفت مگذارید زنهار
۱۸
که دیگر باشدم اینجا سر وکار
۱۹
ز هر جنسی که هست از ما بر آن رنگ
۲۰
برون آرید ازین غمخانهٔ تنگ
۲۱
ز هر چیزی که هست از ما بر آن کوی
۲۲
برون آرید از این در کشته مشکوی
۲۳
که از ما بر عزیزان تنگ شد جای
۲۴
نمی‌بینیم بودن را در آن رای
۲۵
کنیزانی کلید گنج در مشت
۲۶
غلامان قوی دست قوی پشت
۲۷
درون رفتند و درها بر گشادند
۲۸
متاع خانه‌ها بیرون نهادند
۲۹
مقیمان حرم کاین حال دیدند
۳۰
به یکبار از حرم بیرون دویدند
۳۱
که ای سرخیل ما شیرین بدخوی
۳۲
متاب از ما چنین یکبارگی روی
۳۳
که‌ای بدخوی ما شیرین خود رای
۳۴
مکش از ما چنین یکبارگی پای
۳۵
نه آخر خود خس این آستانیم
۳۶
چرا بر خاطرت زینسان گرانیم
۳۷
نه آخر عزت داغ تو داریم
۳۸
چرا زینگونه در پیش تو خواریم
۳۹
شدی خوش زود سیر از دوستداری
۴۰
مکن کاین نیست جز بی اعتباری
۴۱
زدی خوش زود پا بر آشنایی
۴۲
مکن کاین نیست غیر از بی‌وفایی
۴۳
تو در اول به یاری خوش دلیری
۴۴
ولی بسیار یار زود سیری
۴۵
تودر آغاز یاری سخت یاری
۴۶
ولی آخر عجب بی اعتباری
۴۷
نمی‌باید به مردم آشنایی
۴۸
چو کردی چیست بی موجب جدایی
۴۹
محبت کو مروت کو وفا کو
۵۰
و گر داری نصیب جان ما کو
۵۱
شکر لب گفت آری اینچنین است
۵۲
ولی گویا گناه این زمین است
۵۳
من اول کآمدم بودم وفا کیش
۵۴
دگرگون کردم اینجا عادت خویش
۵۵
من اول کآمدم بودم وفادار
۵۶
در اینجا سر برآوردم بدین کار
۵۷
شما گویا ندارید این مثل یاد
۵۸
که باشد دزد طبع آدمیزاد
۵۹
به جرم این که در طبعم وفا نیست
۶۰
به طعنم اینچنین کشتن روا نیست
۶۱
اگر می‌بود عیبی بی‌وفایی
۶۲
نمی‌کرد از شما خسرو جدایی
۶۳
نه شیرین این بنا از نو نهادست
۶۴
که این آیین بد خسرو نهاده‌ست
۶۵
به خسرو طعنه باید زد نه بر من
۶۶
نمی‌دانستم اینها من در ارمن
۶۷
پس آنگه خیرباد یک به یک کرد
۶۸
به پوزش لعل شیرین پر نمک کرد
۶۹
نمک می‌ریخت از لعل نمک ریز
۷۰
وزان در دیده‌ها می‌شد نمک بیز
۷۱
ز دنبال وداع گریه آلود
۷۲
فرو بارید اشک حسرت اندود
۷۳
که ما رفتیم گو با دلبر تو
۷۴
بیا بنشین به عیش و ناز خسرو
۷۵
بگوییدش به عیش و ناز می‌باش
۷۶
ولیکن گوش بر آواز می‌باش
۷۷
چو لختی گفت اینها جست از جای
۷۸
نهاد اندر رکاب پارگی پای
۷۹
به خسرو جنگ در پیوسته می‌راند
۸۰
گهی تند و گهی آهسته می‌راند
۸۱
خود اندر پیش و آن پوشیده رویان
۸۲
سراسیمه ز پی تازان و پویان
۸۳
بلی آنرا که اندوهیست در پی
۸۴
نمی‌داند که چون ره می‌کند طی
۸۵
همی‌داند که افتد پیش و راند
۸۶
چه داند تا که آید یا که ماند
۸۷
براند القصه تا آن دشت و کهسار
۸۸
به خرمن دید گل سنبل به خروار
۸۹
هوایی چون هوای طبع عاشق
۹۰
مزاجش را هوایی بس موافق
۹۱
لبش را عهد نوشد با شکر خند
۹۲
نگه را تازه شد با غمزه پیوند
۹۳
ز چشم خوابناکش فتنه بر جست
۹۴
به خدمتکاری قدش کمربست
۹۵
دوان شد ناز در پیش خرامش
۹۶
نیازی بود در هر نیم گامش
۹۷
غرور آمد که عشقی دیدم از دور
۹۸
اگر دارد ضرورت حسن مزدور
۹۹
در اندیشید شیرین با دل خویش
۱۰۰
که جانی با هزار اندیشه در پیش
۱۰۱
چها می‌گویدم طبع هوسناک
۱۰۲
به فکر چیست باز این حسن بی باک
۱۰۳
طبیعت مستعد ناز می‌یافت
۱۰۴
در ناز و کرشمه باز می‌یافت
۱۰۵
نسیمی کآمدی زان دشت و راغش
۱۰۶
ز بوی عشق پر کردی دماغش
۱۰۷
اگر بر گل اگر بر لاله دیدی
۱۰۸
نهانی از خودش در ناله دیدی
۱۰۹
ز هر برگی در آن دشت شکفته
۱۱۰
نیازی یافتی با خود نهفته
۱۱۱
ز لعلش کاروان قند سر کرد
۱۱۲
به همزادان خود لب پر شکر کرد
۱۱۳
که اینجا خوش فرود آمد دل من
۱۱۴
از این خاک است پنداری گل من
۱۱۵
عجب دامان کوه دلنشینی‌ست
۱۱۶
سقاه اله چه خرم سرزمینی‌ست
۱۱۷
همیشه ساحت او جای من باد
۱۱۸
بساط او نشاط افزای من باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.