وحشی · فرهاد و شیرین

گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حریص گنج بنای گهر سنج
۲
بگفت این کار ممکن نیست بی‌گنج
۳
بباید گنجی از گوهر گشادن
۴
گره از سیم و قفل از زر گشادن
۵
بود بر زر مدار کار عالم
۶
به زر آسان شود دشوار عالم
۷
اگر خواهی هنر را سخت بازو
۸
زر بی سنگ باید در ترازو
۹
به خلق و لطف خاطرها شود رام
۱۰
زر و سیم است دام، آن دانهٔ دام
۱۱
دو چیز آمد کمند هوشمندان
۱۲
کز آن بندند پای ارجمندان
۱۳
یکی جودی که بی‌منت دهد کام
۱۴
یکی خلقی که بی‌نفرت زند گام
۱۵
برو گر زین دو در ذاتت یکی نیست
۱۶
که در دستت کمند زیرکی نیست
۱۷
بگفتندش که ما صنعت شناسیم
۱۸
هنر را پایهٔ قیمت شناسیم
۱۹
تو صنعت کن که زر خود بی‌شمار است
۲۰
به پیش ما هنر را اعتباراست
۲۱
هنر کمیاب باشد زر بسی هست
۲۲
هنر چیزیست کان با کم کسی هست
۲۳
هر آن جوهر که نایابست کانش
۲۴
چو پیدا شد بود نرخ گرانش
۲۵
به زر نرخ هنر هست از هنر دور
۲۶
چه نیکو گفت آن استاد مشهور
۲۷
هر آن صنعت که برسنجی به مالی
۲۸
بهای گوهری باشد سفالی
۲۹
به گنج سیم و زر بنواختندش
۳۰
به شغل خویش راضی ساختندش
۳۱
به تعریف و به تحسین و به تعظیم
۳۲
به انعام و به احسان زر و سیم
۳۳
به مرد تیشه سنج سخت بازو
۳۴
چو زر کردند گوهر در ترازو
۳۵
ز کار کارفرمایان بر آشفت
۳۶
گره بر گوشهٔ ابرو زد و گفت
۳۷
مگر از بهر زر ما کار سنجیم
۳۸
ز میل طبع خود زینسان به رنجیم
۳۹
چه مایه زر که ما بر باد دادیم
۴۰
از آن روزی که بازو بر گشادیم
۴۱
به ذوق کارفرما کار سازیم
۴۲
ز مزد کارفرما بی‌نیازیم
۴۳
بلی گفتید در پیشانی مرد
۴۴
نوشته حالت پنهانی مرد
۴۵
برای صورت باطن نمایی
۴۶
چنین آیینه‌ای باشد خدایی
۴۷
ز گنج آسوده باشد آن هنر سنج
۴۸
که پنهانش به هر بازوست سد گنج
۴۹
تهی دستی خروشد از غم قوت
۵۰
که او را نیست بازو بند یاقوت
۵۱
به ناخن تنگدستی گو بکن کان
۵۲
که الماسش نباشد در نگین دان
۵۳
ترا دانیم محتاجی به زر نیست
۵۴
که سد گنجت به پای یک هنر نیست
۵۵
به ذوق کارفرما پیش نه پای
۵۶
که خیزد ذوق کار از کارفرما
۵۷
اگر تو کارفرما را بدانی
۵۸
چو نقش سنگ در کارش بمانی
۵۹
بگفت این کارفرما خود کدام است
۶۰
که درهر نسبتی کارش تمام است
۶۱
بگفتندش که آن شیرین مشهور
۶۲
کزو پرویز را شوریست در شور
۶۳
ز نام او قیاس کار او کن
۶۴
حلاوت سنجی گفتار او کن
۶۵
نه تنها دیده جاسوس جمال است
۶۶
که راه گوش هم راه خیال است
۶۷
به کامش درنشست آن نام چون نوش
۶۸
چنان کش تلخکامی شد فراموش
۶۹
از آن نامش که جنبش در زبان بود
۷۰
اثر در حل و عقد استخوان بود
۷۱
از آن جنبش که در ارکان فتادش
۷۲
تزلزل در بنای جان فتادش
۷۳
از آن نامش به جان میلی درآمد
۷۴
چه میلی کز درش سیلی درآمد
۷۵
از آن سیلش که در رفت از ره گوش
۷۶
نگون شد سقف و طاق خانهٔ هوش
۷۷
به استادی ره آن سیل می‌بست
۷۸
دل خود را گذر بر میل می‌بست
۷۹
بگفت آنگه بدین شغلم فتد رای
۸۰
که افتد چشم من بر کارفرمای
۸۱
بگفتندش چنین باشد بلی خیز
۸۲
بس است این نازهای صنعت‌آمیز
۸۳
گرت حسن هنر پرناز دارد
۸۴
که یارد تا از آنت باز دارد
۸۵
ز حسن آنجا که باشد نسبتی عام
۸۶
بود نازی، چنین شد رسم ایام
۸۷
ولی این ناز هر جا درنگیرد
۸۸
بود کس کش به کاهی بر نگیرد
۸۹
سخی را پرده زینسان می‌گشادند
۹۰
غرض از پرده بیرون می‌نهادند
۹۱
عبارت با کنایت یار می شد
۹۲
به نکته مدعا اظهار می‌شد
۹۳
از آن تخمی که می‌کردند در گل
۹۴
وفا می‌رستش از جان، مهر از دل
۹۵
چنانش مهر غالب شد در آن کام
۹۶
که ره می‌خواست طی سازد به یک گام
۹۷
هوای دل چو گردد رغبت‌انگیز
۹۸
ز جان فریاد برخیزد که هان خیز
۹۹
تقاضای دل امید پرورد
۱۰۰
تن از جان طاق سازد جان ز تن فرد
۱۰۱
هوس را در گریبان اخگر افتاد
۱۰۲
صبوری را خسک در بستر افتاد
۱۰۳
دلی‌پر آرزو، جانی هوا خواه
۱۰۴
سراپای وجود آمادهٔ راه
۱۰۵
به ایشان گفت اگر رفتن ضرور است
۱۰۶
توقف از صلاح کار دور است
۱۰۷
کسی کش عزم را بی‌حزم شد پیش
۱۰۸
چو محبوسان بود در خانهٔ خویش
۱۰۹
به زندان گر رود از باغ و بستان
۱۱۰
درنگ بوستان بند است زندان
۱۱۱
چو دیدندش به رفتن استواری
۱۱۲
در آن ناسازگاری سازگاری
۱۱۳
ستودندش به تعریف و به تحسین
۱۱۴
به ظاهر از خود و پنهان ز شیرین
۱۱۵
طلب را کفش پیش پا نهادند
۱۱۶
غرض را رخت در صحرا نهادند
۱۱۷
جهانیدند بر صحرا ز انبوه
۱۱۸
عنان دادند بر هنجار آن کوه
۱۱۹
به ذوق خویش هر یک نکته پیوند
۱۲۰
سخن را بر مذاق خود ز سد بند
۱۲۱
عمل پیوند عشق تازه آغاز
۱۲۲
نهان از یک به یک در پوزش راز
۱۲۳
از این پرسیدی آداب بساطش
۱۲۴
وزان ترتیب اسباب نشاطش
۱۲۵
که در بزمش بساط آرایی از کیست
۱۲۶
بساطش را نشاط افزایی از کیست
۱۲۷
مذاقش را چه زهر است و چه تریاک
۱۲۸
هوس سوز است طبعش یا هوسناک
۱۲۹
دلش سخت است یا نرم است چونست
۱۳۰
عتابش بیش یا لطفش فزونست
۱۳۱
غروری خواهدش بودن به ناچار
۱۳۲
که اسباب غرورش هست بسیار
۱۳۳
بگوییدم که رخش بی نیازی
۱۳۴
کجا تازد کجا آرد به بازی
۱۳۵
بگفتندش که آری پر غرور است
۱۳۶
ولی جایی که استغنا ضرور است
۱۳۷
تغافلهای او با تاجداران
۱۳۸
تواضعهای او با خاکساران
۱۳۹
کس ار مسکین بود مسکین نوازست
۱۴۰
و گر نه پای استغنا دراز است
۱۴۱
سحاب رحمت است و سخت باران
۱۴۲
ولی بر کشتزار عجز کاران
۱۴۳
از آن ابری که گردد قطره‌انگیز
۱۴۴
کند از رشحهٔ خود سبزه نوخیز
۱۴۵
چو آید وقت آن کان سبزهٔ تر
۱۴۶
رسد جایی کز آن دهقان خورد بر
۱۴۷
فرو بارد چنان محکم تگرگی
۱۴۸
که نی شاخش بجا ماند نه برگی
۱۴۹
چنان ابری که گر بر خشک خاری
۱۵۰
نم خود را دهد گاهی گذاری
۱۵۱
چنان نشوی دهد دربار آن خار
۱۵۲
که نخلی گردد و آرد رطب بار
۱۵۳
وفا تخمی‌ست رسته از گل او
۱۵۴
فراموشی نمی‌داند دل او
۱۵۵
دلی دارد که گر موری شود ریش
۱۵۶
به سد عذرش فرستد مرهم خویش
۱۵۷
به یک ایما بیابد یک جهان راز
۱۵۸
به یک دیدن بگوید سد چنان باز
۱۵۹
ز شوخیها که مخصوص جوانیست
۱۶۰
تو گویی عاشق مرکب دوانیست
۱۶۱
به خاصان بر نشسته صبح تا شام
۱۶۲
ندارد هیچ جا یک ذره آرام
۱۶۳
ازین جانب دواند تیر در شست
۱۶۴
شود ز آنسوی مرغ کشته در دست
۱۶۵
یکی چابک عنانش زیر زین است
۱۶۶
که نی بر آسمان، نی بر زمین است
۱۶۷
هر آن جنبش که بر خاطر گذشته
۱۶۸
بدان میزان عنان انداز گشته
۱۶۹
رود بر راه موی پر خم و پیچ
۱۷۰
که پیچ و خم نجنبد زان شدن هیچ
۱۷۱
گرش افتد به چشم مور رفتار
۱۷۲
نگردد ور از آن رفتن خبردار
۱۷۳
بتازد آنقدر روزیش کان راه
۱۷۴
نپوید ابلق گردون به یک ماه
۱۷۵
همان در رقص باشد زیر رانش
۱۷۶
اگر تازد جهان اندر جهانش
۱۷۷
برقصد چون نرقصد آری آری
۱۷۸
که دارد آنچنان چابک سواری
۱۷۹
سواری چون سوار لعب دانی
۱۸۰
سواری خود سر و چابک عنانی
۱۸۱
چو خسرو گر چو خسرو سد هزارند
۱۸۲
چو او ره سر کند دنباله دارند
۱۸۳
بتازد از کناره در میانه
۱۸۴
به بالا برده دست و تازیانه
۱۸۵
ز شوخی در پی این یک دواند
۱۸۶
به بازی بر سر آن یک جهاند
۱۸۷
کنون هر جا که هست اندر سواری‌ست
۱۸۸
شکار انداز کبک کوهساری‌ست
۱۸۹
بگفتا وه چه خوش باشد که ناگاه
۱۹۰
سمندش را گذار افتد بر این راه
۱۹۱
بگفتندش که راهی نیست بسیار
۱۹۲
از اینجا تا به آن دامان کهسار
۱۹۳
عجب نبود که آید از پی گشت
۱۹۴
که نزدیک است آن صحرا به این دشت
۱۹۵
یکی سدگشت شوق و اضطرابش
۱۹۶
ز دل یکباره طاقت رفت و تابش
۱۹۷
هجوم آورد رغبتهای جانی
۱۹۸
سراپا دیده شد در دیده‌بانی
۱۹۹
نه یک دیدن همه دستش نظر گاه
۲۰۰
نشانده سد نگه در هر گذرگاه
۲۰۱
بلی چون آرزو در دل نهد گام
۲۰۲
نظر گردد مجاور در ره کام
۲۰۳
به وسواس گمان آرزومند
۲۰۴
به راه آرزو سالی شود بند
۲۰۵
اساسی دارد این امید دیدار
۲۰۶
که نتوان کندنش کاهی ز دیوار
۲۰۷
اگر سد تیشهٔ حرمان شود تیز
۲۰۸
نگردد گرد این بی جنبش‌آمیز
۲۰۹
نفرساید بنای استوارش
۲۱۰
نسازد کهنه طول انتظارش
۲۱۱
خوش است امید و امید خوش انجام
۲۱۲
که در ریزد به یکبار از در و بام
۲۱۳
خوشا امید اگر آید فرادست
۲۱۴
خوشا بخت کسی کاین دولتش هست
۲۱۵
تک و پوی نظر از حد گذشته
۲۱۶
در آن صحرا نگاهش پهن گشته

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.